Ela Gandhi Monday, April 4, 2011
Ela Gandhi, on Nelson Mandela and her grandfather
Ela Gandhi Tuesday, March 29, 2011
يک دوست دختر قبل از ازدواج، چند دوست دختر بعد از ازدواج
... ..
سفرنامه زارا مجيدپور به چين- قسمت چهارم
٩ فروردین ١٣٩٠
شهرزادنیوز: در جامعه ی مرد سالار چين شنيدن شعار برابری زنان با مردان که از طرف حزب کمونيست این کشور تبليغ می شد، طنين خوشايند و مطلوبی داشت که تعداد زيادی از دختران و زنان جوان چينی را به عضويت در حزب کشاند.
با پيروزی انقلاب کمونيستی، سران حزب برای بهبود وضعيت زنان
گام های بلندی برداشتند که از جمله ی آنان می توان به قانون تک همسری مردان اشاره نمود. تا پيش از تصويب اين قانون، مردان چينی قادر بودند با زنان متعددی ازدواج نمايند و هر چه دارايی مرد بيشتر بود تعداد زنان او نيز افزايش می يافت. اگر چه وجود اين قانون مردان چينی را از ازدواج های متعدد باز می دارد، اما برخی از مردان متاهل تنها به رابطه با همسرشان بسنده نمی کنند.
متاهل اما در دسترس
"مرد چينی قبل از ازدواج يک دوست دختر و بعد از ازدواج چند دوست دختر داره." اين گفته ی طنزآمیزی است که در بين برخی از مردم چين رواج دارد. اين گفته بی گمان شامل حال همه مردان نمی شود، اما رواج آن از وجود مردان متاهلی حکايت می کند که با يک يا چند زن به غير از همسران خود رابطه دارند.
در اوايل حضورم در چين اصطلاح "اِم بی اِی" برايم به جز "کارشناسی ارشد در رشته مديريت بازرگانی" معنی ديگری نداشت، تا آن که روزی از طرف دوستی برای آشنايی با چند نفر به جمع دوستانه ای وارد شدم.
ساعتی نگذشته بود که يکی از افراد حاضر در باره ی دو تن از همکاران چینی اش و رابطه ی آنان شروع به سخن گفتن کرد. آن چه که در گفته های آن فرد توجه ام را جلب نمود، استفاده دائم او از اِم بی اِی در جملاتش بود که با توجه به دانسته ام، طبيعی بود که معنی جملاتش را در نمی يافتم، بالاخره طاقت از کف داده و پرسیدم: اِم بی اِی، يعنی چی؟
فرد مورد خطابم نگاهی به من انداخت و گفت: "معلومه تازه واردی؟" با سر جواب مثبت دادم و او توضیح داد: "در چين بعضی از مردها و زن های متاهل با فرد ديگه ای به جز همسرشون رابطه دارند. رابطه ای که خارجي های انگليسی زبون ساکن چين، اونو به اختصار اِم بی اِی ميگن.(1)" سپس افزود: "البته اين نوع رابطه معمولا بين بعضی از متاهل های طبقه ی متوسط و بيشتر بين ثروتمندها، به خصوص مردها، وجود داره."
زنان و بازار کار
اگر چه شکوفايی در عرصه ای چون سياست در چين برای زنان عرصه آسانی نيست و قلمرويی مردانه محسوب می گردد، اما در عوض زن چينی در ميدان اقتصاد این کشور می تازد. يکی از خصوصيات مشترک اغلب زنان چينی پرکاری و سخت کوشی آنهاست
.
در تبت عده ای فعلگی می کنند و يا به عنوان کارگر ساده، در ساخت جاده مشغول به کارند. برخی تيرهای چوبی بلند و سنگين را حمل می کنند و عده ای ديگر با دست فروشی امرار معاش می نمايند. در بيمارستانهای شهرهای بزرگ چين زنانی اشتغال دارند که ظريف ترين اعمال جراحی را انجام می دهند. در حالی که بعضی دیگر قصاب و گروهی ناخن گيرند.
برخی راننده ی تاکسی و اتوبوسند و عده ی انگشت شماری خلبان هواپيماهای جنگی. در فهرست بيست نفری ثروتمندترين زنان جهان - که با فعاليت خود به ثروت دست يافته اند – نام يازده زن از چين به چشم می خورد. در رتبه اول اين ليست نام "جانگ يين"، صاحب کارخانه تولید کاغذ "نه اژدها"، جای دارد که از او با عنوان "ملکه کاغذ" نام می برند
(1
Married But Available - متاهل اما در دسترس- که به صورت اختصار آن را MBA می نامند (2
Tuesday, March 15, 2011
درمان با داروهای گياهی چينی
داروخانه ی سنتی چينی.
سفرنامه ی زارا مجيدپور به چين- قسمت سوم
.
شهرزادنیوز: در یک مهمانی با "شيئو می اِی" آشنا می شوم و چندی نمی گذرد که مصاحبت با او سخت برايم گرانقدر می گردد. شيئو می اِی مدرس تاريخ در دانشگاه است و در رشته ی خود صاحب نظر اما سخت بی ادعا.
.
هر گاه که از کنار داروخانه های سنتی چينی می گذشتم، اندکی کنار شيشه بزرگ داروخانه می ايستادم و با کنجکاوی به کسانی نگاه می کردم که از پاکت های حاوی داروهای گياهی مشت مشت بر می گرفتند و بعد از وزن کردن آن توسط ترازوهای کوچک دستيشان، آن را روی پارچه ی سفيد روی پیشخوان می ريختند.
.
چند باری در اين مورد با شيئو می اِی سخن گفته بودم، روزی با من تماس می گيرد که فردايش با او برای ملاقات پزشک خانوادگيشان همراه شوم. آن روز، در طول مسير، شيئو می اِی می گويد: "دکتر خونوادگی ما هشتاد سالشه." پدر و پدر بزرگش از پزشکان دربار سلسله ی چينگ بودند- آخرين سلسله پادشاهی در چين. به همراه شيئو می اِی وارد ساختمانی می شويم که ابتدا داروخانه ی گياهی آن توجه ام را جلب می کند. دقايقی بعد به همراه پرستاری وارد اتاق پزشک می شويم، پيرمرد سر پا و محکم است و موهای رنگ کرده سياه رنگش او را پانزده، بيست سالی جوانتر از سن واقعی اش نشان می دهد.
.
شيئو می ای مرا به دکتر معرفی می کند و پيرمرد دست استخوانی اش را به سمت من دراز می کند. همچنان که پزشک مشغول نوشتن نسخه ی جديد داروست، شيئو می ای مرا مورد خطاب قرار می دهد. "می خوای دکتر نبضت رو کنترل کنه؟" و بدون اين که منتظر پاسخم بماند از پزشک می خواهد که نبض مرا کنترل نمايد. چندان تمايلی به اين کار ندارم، اما شيئو می ای ادامه می دهد: "اين دکتر با گرفتن نبضت، چيزهای جالبی بهت ميگه!"
.پزشک نوشتن نسخه را تمام می کند و در حالی که به من لبخند می زند و دندانهای نازيبا اما اصلش را نشان می دهد، از من می خواهد که روی صندلی مقابلش بنشينم و دستم را روی بالشتک کوچکی که در سمت او و روی ميز قرار دارد بگذارم. سپس با چهار انگشتش شروع به کنترل نبضم می کند اما انگار با انگشتانش روی رگم ضرب می گيرد، گاه ضربه ای آرام و گاه با اندکی فشار.
.
"تو گياهخواری، نه؟" اين جمله را دکتر می گويد، سپس ادامه می دهد: "بايد دست از گياهخواری برداری و گوشت بخوری." بدون آن که سرش را بلند کند و يا از ضرب گرفتن انگشتانش اندکی بکاهد اين بار از نوشيدنی مورد علاقه ام سخن می گويد و مرا از نوشيدن آن برحذر می نمايد.
.
دقايقی بعد از مطب دکتر خارج می شويم. شيئو می ای می پرسد: "چطور بود؟" پاسخ می دهم: "معلومه که تو قبلا درباره ی من باهاش حرف زدی." قيافه ی شيئو می ای ناگهان تغيير می کند و با لحنی بسيار سرد که از او بعيد بود، می گويد:"من يه کلمه هم درباره ی تو با دکتر حرف نزده بودم!"
.
چند روز بعد، در يک مهمانی دوستانه، "جين" مرا مخاطب می سازد و می گويد: "شنيدم چند روز پيش به ديدن يه دکتر سنتی چينی رفته بودی؟" از گفته اش تعجب نمی کنم، با وجود راننده های چينی خبر کِش، کنجکاوان به خوبی تغذيه می شوند. من از ملاقاتم با پزشک پير، کنترل نبض و گفته های او به همراه آن چه که از جايگاه داروهای سنتی نزد چينی ها آموخته يا شنيده بودم برای جمع تعريف می کنم.
.
مردان حاضر در مهمانی به کلی منکر خواص داروهای گياهی چينی اند. "ماری" که به زور هيکل تنومندش را در مبل جای داده، تکانی به خود می دهد و با لحنی طعنه وار می گويد: "شايد بهتره من برای پا دردم برم پيش اين دکتره." به ماری نمی گويم که اگر از خوردن خوراکهای بسيار چرب و پر شيرين که با ولع آن ها را می بلعد دست بردارد، پاهای کوتاهش مجبور نخواهند بود وزن صد و سی چهل کيلويی اش را تحمل کنند.
.
بعد از صرف شام، "دِزرِی" از من می خواهد که برايش از دکتر چينی وقت بگيرم و چون زبان چينی نمی داند خواهش می کند که با او همراه شوم. می گويد که در پستان هايش کيست های کوچک آبکی وجود دارد که باعث شده اند در چند ماه گذشته درد بسياری را تحمل نمايد. او از ملاقات با چند پزشک متخصص سخن می گويد که چندان موثر نبوده اند.
.
چند روز بعد به ملاقات پزشک پير می رويم. دِزرِی از دردش سخن می گويد و دکتر در حالی که نبض او را کنترل می کند، چند سوال می پرسد. سپس می گويد: "با مصرف داروی گياهی که برات می نويسم، به زودی دردت از بين می ره." و سپس ادامه می دهد: "داروها رو می بايست سر وقت و نسبتا گرم بنوشی و تا سه ماه، هر ماه يکبار، برای تجديد نسخه به ملاقات من بيای."
.
يک ماه بعد دِزرِی بی خبر به ديدنم می آيد، ابتدا از برطرف شدن دردش خبر می دهد و سپس با کمی دستپاچگی می گويد: "من و تام سالهاست که دلمون بچه می خواد اما به دليل کم تحرکی اسپرم تام، در اين زمينه ناموفق بوديم. بنا به توصيه دکترها، تام هر روز مولتی ويتامين مصرف می کنه، زينک می نوشه و هر روز ورزش می کنه، اما فايده ای نداشته." سپس می افزايد: "فکر کردم خوبه که اين دکتر چينی و داروهای گياهيشو هم امتحان کنيم، تام رو راضی کردم پيش دکتر بياد." آنگاه به چشمهای من زل می زند و ادامه می دهد: "ما زبون چينی بلد نيستيم، ميشه تو با ما بيای؟"
تصور آن که مجبور خواهم شد در حوزه ی خصوصی آنان وارد شده و سوالات دکتر و جوابهای آنان را ترجمه کنم، احساس ناخوشايندی را به زير پوستم می دواند. پشت سر هم بهانه می آورم اما دِزرِی نه تنها از ميدان به در نمی رود، بلکه بر اصرارش نيز بيشتر از قبل می افزايد.
.
بعد از گرفتن وقت ملاقات، به همراه دِزری و تام به ملاقات دکتر می رويم. پيرمرد دائم از تام سوال می کند و او با اندکی خجالت پاسخ می دهد و من با گونه های از شرم سرخ شده، ترجمه می کنم و دِزرِی با شادی و شايد با اميد به پزشک پير نگاه می کند.
.
پزشک می گويد که برای اين مشکل درمانی می شناسد، اما در صورتی که دارويش اثر نبخشيد نمی بايست نا اميد شوند. او از بيمارستانی نام می برد که در تمام چين زبانزد است و توضيح می دهد که در آن بيمارستان، بخش های مختلفی وجود دارد که پزشکان هر بخش در کار خود نامدارند و از همين روی بيماران از سراسر چين به اين بيمارستان مراجعه می کنند. پزشک می خندد و اضافه می کند:"ديدن چند هزار مريض در بيمارستان برای ما چينی ها عاديه، اما برای شما خارجيها نه.اگر مجبور شديد به اين بيمارستان بريد يادتون باشه که فوق العاده شلوغه و می بايست برای ديدن دکتر، گاه تا چند ماه منتظر نوبت باشيد."
.
دکتر در حالی که شروع به نوشتن نسخه می کند از چند بايد و نبايد سخن می گويد که تام می بايست به آن توصيه ها توجهی خاص نمايد. پزشک در حالی که نسخه را به سمت تام دراز می کند، می گويد: " بعد از سه ماه می تونی برای تست اسپرم به بيمارستان مراجعه کنی."
.
به هنگام خروج از مطب، پيرمرد رو می کند به من و می گوید که ماه ديگر برای تجديد نسخه با اين زوج همراه شوم، آه از نهادم بر می خيزد.
.
چند ماه بعد دِزرِی در حالی که دست گل بزرگی به دست دارد به ديدنم می آيد، در حالی که اشک در چشمهايش خانه کرده و صدايش از شادی می لرزيد." تست اسپرم تام نرمال اعلام شده."
..
ادامه دارد...
Thursday, March 10, 2011
پاهای زن، ايده ی يک برج معروف
.
سفرنامه ی زارا مجيدپور به چين- قسمت دوم
.
المپيک و دگرگونی در شهر
شهرزادنیوز: "شرلی" آمريکايی، مهندس کامپوتر است و يا درست تر خوره ی کامپيوتر. از همان روزهای اول آشنايی شاهد بودم که چگونه زبان تند و تيزش را عليه "چينی"ها دائم به کار می برد. "اين چينی ها يه کار کوچيک رو درست و حسابی انجام نمی دن، معلوم نيست چه جوری می خوان بازيهای المپيک رو برگزار کنن."
.
"تيم"، هموطن او، نظر ديگری داشت. او سال ها در تايوان به سر برده و هشت سالی است که در چين زندگی می کند و در چندين پروژه ی عظيم ساختمانی در شهر تايپه و هم چنين شهرهای بزرگ چين، همکاری نموده است. او می گويد: "چينی ها برای "حفظ ظاهر" دست به هر کاری می زنن. بازيهای المپيک برای اونا انجام يه مراسم نيست، نشون دادن قدرت دولتشونه، به رخ کشيدن توسعه ی برق آسای کشورشونه، اون هم در فاصله حدود سی سال، کسب پرستيژ بين الملليه. قبلا اتحاد جماهير شوروی در رقابت با آمريکا دست به هر کاری می زد و حالا جای اونا با چينی ها عوض شده. از همين الان می تونم بگم که چينی ها برای به دست آوردن مدال های طلای بيشتر هرکاری می کنن"1)
.
تيم به ساختمان های مدرن چون استاديوم "آشيانه پرنده" و به خصوص به برج "سی سی تی وی"- تلوزيون مرکزی چين- بسيار علاقه مند است. او می گويد: "چينی ها به اين دو تا خيلی افتخار می کنن، اما جالب اينجاست که طراح های اونا اصلا چينی نيستند. آشيانه پرنده توسط يک گروه معماری سوئيسی و برج سی سی تی وی توسط "کولهاس" هلندی و همکار آلمانيش طراحی شده. ساخت برج سی سی تی وی تحولی در برج سازی در دنيا بود." سپس از ما می پرسد: "به نظر شما برج سی سی تی وی شبيه چيه؟" طبق معمول می گويم: عدد هشت. او در حالی که لبخند می زند می گويد:"نه، شبيه پاهای زنه!" چندی بعد، نظرات ديگری در باره ی اين برج منتشر شد که به کام حکومت چين خوش نيامد.(2
.
گاه گلويم از آلودگی هوای پکن می سوخت. "جيمز"، خبرنگار حرفه ای که برای يکی از خبرگزاری های بزرگ جهانی کار می کند و سال هاست در چين به سر می برد، می گويد: "به دليل برگزاری بازيهای المپيک، خيلی از کارخونه ها به خارج از شهر منتقل شدن و يا به طور موقت دست از کار کشيدن تا خارجي هایی که برای ديدن بازيهای الميپک به پکن می آن شاهد آلودگی گاه بسيار شديد اين شهر نباشن." چند ماه بعد از مراسم، گاه آلودگی هوای پکن چنان می شد که برجهای پانصد متر دورتر به سختی ديده می شد. علاوه بر آلودگی هوا که بسيار آزار دهنده بود، ترافيک در پکن نيزهر سال بدتر و سنگين تر از سال گذشته می گشت. آلودگی هوا و ترافيک شهر پکن، دائم مرا به ياد شهر
تهران می انداخت..
سرعت ساخت و ساز در شهرهای بزرگ چين، به خصوص در پکن، حيرت آور است. کمی دورتر از مجتمع محل زندگيم، هوتونگی(3) قرار داشت که تنها در عرض چند هفته به زمين خاکی مبدل شد و چند ماه بعد پل های بتونی قطار هوايی جايگزين خانه های بسيار کوچک و محقر هوتونگ نشينان شد.
.
يکی از مواردی که چينی ها در آن بسيار زبردست و ماهرند، انتقال درختان عظيم از مکانی به مکان ديگر است. به ياد دارم که در تهران گاهی که می خواستند زمين خاکی را تبديل به فضای سبز نمايند، نهال های کاشته شده آن قدر کوچک و نحيف بودند که برخی از آنان هرگز به درخت تبديل نمی شدند؛ اما در پکن کارگران درختان چند ده ساله را به زمين های خاکی منتقل می کنند واگر سه پايه های موقتی که برای ثبات ريشه استفاده می گردد نبود، باور این که آن زمين با درختان تناور و شاداب و گل ها و بوته ها، تنها همين چند روز پيش به وجود آمده چندان آسان نيست
زبان و خط چينی
.
چند هفته ای از ورودم به چين نمی گذشت که به نکته ی در بين اطرافيانم پی بردم: اغلب کسانی که "چينی"ها را خنگ و دست و پا چلفتی می ناميدند، يا قادر به سخن گفتن به زبان چينی (مندرين) نبودند و يا چند جمله چينی می دانستند که آن هم با غلط تلفظی همراه بود. در مقابل اين دسته، چند نفری هم بودند که نه تنها به آسانی به زبان چينی سخن می گفتند، بلکه با فرهنگ مردم چين نيز اندکی آشنا بودند. جالب آن بود که اين دسته نظرشان درباره چينی ها کاملا متفاوت با دسته نخست بود. شرکت "مايکل" سالهاست که با يکی از شرکت های دولتی چينی همکاری می نمايد. او يکی از معدود افراد گروه دوم است. او می گويد: "چينی ها نه تنها خنگ و دست و پا چلفتی نيستن، بلکه اغلب مردم در شهرهای بزرگ زيرک، فرصت طلب و آب زيرکاهن، در حالی که در روستاها و شهرهای کوچيک غير توريستی، مردم ساده اند و پر کار و مهربان."
.
برای انجام کارهايم می بايست چند سالی را در چين به سر می بردم و برای شناخت مردم و فرهنگ اين سرزمين می بايست به يادگيری زبانشان کمر می بستم. زبان چينی برای من نه گوش نواز بود و نه دلنشين، به خصوص که من به زبانهایی که مشتق از زبان لاتين اند دلبسته بودم. برای يادگيری زبان چينی ثبت نام کردم. سال اول پنج روز هفته را سر کلاس حاضر می شدم، اما در سالهای دوم و سوم حضور در کلاس را به سه روز در هفته کاهش دادم. شش ماه اول يادگيری زبان چينی ناخوشايند ترين دوران بود، اما بعد از سپری شدن آن مرحله، زمان لذت بردن از يادگيری زبان اندک اندک آغاز شد.
.
بر خلاف زبان مندرين، از همان اوايل به خط چينی سخت علاقمند شدم، خطی که من به طنز آن را "هيروگليف پيشرفته" می ناميدم. چينی ها حروف الفبا ندارند و به جای آن از نشانه استفاده می کنند، عدم وجود الفبا و وجود نشانه های بسيار، يادگيری اين خط را حتی برای خود چينی ها نیز مشکل می سازد. خط چينی دارای بيش از پنج هزار نشانه است که برای خواندن کتاب و يا روزنامه حداقل می بايست سه هزار و پانصد نشانه را فرا گرفت؛ کاری بسيار دشوار و وقت گير که پشتکار و حافظه ی خوب می طلبد.
ادامه دارد...
.
زیرنویس:
(1
بعد از بازيهای المپيک معلوم شد که سن چند تن از برندگان مدال طلای چين کمتر از سن قانونی بود. البته دخترک زيبايی که در مراسم افتتاحيه سرود ملی چين را می خواند را نيز نبايد فراموش کرد. خواننده ی اصلی سرود دختر بچه ی ديگری بود که به علت کم بهره بودن از زيبايی چهره، جايش به دخترک زيبای ديگر سپرده شد که وظيفه داشت در مراسم افتتاحيه تنها لب بزند.
(2
http://www.earthtimes.org/articles/news/283496,porn-controversy-over-chinas-cctv-tower--feature.html
(3
هوتونگ به کوچه ها يا خيابانهای باريک و قديمی چينی اطلاق می شود، با خانه های بسيار کوچک چسبيده به يکديگر. اغلب هوتونگ های پکن از بين رفته اند و به جاي آنها ساختمانهای جديد سر بر آورده اند. چند هوتونگ معروف در پکن از مکانهایی است که جهانگردان را جذب می کنند.
Friday, February 25, 2011
سياره ای به نام کشور چين
.
.
.
بدترين ساعت روز برای سرک کشيدن به اين فروشگاهها ظهر تابستان بود، از يک سو ديدن برخی از مردان فروشنده چينی با "عرق گير" در مغازه ها و يا راهروهای فروشگاه خوشايند نبود و از طرف ديگر از داخل هر مغازه، بوی غذای بر می خواست که مجموع اين بوها چنان هوای داخل فروشگاه را سنگين می ساخت و شامه را می آزرد که چاره ای جز فرار از آن نبود.
.
"اين چينی ها واقعا خنگن، هيچ کاری رو درست و حسابی انجام نمی دن!" اين جمله ای بود که در همان اوايل ورودم به چين، بارها از طرف اطرافيانم، آن هم با مليت های مختلف می شنيدم که البته گاه با لحن تمسخر و کلمات قويتری همراه می شد.
.
در همان چند روز ورودم به پکن، پايتخت چين، دريافتم که از چهار زبانی که می دانم، تنها از زبان انگليسی، آن هم در مکانهای بسيار محدود چون محل کار و اندکی هم در مجتمع محل زندگيم می توانم استفاده نمايم و اين در حالی بود که برای ارتباط برقرار کردن ساده و ابتدايی با چينی ها در مکانهای عمومی با مشکلات فراوانی روبرو می شدم. در هفته های نخست اقامتم در چين، گاه احساس می کردم که به جای سياره ی زمين در سياره ی ديگری که نامش چين است، به سر می برم.
.
رويارويی مشکلات
.
روزی برای نصب تابلوهای نقاشی بر ديوارهای خانه ام، با يکی از زنان جوان شاغل در مديريت مجتمع تماس می گيرم و از او درخواست می نمايم که کارگری را برای نصب تابلوها به خانه ام بفرستد. او تعداد تابلوها را می پرسد و بعد از یک حساب سرانگشتی، هزينه را اعلام می نمايد که بلافاصله می پذيرم.
..
ساعتی بعد در خانه را به روی دو کارگر می گشايم. پای هر ديوار تابلویی قرار می دهم و از آن جا که زبان مشترکی برای گفتگو با کارگران وجود ندارد و با اين خيال که زن جوان آنان را از خواسته ام مطلع نموده و کارگران نيز به کار خود واردند، آنان را به حال خود رها نموده و مشغول کار خود می شوم.
.
صدای دِریل کردن ديوار و گفتگوی دو مرد چينی سکوت خانه را پی در پی می شکند. بعد از دقايقی يکی از کارگرها صدا می زند:" شيئو جيه اِ، شيئو جيه اِ" (1) به سمت اتاق نشيمن حرکت می کنم، با ديدن تابلوی نقاشی بر ديوار، خشکم می زند. در آن لحظه صدایی در دهنم می پيچد: اين چينی ها واقعا خنگند، هيچ کاری رو درست و حسابی انجام نمی دن.
..
تابلوی نقاشی به جای آن که در مرکز ديوار نصب گردد، در گوشه ی چپ ديوار نصب شده بود. دو مرد چينی در گوشه ای ايستاده و يکی از آنها به تابلو نقاشی زل زل نگاه می کند و لبخند می زند و دندانهای زرد و درب و داغانش را نشانم می دهد. نمی دانم مرد به زيبايی تابلو خيره شده است يا به شاهکار خلق کرده ی خود.
.
برای گرفتن برگه حاوی اثر انگشت که برای انجام کار اداری به آن نياز داشتم، چندين روز جستجو می کنم تا محل مورد نظر را بيابم. چند بار از طبقات ساختمان بالا و پايين می روم و اتاق به اتاق، کسی را می جويم که حداقل چند جمله زبان انگليسی بداند، هر چه بيشتر تلاش می کنم کمتر می يابم. به ناچار سعی می کنم با زبان اشاره به زن کارمندی بفهمانم که چه می خواهم. بعد از گذشت چندين دقيقه از نمايش پانتوميم، سرانجام، زنی کاغذ انگشت نگاری همراه با استمپ حدود چهار سانتی متر در چهار سانتی متر به دستم می دهد که با آن اثر انگشت خود را بگيرم.
.
تلاش می کنم که اثر انگشت قابل قبولی روی کاغذ ثبت کنم آن هم با استمپی که مناسب مهر زدن بود نه اثر انگشت گرفتن. زن کارمند به انگشتان من بِر و بِر نگاه می کند و با آن که کاملا مشخص است در انجام کار ناشی ام، هيچ زحمتی برای کمک به من به خود هموار نمی کند. مشکل اصلی زمانی آغاز می شود که می باید از چهار انگشت همزمان، اثر انگشت بگيرم. با زبان اشاره که گاه با کلمات انگليسی غضب آلودی همراه است، می خواهم به زن بفهمانم که انجام چنين کاری با آن استمپ فوق العاده کوچک، از عهده ام خارج است، اما زن چينی نه تنها توجهی به گفته ها و اشاراتم نمی کند بلکه بدون آن که انگشت خود را آلوده نمايد، به من نشان می دهد که با تکه تکه رنگی کردن انگشتان، چنين کاری ممکن است! سعی می کنم آن چه را که زن نشان داده را در عمل پياده کنم. به زور يکی از انگشتانم را جوهری می کنم و مشغول جوهری کردن انگشت دوم هستم که در می يابم جوهر انگشت اولی کاملا خشک شده است. کاغذی که با تلاش بسيار چند اثر انگشت گاه بسيار پر رنگ و گاه بسيار کمرنگ روی آن ثبت شده را مچاله می کنم و به همراه استمپ به روی ميز زن پرتاب می کنم و به خشم اتاق را ترک می کنم.(2)
.
برای قاب گرفتن کتان نقاشی شده ی فاقد چهارچوب، به مغازه قاب سازی وارد می شوم. هنگامی که کتان نقاشی شده را به مرد جوان چينی می دهم، چشمم به چهارچوبی که در گوشه ی مغازه به ديوار تکيه داده شده می افتد. آن را به مرد نشان می دهم و کوشش می کنم به او بفهمانم که کتان نقاشی شده نيازمند چهارچوب است و قاب. مرد قيمت قاب انتخاب کرده ام را بر روی ماشين حسابی نشان می دهد و من نيز وديعه ای می دهم و از مغازه خارج می شوم. ظاهرا مرد اشاراتم را فهميده، اما دلم شور می زند. از مغازه نقاشی فروشی که بغل دست مغازه ی تابلو سازی است، صدای زنی را می شنوم که دست و پا شکسته با مشتری انگليسی سخن می گويد، با خوشحالی به مغازه ی زن وارد می شوم و بعد از خلاص شدنش از مشتری درباره ی کتان نقاشی شده ام با او حرف می زنم و از زن می خواهم که خواسته ام را به زبان چينی برای مرد تکرار نمايد.
.
زن نيز چنين می کند و من مسرور از اين که بالاخره کاری درست و حسابی انجام خواهد گرفت، از مغازه خارج می شوم. دو روز بعد از ديدن تابلوی نقاشی ام که به ديوار مغازه ی قاب سازی تکيه داده شده بود، دهانم از تعجب خشک می شود. مرد قاب ساز حاشيه ی ده سانتی متر کتان نقاشی شده که آلوده به انواع و اقسام رنگ های کار شده در نقاشی بود را به همراه قسمت اصلی به چارچوب کشيده و سپس قابی بر آن سوار نموده بود.
.
يکی از همکاران چينی ام به من می گويد که برای خريد مايحتاج روزانه بهتر آن است که به فروشگاه های چينی مراجعه نمايم که در اين صورت قيمت کالا در مقايسه با فروشگاه زنجيره ای فرانسوی چون کارفور بسيار ارزانتر خواهد بود. در چند روز گذشته هر کاری چنان خراب از کار در آمده و چنان برای يک ارتباط ساده برقرار نمودن با چينی ها دچار مشکل شده ام که با خود می انديشم که برای دريافت کالاهای مورد نظرم آن هم بدون دردسر، حاضرم با طيب خاطر قيمت بالاتری پرداخت نمايم. تنها چند ساعت لازم بود که به باطل بودن اين انديشه پی ببرم. در فروشگاه کارفور کالاها با مارک غربی موجود بود اما مشکل آن بود که بر روی تمام آنها، به خط چينی نوشته شده بود.(3)
.
برای فائق شدن بر اين مشکل، سعی می کنم کالاهایی را خريداری نمايم که با مارک و شکل آنها آشنا هستم. مثلا نرم کننده ی پوست با مارک "لوکس" می خرم که بطری آن دقيقا شبيه آن چيزی است که در فروشگاه های ديگر کشورها خريده بودم. وقتی به خانه ام باز می گردم، سر وقت خريدها می روم و در می يابم که به جای نرم کننده پوست، "صابون مايع"، به جای شکر قهوه ای معمولی، "شکر قهوه ای با طعم ناخوشايند آلبالو"، به جای شير، "ماست شيرين و پر از شکر و البته بسيار رقيق"، به جای... خريده ام. مجبورم نيمی از کالاهای خريداری شده را روانه سطل آشغال کنم.
.
.
ادامه دارد...
.
.
پانوشت:
1) در زبان چينی (مندرين) به معنی خانم است که معمولا برای دختران و زنان جوان استفاده می شود.
2) بعدها ساختمانی به همراه عده ای کارمند برای گرفتن اثر انگشت خارجيان اختصاص يافت.
3) در فروشگاههای زنجيره ی "جِنی لَو" انواع و اقسام مواد غذايی غير چينی به وفور يافت می شود. جِنی لو یکی از گرانترين فروشگاههای مواد غذايی محسوب می گردد.
.
Wednesday, January 26, 2011
خوردن تخم کِرمک، روشی برای لاغری
کِرمک يا کِرم نخی.
شهرزادنیوز: انگار همگی را برای ساعت دوازده ظهر کوک کرده بودند، همکاران چينی ام را در شهرهای پکن و شانگهای می گويم. راس ساعت دوازده چند تايی به سمت رستورانهای محلی خارج از محل کار می رفتند و چند تای ديگرهم به سمت آبدارخانه.
..
روزهای اول من و نيکی، دوست و همکار اهل آفريقای جنوبی، با تعجب به اين رفتار ماشين وار همکاران چينی نگاه می کرديم، اما چيزی که بيشتر کنجکاومان می نمود، مسواک به دست بودن زنان جوان همکارمان بود که هر روز بعد از ناهار تکرار می شد. ما علت اين کار را اهميت دادن آنان به بهداشت دهان و دندانشان می پنداشتيم، به خصوص که اغلب آنان از دندانهای زيبايی برخوردار بودند و اين در حالی بود که اغلب نسل قبل از آنان که در مکانهای مختلف شهرهای متفاوت مشاهده و يا گفتگو می نموديم، دندانهای درب و داغانی داشتند.
..
نيکی که به شدت تحت تاثير مسواک زدن زنان جوان قرار گرفته بود پيشنهاد نمود که ما نيز به جرگه ی آنان بپيونديم و خود در اين زمينه پيش قدم شد. اما اين کار تنها يک روز دوام آورد. روز بعد نيکی، مسواک به دست، به دفترم وارد شد و با لحن متعجبی گفت: "اينا بعد از غذا خوردن، انگشت تو گلوشون می کنند و هر چی که خوردند رو بالا می آرن؛ برای همينه که مسواک می زنن ت
ا دهنشون بوی بد نده." و انگار که با خودش سخن می گفت ادامه داد: "برای همينه که اين قدر لاغرن."..
سالها شاهد پرخوری همکاران و دوستان چينی ام بودم و سوالی که در اوايل گاه ذهنم را مشغول می داشت آن بود که با وجود چنين پرخوری، و استفاده از غذاهای اغلب بسيار پر چرب، چگونه از چنان تناسب اندامی برخوردارند؟
...
کافی است به هر داروخانه مدرن يا سنتی چينی پای گذاريد و با قفسه ای از انواع و اقسام چای های لاغری روبرو شويد. برخی از دختران و زنان جوان تحصيل کرده برای لاغری، علاوه بر چای های مخصوص، از انواع و اقسام داروهای سنتی چينی و "سوپ مخصوص" استفاده می کنند.
..
با توجه به کمبود کار در سراسر کشور چين، زنان تحت فشار قرار می گيرند تا برای حفظ تناسب اندامشان به شيوه های گاه خطرناک روی آورند. در مطلبی که به تازگی درباره ی دانشجويان دختر چينی منتشر شده آمده بود که برخی از دانشجويان دختر متقاضی کار، قبل از انجام مصاحبه و به منظور کم کردن وزنشان، مقداری تخم کِرمک يا کِرم نخی می بلعند.(1
..
تخم های بلعيده شده از دستگاه گوارش عبور کرده و به روده وارد می شود و به لارو تبديل می شود. تبديل تخم کِرمک به لارو تنها به شش ساعت و حرارت بدن نيازمند است (2
..
روزی برای ماساژ طبی به مطب یک پزشک چينی مراجعه نمودم. روی يکی از تخت های مطب زن جوانی دراز کشيده بود در حالی که نقاطی از بدنش پوشيده از سوزن های طبی بود. با طب سوزنی چينی يا همان اکيوپانچر آشنا بودم، اما ميزان سوزن های استفاده شده در تن زن چنان زیاد بود که کنجکاوم کرد تا از پزشک درباره ی علت آن سئوال نمايم و او پاسخم داد :"برای لاغری."
..
اگر چه ميل به مسواک زدن بعد از ناهار برای نيکی تنها به يک روز خلاصه گشت اما توصيه ی او برای عدم استفاده از دستشويی بعد از ناهار مفيد بود. شنيدن صدای عق زدن همکاران چينی ام بی گمان دلم را به آشوب می کشيد.
.
پی نوشت:
1-
http://www.dailymail.co.uk/news/worldnews/article-1342985/Female-Chinese-students-resort-eating-roundworm-eggs-ensure-look-job-interviews.html
2-
http://iec.behdasht.gov.ir/index.aspx?siteid=143&pageid=29140
Friday, December 10, 2010
قربانی کردن کودکان و خوردن اعضای آنان به دستور"ژنرال کپل لخت
جاشوا ميلتون بِلاِیی معروف به ژنرال کپل لخت برگردان و خلاصه: زارا مجيدپور
١٩ آذر ١٣٨٩
.
شهرزادنیوز: سال 1982 است و خورشيد در حال غروب کردن که قبيله کِرن در ليبريا برای شروع مراسم کاهن اعظم آماده می شوند. در قربانگاه کاهن لخت و عريان ايستاده است که بزرگان دختر بچهای را نزد او میآورند. کاهن لباسهای کودک را از تنش خارج میکند، بدنش را با خاک رس میآلايد و سپس دختر بچه را قربانی میکند. تشريفات مذهبی سه روز به طول میانجامد؛ قلب و برخی از اعضای بدن دخترک از بدنش خارج شده و خورده میشود.
.
کاهن در رويایش با شيطان ديدار مینمايد و شيطان به او میگويد که در آينده جنگجوی بزرگی خواهد شد و برای افزايش قدرتش، میبايست آيين قربانی کردن کودک و آدمخ
واری را انجام دهد. مراسم صورت گرفت و کاهن به يکی از قدرتمندترين رهبران در غرب آفريقا مبدل شد، در حالی که تنها يازده ساله از عمر او می گذشت..
بر اساس پيشگويی، پسر بچه بزرگ شد و به يکی از بدنام ترين جنگ سالاران ليبريا تبديل گشت: "ژنرال کپل لخت". علت اين لقب آن است که کاهن و کودکان سربازش، برهنه در صحنه نبرد حاضر میشدند در حالی که تنها چکمهای به پا داشتند و اسلحهای به دست.
.
بر اساس ادعای "ژنرال کپل لخت"، او در يازده سالگی اولين کودک را در مراسمی قربانی نمود و از آن زمان تا چند سال بعد، مسئوليت به قتل رساندن بيست هزار نفر را بر عهده می گيرد. در اين ميان رقبای او، رقم کشته شدگان ادعایی را به چالش می کشند و اثبات آن را غير ممکن می دانند.
.
آنچه مسلم است اين است که در طول جنگ داخلی در لیبريا اين مرد به عنوان يکی از غيرانسانی ترين و بی رحم ترين رهبران جنگجوی غير نظامی در تاريخ آفريقا شناخته شد. در سال 2008 پس از آن که "ژنرال کپل لخت" به اعمال خود در کميسيون حقيقت ياب و آشتی ليبريا اعتراف نمود، يکی از وبلاگرهای اينترنت اين سوال را مطرح نمود: آيا اين مرد خبيث ترين فردی نيست که تا به حال زندگی کرده است؟
.
جنايت او شامل قربانی کودکان، آدمخواری، سوء استفاده و بهره برداری از کودکان سرباز و تجارت الماس خونين برای اسلحه و کوکائين بوده است. او کوکائين را برای مصرف کودکان سربازان که در ميان آنان گاه کودکان نه ساله نيز حضور داشتند استفاده می نمود.
.
ژنرال می گويد که در سال 1996 بعد از ظهور يک اتفاق از کارهای گذشته اش توبه نمود و بعد از چهارده سال گفتگوهای شبانه با شيطان، بالاخره چشمش به جمال خيره کننده مسيح روشن گشت. مسيحی که به او گفته بود که به قتل هايش خاتمه دهد.
.
در حال حاضر وی کاهن قبيله و جنگ سالار سابق ليبريا، کشيش "جاشوا ميلتون بِلاِیی" خوانده میشود. او سی و نه ساله و متاهل است و پدر سه فرزند و امروزه به عنوان يک واعظ مسيحی زندگی میکند.
.
او میگويد که اگر او توانسته است متحول شود ديگران نيز می توانند. او خواهان پايان دادن به مراسم مذهبی قبيلهای چون قربانی کردن کودکان و آدمخواری است. بنا به گفتهی او هنوز در ليبريا اين مراسم صورت می پذيرد.
.
او سرپوشی که برای حفظ اسرار جامعه ی ليبريا وجود دارد را کنار زد و از انجام گرفتن آيينهای چون قربانی کردن کودکان و آدمخواری سخن گفت و هم چنين از نقش خود در جنگ حکايت کرد. مصاحبه با او، تصوير وحشتناکی است از نزول و هبوط يک مرد به قعر جهنم و تلاش اوست برای رستگاری.
.
ليبريا و اتيوپی تنها کشورهای آفريقایی هستند که ريشه ی استعمار اروپايی ندارند. ليبريا در اوايل سال 1820 توسط بردگان آزاد شده ی آمريکايی بنياد گذاشته شد و بوميان توسط بردگان آزاد شده مورد استثمار قرار گرفتند. در سالهای اخير اين کشور شاهد جنگ داخلی بود. بين سالهای 1989 تا 2003 در جنگهای بين قبيله ای در ليبريا دويست و پنجاه هزار نفر کشته شدند، يک ميليون نفر آواره گشته و از هر پنج کودک يکی به کودک سرباز تبديل شد. در دوران جنگ داخلی، اين گوشه از غرب آفريقا به مرکزی برای تجارت الماس خونين و کوکائين و هم چنين مکانی برای پولشويی گروه های تروريستی چون القاعده تبديل گشت.
.
برای اولين بار با بِلایی در حياط پر از گردو خاک هتل زئوس ديدار نمودم. او خود اين مکان را انتخاب کرد. بعد از اعتراف در کمسيون حقيقتياب و آشتی اقداماتی برای ترور او صورت گرفت. او با بازوانی از هم گشوده و لبخند عریضی بر لب به سمت من حرکت میکند و می گويد: "به ليبريا خوش آمدی." يافتن و گفتگو با او ماه ها طول کشيد و دليل آن هم زندگی زير زمينی او بعد از آخرين اقدام به ترور اوست.
.
سرانجام شماره ی تماس او را از کارگردان ليبريایی که در نيویورک زندگی می کند به دست آوردم. اولين باری که با او تماس گرفتم را به خوبی به ياد می آورم. صدای که پاسخم داد در ابتدا بسيار محتاط بود اما زمانی که از هويتم مطلع شد صدايش گرم و حتی دوستانه گشت. او موضوع فيلم مستندی است که توسط يک کارگردان آمريکايی تهيه شده است. سال آينده اين فيلم در فستيوال بين المللی ساندنس به نمايش در خواهد آمد.
.
اولين نکتهای که شما در برخورد با ژنرال متوجه می شويد، جثه اوست. با وجود اين که بيش از يک دهه است که مبارزهی مسلحانه را ترک نموده اما اندام درشت او ترسناک است و دومين چيز، چشمهای اوست. ما در يک کافه نیمه تاريک نشستيم و او يک بطری آبجو را جرعه جرعه سر می کشيد.
.
از او درباره دوران کودکيش می پرسم و او می گويد که برای اولين بار پدرش و بعدها بزرگان قبيله به او گفتند که او برای جنگجو و مبارز شدن به دنيا آمده است. بنا به سفارش بزرگان قبيله، چند دقيقه بعد از به دنيا آمدن، از مادرش جدا شد. هفت ساله بود که پدرش او را به بزرگان قبيله سپرد تا به او آيين کاهنی بياموزند.
.
در سال 1982 به عنوان کاهن اعظم برای انجام آيين جادوی سياه به کاخ رياست جمهوری رفت تا با انجام مراسم، از رهبر ليبريا، ساموئل دوه، در برابر دشمنانش حفاظت نمايد. در آن سال بِلایی فقط يازده سال داشت. دوه يکی از افراد قبيله کِران بود که در کودتای سال 1980 به قدرت رسيده بود. در سال 1990 دوه توسط سربازان يک رهبر شورشی به قتل رسيد و اين باعث تشديد درگيری و در نهايت منجر به جنگ داخلی سيزده ساله شد.
.
در آن زمان بِلایی کاهن اعظم بود که يکی از مهمترين کارهای او انجام قربانی کردن کودکان و خوردن آنها بود. در حال حاضر هفتاد و پنج درصد از مردم ليبريا مسيحی، بيست درصد مسلمان و بقيه پيرو دين قبيلهای میباشند، دينی که در آن مراسم قربانی صورت میگيرد. بسياری از کارشناسان ادعا می کنند که در طول جنگ مردم بسياری به باورهای قبيله ای تمايل نشان می دادند.
.
به عنوان کاهن، از کودک انتخاب شدهای سخن میگويد و به بزرگان روستای کودک، از نام خانوادگی و بعضی از اسرار کودک که تنها برای اعضای خانواده اش آشناست حکايت میکند. بزرگان بر اساس نشانها به خانهی کودک وارد میشوند، خانهای که از آن به عنوان "خانه افتخار" نام میبرند. در زمان موعود، کودک را به قربانگاه میبرند، لباسهايش را از تنش خارج کرده و پيکرش را به خاک رس آغشته میکنند. بِلایی مراسم نيايش را برگزار میکند و سپس کودک را به قتل میرساند.
.
- "من تنها کنار جسد بودم."
.
- آيا اين مراسم هم چنان در ليبريا صورت می گيرد؟
.
- "هنوز صورت می گيره، اگه تو به روستای من بری و در اين مورد حرف بزنی، اونا تو رو میکشند. حالا میدونم که جادوگری اشتباهه، میدونم که "خوردن" اشتباهه، من بايد دراين باره حرف بزنم."
.
بلایی میگويد که در دوران کاهنی اعظم قبيله، مراسم برای خوبی و منفعت قبيله صورت می گرفت اما زمانی که رهبری گروه "کپل لخت"ها را به دست گرفت، قبل از شروع هر نبردی کودکی را قربانی می نمود.
.
- با کوکائين ها چکار می کردی؟
.
- "اونا رو به پسرها- کودکان سرباز- می دادم، کوکائين رو داخل غذاشون می ريختم."
.
در تابستان سال 1996 ، پيش از شروع نبرد، تصميم گرفته شد که کودکی قربانی شود؛ مادری دختر سه سالهاش را نزد او میآورد.
.
- "بچه، معمولی نبود. خوشگل و مهربون بود. اغلب بچههایی که توسط بزرگتراشون برای من می آوردند گريه می کردند؛ اونا تقلا میکردند. اما دختر بچه آروم بود، فکر کردم که اين بچه نبايد بميره. بين اون هزاران نفری که کشتم، آرزو میکردم که اون دختر بچه رو نکشته بودم." چشمهای او برای اولين بار پر از اشک میشود.
.
توضيح: نام اصلی مطلب "چهره در چهره با ژنرال کپل لخت، خبيٍث ترين مرد در جهان" می باشد.
.