All rights reserved. استفاده از مطالب با "ذکر منبع" آزاد است


contact: zaramajidpour@gmail.com


---------------------------------------------------------------



Wednesday, December 7, 2011

بدون پیشگامان در سیاست توسعه سیاسی غیرممكن است


مصاحبه زارا مجیدپور با گودرون شیمن، رهبر حزب ابتکار فمنیستی سوئد, ١٢ آذر ١٣٩٠

03122011GSH1شهرزادنیوز: گودرون شیمن یكی از برجسته‌ترین سیاستمداران سوئدی است. شیمن در سال 1993 بعنوان رهبر حزب چپ سوسیالیست انتخاب شد و در سال 2004 از مقامش در حزب استعفا داد. او از سال 1988 تا 2006 بعنوان عضو پارلمان سوئد فعالیت نمود. در سال 2005 گودرون شیمن (به همراه چند نفر دیگر) حزب ابتکار فمنیستی که مختصرا "اف آی" خوانده می شود را تاسیس نمود.

در تارنمای او آمده است: «گودرون شیمن، بعنوان یك مددكار اجتماعی تعلیم دیده و تخصص اش به‌طور اعم در زمینه مراقبت بهداشت مدنی و بطور اخص در رابطه با سوء استفاده از كودكان و قربانیان خارج از روابط زناشویی است. او از اوایل سال‌های 1980 در جنبش صلح بین‌المللی و سوئد فعال بوده است.»

اخیرا با گودرون شیمن به گفتگو نشسته و سوالاتم را با او مطرح نمودم:

بر اساس سخنرانی تان در سال 2002 * برخی از شما انتقاد می‌كنند كه معتقدید مردان سوئدی از طالبان افغانستان بهتر نیستند. در سوئد نیمی از اعضای مجلس پارلمان را زنان تشكیل می دهند و در حدود 80% از آنان شاغل می باشند، در حالی كه تحت حكومت طالبان زن‌ها به حقوق اولیه ای چون آموزش یا مراقبت بهداشتی دسترسی ندارند. منظورتان از آن سخنرانی چه بود؟

اگر متن سخنرانی من را مطالعه كرده ‌باشید، می بینید كه من گفته ام: ما از سیستم مبتنی بر قدرت جنسیت مشابهی در سراسر جهان، خواه در بین اعضای طالبان در افغانستان و خواه در سوئد پیروی می کنیم. الگویی یكسان اما با بیانی متفاوت. تفاوت در این است که چه زمانی از فرآیند دموکراسی می گذرد. عملكرد و اندیشه پدرسالاری امر جهانی است.

شما مالیات ویژه‌ای را برای مردان سوئدی پیشنهاد كرده اید تا هزینه خشونت علیه زنان را پوشش دهد. آیا این طرح عملی است؟

من مالیاتی برای مردها پیشنهاد نكردم. پیشنهادم این بود كه دولت باید هزینه‌های واقعی و هنگفت مشکلات امنیتی گسترده در رابطه با خشونت مردان نسبت به زنان را بازتاب دهد. هنگامی كه هزینه‌های اجتماعی واقعی مشخص شد، من بحثی را مطرح نمودم که چگونه می‌توان با این مساله مقابله کرد. می بایست روش بهتری در مقایسه با راهکارهای امروزی وجود داشته باشد وقتی که زنان با ترس هزینه آن را می پردازند.

در جولای 2010 حزب ابتکار فمنیستی مبلغ 100.000 کرون را علیه پرداخت نابرابر به آتش کشید. برخی از این عمل انتقاد نموده و اعلام داشتند كه حزب می توانست از آن پول استفاده بهتری ببرد و همچنان در کانون توجه جامعه قرار گیرد. بعنوان یكی از پایه‌گذاران این حزب، آیا با این عمل به هدفتان نائل شدید؟

03122011GSH2

قطعا! این حقیقتی است كه زنان از دستمزد کمتری برخوردارند و هنوز با گذشت 30 سال از این بحث یك رسوایی دموكراتیك است كه این موضوع همچنان در رأس دستورجلسه ها قرار دارد. ما در باره این موضوع سمینارهای متعددی داشته‌ و در این زمینه با اتحادیه های صنفی همكاری عمیقی داریم.

سوئد یکی از کشورهایست که از بالاترین سطح برابری جنسیتی در جهان برخوردار است. چرا حزب ابتکار فمنیستی كه یك حزب سیاسی طرفدار زنان است، در انتخابات از حمایت اجتماعی زیادی برخوردار نشد؟

بسیاری از افراد در سوئد اعتقاد دارند كه بودن در رأس فهرست‌ها بدان معناست كه ما به هدفمان دست یافته‌ایم. البته این امر حقیقت ندارد و اسطوره ای است که محبوب احزاب سیاسی سنتی است؛ نتیجه آن هم عدم وجود یا وجود بحث یا مذاكرات اندك است. به عنوان یك حزب كوچک، بدون پشتیبانی اقتصادی، جلب حمایت عمومی مشكل است. اما ما به كار خود ادامه می‌دهیم و میزان پشتیبانی از این حزب هم رو به افزایش است. حزب ابتکار فمنیستی سومین حزب در پارلمان داخلی در جنوب شرق سوئد می باشد.

به عنوان رهبر پیشین حزب چپ سوئد و عضو پارلمان، چه یادبودی از خود به جا گذاشته اید؟

بدون پیشگامان در سیاست توسعه سیاسی غیرممكن است!

زیرنویس:

* «تبعیض و خشونت‌ها در شکل های مختلفی ظهور می کند و بستگی به آن دارد که ما خود را دركجا بیابیم. این همان هنجار، همان ساختار و همان الگوی مشابه‌ای است كه خواه در حكومت طالبان افغانستان و خواه اینجا،‌ در سوئد، تكرار می‌شود."

Saturday, December 3, 2011

Without pioneers in politics the development of politic is not possible




An interview with‫ ‬Gudrun Schyman by Zara Majidpour


Gudrun Schyman is one of Sweden’s most high-profile politicians. Schyman was elected party leader for the Socialist left party (Vänsterpartiet) in 1993 and resigned from the party in 2004. She has served as a member of Swedish parliament (Riksdagen) from 1988 until 2006. In 2005 Gudrun Schyman started Feminist Initiative (Feministiskt initiativ, abbreviated Fi or F!) which is a feminist political party in Sweden.

“She is trained as a social worker, specialized in municipal social care services in general and child abuse and victims of incest in particular. Schyman has been active in the Swedish and international peace movement since the early 1980s.” Quote from her website.

I interviewed Gudrun Schyman recently and I ask the following questions:

Question:Based on your speech in 2002* some people criticized you that you believe Swedish men are no better than Afghanistan’s Taliban. In Sweden half of the members of parliament are female and around of 80% of women have jobs while in under Taliban rule women did not have access to basic rights like education or health care. What did you mean by that statement?

Gudrun Schyman‫:‬If you red my speech you can see that I said that we have the same pattern of gender based power all over the world, both in Afghanistan, among the Taliban’s, as well as in Sweden. Same pattern but different expressions. The difference depends on how long the process of democratisation has developed. The patriarch thinking and acting is global.

Q: You proposed a special tax on Swedish men to cover the cost of violence against women. Could this proposal work?

Gudrun: I did not propose a men tax. I proposed that the government should show the true costs for the huge security problem with men’s violence towards woman. When getting the true society costs I proposed a discussion about how we should deal with it. There must be a better way than today, when woman is paying with fear.

Q: In July 2010, the Feminist Initiative Party burned 100,000 Swedish kronor in a protest against unequal pay. Some people criticized the party for burning the money which could have been used in a better way and still get attention. As a co-founder of the party, did you achieve your goal?

Gudrun: Absolutely! The fact that women are underpaid, still, after 30 years of discussion (!) is a democratic scandal that reach on top of the agenda. We had several seminars on the topic and we are deepening the cooperation with the trade union in this part.

Q: Sweden has one of the highest levels of gender equality in the world. Why doesn’t the Feminist Initiative Party, which is a feminist political party, have more public support?

Gudrun: Many people in Sweden believe that being on top of the lists means that we have reach the goal. That is of course not true but the myth is cherished by the traditional political parties. The result is none or very little discussion or debate. As a small party without economic support it is hard to reach the public. But we carry on and the support for the party is growing. Local, in Simrishman (Skåne) Feminist initiative is the third biggest party in the local parliament.

Q: As a former leader of Sweden’s Left Party (Vänsterpartiet) and member of the parliament, what is your legacy?

Gudrun: Without pioneers in politics the development of politic is not possible!


This interview was translated into Persian (Farsi) and published in Shahrzadnews website


*

The discrimination and the violations appears in different shapes depending on where we find ourselves. But it's the same norm, the same structure, the same pattern, that is repeated both in the Taliban's Afghanistan and here in Sweden."



Wednesday, November 16, 2011

مراسم قربانی کردن کودکان برای دستیابی به ثروت و سعادت

16112011Uganda

برگردان: زارا مجيدپور


٢٥ آبان ١٣٩٠


شهرزادنیوز: اخيرا اوگاندا از افزايش فوق العاده مراسم و تشريفات مذهبی قربانی کردن کودکان در این کشور خبر داد. بر اساس گزارش پليس اوگاندا در سال 2008، قربانی انسان در مقايسه با سال گذشته بيش از 80 درصد افزايش يافته است در حالی که اکثر قريب به اتفاق قربانيان را کودکان تشکيل می دهند.

به گزارش بی بی سی، قاچاقچيان کودکان را از روستاها ربوده و آنان را برای مراسم قربانی به کامپالا، پايتخت اوگاندا، می برند. بسياری از روستاييان بر اين باورند که قربانی نمودن کودکان ثروت و رفاه را برای آنان به ارمغان می آورد.

آقای يوری مابريزی، يکی از جادوگران اوگاندايی، می گويد که ورود و نفوذ جادوگران تانزانيايی به اوگاندا باعث رونق اين مراسم شده است.

در طول مصاحبه، آقای مابريزی به توضيح جايگاه قربانی نمودن کودکان در متن باور و اعتقادات اوگاندايها پرداخت.

"ما مراسم قربانی کردن کودکان را در سنت اوگاندا نداشتيم و به تازگی اين کار توسط جادوگران ديگر کشورها از جمله تانزانيا به ما معرفی شد. جادوگران اوگاندايی بر اين باورند که آنها برای اجرای مراسم قربانی کودکان به اندازه کافی قدرتمند نيستند. آنان فکر می‌کنند که انجام مراسم قربانی کودک ظرفيت معنوی خاصی می‌طلبد و تنها جادوگران تانزانيايی هستند که قادر به انجام اين کارند و يا قادرند باغ سرسبز فردی را در عرض چند روز خشک نمايند. جادوگران اوگاندايی از عهده انجام اين کار بر نمی آيند."

در اوايل سال 2008 دولت تانزانيا به سرکوب اعمال جادوگری چون قربانی نمودن انسان دست زد و اين کار منجر به گريختن بسياری از جادوگران تانزانيايی به اوگاندا شد. در اوگاندا آنان با فرهنگی روبرو شدند که دستشان را برای انجام این اعمال باز می گذاشت. برخی از جادوگران تانزانيايی برای جذب مشتريان ثروتمند آشکارا در راديوی اوگاندا تبليغ می کنند.

"کمپين جوبيلی" يک سازمان بريتانيايی است که عليه قربانی کردن کودکان در اوگاندا مبارزه می نمايد. بر اساس استدلال اين سازمان، بسياری از جادوگران با مهارت و استادی تاجران و سياستمداران را به داشتن باور به قربانی کردن کودکان فرا می خوانند، باوری که موفقيت و سعادت را برايشان به ارمغان خواهد آورد. برخی از مشتريان ثروتمند برای انجام مراسم قربانی، کودکی را با مبالغی هنگفت از قاچاقيان خريداری می نمايند و برخی ديگر کودکانی را بدين منظور می ربايند.

به نظر اين کمپين، کمبود امکانات پليس در اوگاندا و فقدان قوانين در اين زمينه مانع حذف قربانی کردن کودکان شده است. اعضای اين کمپين مصرانه خواستار پيگرد قانونی افراد فعال در اين زمينه می باشند تا بدين وسيله نقطه پايانی بر انجام اين مراسم گذاشته شود. براساس قانون 1957، اعمال جادوگری ممنوع است اما بسياری از اوگاندائيها از وجود چنين قانونی بی اطلاع می باشند. در سيستم قضايی اوگاندا تبعيت از اين قانون به ندرت صورت می پذيرد. از ميان 135 بازداشت مربوط به قربانی انسان در بين سال های 2006 و2010 تنها 83 مورد پرونده به دادگاه راه يافت و از ميان آنها تنها يک نفر محکوم گشت.

به طور کلی خانواده قربانيان از عهده هزينه‌های قانونی و تحت تعقيب قرار دادن مجرمان بر نمی آيند. براساس گفته ی کمپين، مردم در مناطق روستايی يا به وکيل محلی دسترسی ندارند و يا امکانات ماليشان جوابگوی پرداخت مشاوره های حقوقی و پروسه ی طولانی مدت در دادگاه شهر نمی باشد. آقای مابريزی معتقد است که کمبود امکانات پليس و فقدان قانون در آن زمينه تنها مشکل سر راه حذف قربانی کردن کودکان در مناطق روستايی نيست.

"در روستای من اگر شما کسی را بکشيد مشمول مجازات اعدام هستيد. شما زندانی خواهيد شد و می بايست منتظر مجازات اعدام بعد از دستگيريتان باشيد. اگر بازداشت توسط پليس صورت نگيرد، روستاييان شما را مورد ضرب و شتم قرار می دهند و با استفاده از وسايل تيز شما را خواهند کشت. آنها تمام املاکتان از جمله خانه، مزارع وحيوانات را نابود می کنند و حتی اعضای خانواده تان را نيز به قتل می رسانند." آقای مابريزی در زمان مصاحبه در کره جنوبی به سر می‌برد. او از دست مردم روستايی که او را به دروغ به کشتن زنی برای مراسم قربانی متهم کرده بودند، گريخته بود.

بر اساس استدلال برخی از وکلا، پرونده های مربوط به قربانی کردن کودکان در دادگاه ها بلاتکليف می باشند؛ چرا که که قطعنامه حقوقی در اين زمينه وجود ندارد. به گفته ی آقای مابريزی، زمانی که بازداشت مجرم توسط پليس به تاخير می افتد مردم روستا برای اجرای عدالت دست به کار می شوند، اما نه روستاييان و نه نظام حقوقی موجود از حقوق کودکان بی گناه در برابر مراسم قربانی دفاع نمی کند و اين در حالی است که اين جرم و جنايت به شدت در شهر متمرکز شده است.

مقامات اوگاندايی می بايست به آموزش عمومی اقدام نمايند. باید به افراد آموزش داده شود که تنها از طريق سخت کار کردن می توان به موفقيت دست يافت نه از راه قربانی نمودن کودکی بی گناه برای خدايان در راه مبارزه عليه شر دائمی.


توضيح: تيتر اصلی مطلب: "نفوذ جادوگران تانزانيايی برای قربانی کردن کودک در اوگاندا"



Tuesday, October 25, 2011

شکستن سکوت و آموزش، کلید برخورد به خشونت وتجاوز


مصاحبه زارا مجيدپور با اليسون بوتا، نویسنده آفریقای جنوبی



٣٠ مهر ١٣٩٠

شهرزادنیوز: "‌در دسامبر1994 توسط دو مرد به ضرب چاقو ربوده و مورد تجاوز جنسی و حمله ضربات چاقوی آنان قرارگرفته و سپس به حال خود رها شدم تا بميرم. آن دو مرد بعدها دستگير‌ و به حبس ابد محكوم شدند. جراحاتم بسيار شديد بود؛ 36 ضربه چاقو در ناحيه شكم و 16 بريدگي در اطراف گردنم. من درحالي كه با يك دست روده‌هايم را داخل شكمم نگاه داشته بودم و سرم را با دست ديگر، افتان و خيزان خود را به جاده ای در آن نزديكی ها رساندم." نقل قول از صفحه فيسبوک اليسون.

به سختی می توان باور نمود كه اليسون توانسته باشد از چنان حمله وحشتناكي جان به در ببرد، اما او زنده ماند. او زنده ماند تا داستانش را با طيف وسيعی از مخاطبانش در بيش از 20 كشور درميان گذارد.

اليسون بوتا در شهر ساحلی كوچك پورت اليزابت در آفريقاي جنوبي چشم به جهان گشود و در همان جا پرورش يافت. در سال 1997 ازدواج نمود و در سال 2003 پسرش به دنيا آمد. اليسون دو كتاب به رشته تحرير درآورد. اولين كتابش با عنوان "من زندگی دارم: سفر اليسون" در سال 1998 منتشر شد و دومين كتابش "برای لحظات سخت: دفتر وقايع بازمانده اليسون" در سال 2002.

اخيرا با اليسون بوتا مصاحبه کوتاهی انجام داده و سئوالاتی را مطرح نمودم:


شما يکی از اولين اشخاصی بوديد که با مطرح کردن داستانتان الهام بخش مردم در آفريقای جنوبی و گوشه و کنار جهان بوديد. چه چيزی باعث شد که شما در اين مورد سخن گفته و در باره آن کتابهایی به رشته تحرير درآوريد؟

اليسون بوتا: خوشبختم كه هرگز از آنچه بر من گذشت احساس گناه نكرده‌ام. مي‌دانستم كه يك قرباني بوده‌ام. همچنين تشخيص دادم كه اگر آن را با ديگران در ميان گذارم، سايرين مي‌توانند از تجربه ام بياموزند. برايم اين انتقال تجربه از جمله سخنراني و نوشتن کتاب ها به صورت يک حرفه ی تمام‌وقت درآمد. حالا مي‌دانم كه مزاياي تجربه حقيقي‌ام از بدي‌هاي آن خيلي بيشتر بوده‌است.

آفريقاي جنوبي داراي بالاترين نرخ قتل و تجاوز در جهان است. به عقيده شما و به عنوان شهروند این کشور راه‌حل‌ اين‌معضل را در چه می دانيد؟

اليسون: يك راه كليدي آموزش است. زنان به طور سنتي چنين آموخته اند که درباره ی چنين تجاوزاتی سكوت پيشه نمايند. ما با حرف زدن، آموزش و آگاهي‌رساني می توانيم جامعه را براي رويارويي با واقعيت آنچه كه رخ مي‌دهد بيشتر تحت فشار بگذاريم تا بدين وسيله جامعه به خوبی دريابد كه نمي‌توان از اين مساله چشم پوشی نمود. همچنين اعتقاد دارم كه قاتلان و متجاوزان کسانی هستند كه براي خود و براي نوع بشر ارزش چندانی قائل هستند. ما مي‌توانيم با استفاده از نظام آموزشي مدارس، ارزش منحصر به فرد يكايك افراد را به جوانان آموزش دهيم.

در بسياري از كشورها، به‌ويژه كشورهاي سنتي، زنان مورد تعدی قرار گرفته احساس گناه مي‌كنند. برخي چنان باور دارند كه تعدی تقصير آنان بوده‌ و به همين دليل هرگز سكوتشان را در رابطه با آنچه برايشان رخ داد نمي‌شكنند. توصيه شما برای اين دسته از زنان چيست؟

اليسون: برخي جوامع در رابطه با برخي از جرائم بسيار بي‌رحم و غيرپذيرا هستند. اين دسته از باورها می بايست به‌چالش كشيده‌ شود تا زنان از شهامت بيان آن چه بر سرشان آمده برخوردار شوند. در وهله ی اول، توصيه ام به اين دسته از قربانيان آن است كه دست به يك انتخاب‌شخصی بزنند كه آنان از آسيب و آزاری كه برايشان پيش آمده بزرگتر هستند. به دين وسيله در زندگيشان به مساله تجاوز و تعدی بيش از آنچه مستحق است قدرت نمی بخشند.

چگونه می‌توان در جوامع سنتی در باره ی تجاوز و كمك‌رسانی به قربانيان آموزش داد؟

اليسون: ايجاد تغيير در جامعه‌ای كه اعتقاداتش ريشه در سنت و يا مذهب دارد مشكل است. امروزه با وجود اطلاعات فراوان و مطالعات قابل دسترس، حقيقتاً هيچ بهانه‌ای برای عدم آگاهی وجود ندارد. متاسفانه اغلب قربانيان و يا وابستگان آنان از روی احساسات شديد تأكيد بر آن دارند كه اين اطلاعات بايد به واسطه رهبران جامعه‌شان ملاحظه شده و مورد‌توجه قرار‌گيرد.

اهداف شما از برنامه ی مبارزه با مسئله تجاوز و آموزش در اين زمينه چيست؟

اليسون: تصور مي‌كنم اشتباه متوجه‌ شده‌ايد. من بدان مفهوم برنامه ای برای مبارزه با مسئله تجاوز و آموزش در اين زمينه ندارم. من داستانم از تجاوز و غلبه بر بدبختی را با طيف وسيعی از مخاطبان در ميان مي‌گذارم و اميدوارم اين اقدام به طور كلی آگاهی جامعه‌ را از مسئله تجاوز ارتقا بخشد. می بايست در باره تجاوز و تعدی همچون ساير جرايم به صراحت سخن گفت. هدف اوليه ام این است كه به مردم بياموزم که آنان می توانند بر مصيبت پيش آمده كنترل داشته باشند و در رابطه با چگونگی واکنش در برابر آن "حق انتخاب" دارند


.

Saturday, October 22, 2011

Breaking the silence and education is the key to dealing with violence and rape


An interview with Alison Botha by Zara Majidpour

“It was in December 1994 when I was abducted at knifepoint, raped, attacked and left for dead by two men who were later caught and jailed for life. My injuries were severe - 36 stab wounds to my abdomen and 16 cuts across my throat. Holding my intestines in with one hand and my head on with the other, I crawled and stumbled to a nearby road.” Quote from Alison’s Facebook page.

It is hard to believe that Alison could survive from such a horrific attack but she did. She survived to share her story with a wide range of audiences in over 20 countries.

Alison Botha was born and raised in Port Elizabeth, a small coastal city in South Africa. She married in 1997 and in 2003 she gave birth to her baby boy. She has written two books. Her first book “I have life: Alison’s journey”, published in 1998 and second book “For the tough times: Alison’s survivor’s journal” published in 2002.

I interviewed Alison Botha recently and I ask these questions:

Question: You were one of the first South Africans who inspired people in South African and around of the world with your story. What inspired you to talk and write books about it?

Alison Botha: I am lucky that I never felt guilty about what happened to me – I knew I was a victim. I also realized that others could learn from my experience if I shared it with them. This grew to a full-time speaking business and my books. I now know that far more GOOD has come out of what happened to me than the BAD of the actual experience.

Q: South Africa has the highest rate of murders and rape in the world. As a South African, what do you believe are the solutions for that?

Alison: Education is key – women have traditionally been taught to keep quiet about such abuse. The more we force society to face the reality of what is happening by talking, educating and announcing, the more society will understand that it is a problem that cannot be ignored. I also believe that murderers and rapists are people who have little value for themselves or humans in general – we could use the school system to educate youngsters of the unique and valuable importance of each individual.

Q: In many countries, especially traditional countries, when women are raped, they fall into sin and some believe that the rape was their fault. They never break the silence of what happened to them. What is your advice?


Alison: Some societies can be very cruel and unaccepting of certain crimes. These beliefs should be challenged in order to give these women a voice and recognition. Even so, my advice in the immediate to such victims, would be to make the personal choice to be greater than the trauma they have suffered – to not give the rape any more power over their lives than it deserves.

Q: How can you educate these traditional societies about rape and assisting rape victims?


Alison: It is difficult to change a society with its beliefs are based on tradition or religion. However, there is so much information available these days and studies that have been done that there is really no excuse for a lack of knowledge. Un fortunately, it is often the victims themselves, or their immediate loved ones, who will be passionate enough to insist that this information be seen and considered by the leaders of their society.

Q: What are your goals with your rape education program?

Alison: I think you have misunderstood - I do not have a ‘rape education program’ as such. I share my own story of rape and overcoming adversity with a wide range of audiences, which I hope brings more awareness of rape to the society in general. It is something that I feel should be able to be talked about just as openly as any other crime. However, my primary goal is to teach people that they have control over whatever adversities befall them – that they have the CHOICE how they respond.


This interview was translated into Persian (Farsi) and published in Shahrzadnews website



Wednesday, September 14, 2011

داستانهای ارواح شهر نئواورلئان

2 سفرنامه زارا مجيدپور به نئواورلئان ايالت لوئيزيانای آمريکا

٢٣ شهریور ١٣٩٠


14sep2011new-orleans1شهرزادنیوز: مرد سياه پوست درشت اندامی در کيوسکی که برای راهنمايی گردشگران تعبيه شده نشسته و هر از چندی انگشت سبابه خود را برای تر کردن به دهانش می برد و سپس با انگشت تر کرده بروشوری را برمی دارد و آن را به دستم داده و با لهجه ای غليظ پشت سر هم در باره ی تک تک آنها توضيح مفصلی می دهد.

از ميان بروشورها، به گردش در باتلاق معروف لوئيزيانا و هم چنين ديدار از منطقه ی طوفان زده "کاترينا" بيش از ديگر گردشها علاقه نشان می دهم، اما مرد بروشور ديگری را با عنوان " تور روح نئواورلئان" به من می دهد و اضافه می کند که بعد از فستيوال "ماردی گرا"- بزرگترين فستيوال در آمريکا و چهارمين در جهان که در نئواورلئان برگزار می شود- تور روح، در اين شهر پرطرفدارترين تور است.

با تصور اين که تور روح چيزی چون برنامه ی تلوزيونی "شکارچيان ارواح" است، با بی ميلی نگاهی به بروشور می اندازم که مرد ادامه می دهد: "اين تور، يه تور تاريخيه و مطمئن باش که ازش خوشت مياد."

اصرار مرد باعث می شود که عصر آن روز جلوی يکی از مغازه ی "وودو" در فرنچ کورتر، حاضر شوم. حضور دهها تن که همگی بليط تور روح را در دست داشتند گفته ی مرد مبنی بر پر طرفدار بودن تور را تاييد می کرد. يکی از مردهای راهنما پيشانی بند قرمز رنگی روی موهای سفيد بلند خود بسته و کلاه بلند مشکی رنگی که با چند پر تزئين شده، را بر سر گذاشته بود. او که به کمک عصای به شکل جمجمعه انسان حرکت می کرد افراد را به چند گروه حدود پانزده نفری تقسيم می کند و هر گروه را با راهنمايشان آشنا می سازد. راهنمای گروه ما را زنی بر عهده داشت.

زن راهنما، علاوه بر شوخ طبعی، از قدرت سخنوری بالايی هم برخوردار بود و با حرکات دستها و تغييرات مناسب و به جا در چهره به کلماتش جان می بخشيد و شنوندگان را به شنيدن سخنانش علاقه مند می نمود. او در ابتدا از اجداد فرانسويش که در قرن هجدهم به نئواورلئان وارد شده و در آن شهر ماندگار شدند، سخن گفت و در حالی که می خنديد اضافه کرد: "بعد از چند نسل، حالا می تونم خودمو بومی نئواورلئان بنامم."

14sep2011new-orleans3

دو گروه ديگر در چند قدمی گروه ما به سخنان راهنمايشان گوش فرا می دهند و هر از چندی کالسکه رانی جلوی ساختمانی می ايستد و کالسکه چی با صدای بلند در باره ی ساکنان سابق و ماجرای آن برای سرنشينان خود داد سخن می دهد.

زن راهنما جلوی ساختمانی نزديک به کليسای معروف فرنچ کورتر که قبلا به عنوان زندان مورد استفاده قرار می گرفت، ما را متوقف می سازد و قبل از آن که حکايت "ژان لافايت" را برايمان شرح دهد می گويد: "ممکنه ماجراهایی که من براتون تعريف می کنم رو در بعضی منابع جور ديگه ای تعريف کرده باشند و با ماجراهای تعريفی من کمی فرق داشته باشن. خيلی از وقايع اين شهر به طور شفاهی از نسلی به نسل ديگه رسيده و ممکنه که چيزهایی در اين ميون کم و زياد شده باشه." و سپس به داستان ژان لافايت، دزد دريايی معروف فرانسوی، می پردازد.

لافايت به هنگام گرفتاری و به زندان افتادنش توسط آمريکائي ها با زيرکی توانست اطلاعات مهمی را در اختيار ژنرال "اندرو جکسون" قرار دهد و با اين کار نه تنها جان خود و ديگر زندانيان را نجات بخشيد، بلکه نيروهای آمريکائي توانستند با تعدادی محدود بر سربازان بسيار بريتانيايی در نبرد نئواورلئان غلبه نمايند. نبردی که در تاريخ آمريکا از اهميت زيادی برخوردار است. ژنرال اندرو جکسون بعدها به عنوان هفتمين رييس جمهور ايالات متحده آمريکا هدايت کشورش را به دست گرفت.

گروه در برابر خانه‌ای متوقف می شود و راهنما دو زن سياه پوست حاضر در گروه را مخاطب می‌سازد و می‌گويد: "قبل از اين که ماجرای اين خونه رو تعريف کنم، بايد يه توضيح درباره "مُولاتو" بدم. توضيحاتم ربطی به نژادپرستی نداره؛ من فقط تاريخ رو حکايت می کنم." يکی از زنان جوان در حالی که لبخند می زند و با اين کار دندانهای سفيد و زيبايش نمايان می شود، می‌گويد: "نگران نباش، ما می دونيم مُولاتو چيه."

در گذشته به فرزندان مرد و زنی از دو نژاد سفيد و سياه مُولاتو گفته می شد. مُولاتو ريشه‌ای اسپانيايی و پرتغالی دارد و به معنی "قاطر" می باشد، حيوانی حاصل آميزش اسب و خر. در جامعه آن روز مولاتوها از حقوق پايين‌تری نسبت به سفيدپوستان و از حقوق بالاتری نسبت به سياه پوستان برخوردار بودند. بنا به گفته‌ی راهنما، بيست درصد از بردگان شهر در تملک مُولاتوها قرار داشتند.

زنان زيبا روی مُولاتو حق ازدواج با مردان سفيد پوست را نداشتند، اما برخی از آنان به عنوان معشوقه ی مردان سفيد پوست به زندگی خود ادامه می دادند. يکی از زنان مولاتو در دام عشق معشوقش گرفتار می‌شود و با التماس از او می‌خواهد که با او ازدواج نمايد. مرد درخواست زن را به شرط انجام کاری از طرف او می پذيرد. او از معشوقه اش می خواهد که عريان شبی را در پشت بام و در کنار دودکش به سر برد و اگر زن تا صبح دوام آورد، همان روز با او ازدواج خواهد نمود.

زن بی خبر از آن که خواسته‌ی مرد تنها برای منصرف کردن او از ازدواج است، بلافاصله شرط را می‌پذيرد و در هوای بسيار سرد زمستان عريان به پشت بام می‌رود در حالی که صبح روز بعد، جسد سرمازده ی او را روی پشت بام می‌يابند. زن راهنما در حالی که دودکش خانه را نشان می دهد، ادامه می‌دهد که فيلمی از اين داستان عاشقانه ساخته شده است و با غروری که به صدايش می دود اضافه می کند که دختر او که در زمان ساخت فيلم، دختر بچه‌ای بود در نقش کودکيهای زن اصلی فيلم، ايفای نقش نموده است.

بعد از ديدن چندين خانه و شنيدن ماجراهای آنها سرانجام به عمارت شاهزاده ی ترکيه ای و سپس دلفين لالوری می رسيم. عمارتهای که اتفاقات روی داده در آنجا با ديگر ماجراها بسيار متفاوت بود.

14sep2011new-orleans2شاهزاده ی ترکيه‌ای

در خانه ای چند طبقه که در گذشته عمارتی اشرافی محسوب می شد، مردی زندگی می کرد که شايع بود سلطان ترکيه است. اما مرد شاهزاده ی ترکيه‌ای بود که بعد از روی تخت نشستن برادرش و دستور او برای کشتنش، به همراه زنان، فرزندان، خواجگان و چندی از خدمه خود از ترکيه می گريزد و به اين شهر پناه می آورد. زنان او از نژادهای مختلف و سنين متفاوت تنها حرمسرای شاهزاده را تشکيل نمی‌دادند، بلکه چند پسر بچه ی زيبا رو نيز جزء حرمسرایش محسوب می شدند. شاهزاده بعد از اجاره عمارت، دستور می دهد ميله‌هایی بر روی پنجره ها نصب گردد تا مانع خروج افراد حرمسرا شود. همسايگان در دوران دو سال اقامت شاهزاده جز شنيدن صدای بلند موسيقی، خنده های بلند ميهمانان و بوی ترياک چيز ديگری از ساکنان آن عمارت نمی دانستند.

روزی زن همسايه برای قدم زدن از کنار عمارت می‌گذرد که سکوت خانه و سپس خون آلود بودن پايين در و وروديه ساختمان باعث می گردد که او ماموران را آگاه سازد. ماموران با شکستن در عمارت با اجساد زنان، کودکان و خدمه‌ی شاهزاده روبرو می شوند، در حالی که اجزای بدن مقتولان به صورت وحشيانه‌ای قطع شده و هر قطعه به گوشه‌ای افتاده بود.

ماموران بدن بی سر شاهزاده را می يابند و اين داستان بر سر زبانها می افتد که جلادانی که از طرف سلطان برای قتل شاهزاده ماموريت يافته بودند، برای نشان دادن موفقيت در ماموريتشان سر شاهزاده را برای سلطان تحفه برده اند.

بنا به گفته ی راهنما، چند سال پيش توفان کاترينا درخت کهنسال خانه را از خاک بيرون آورد، در حالی که در قسمت ريشه درخت نشانهایی از جمجمعه انسانی مشاهده می‌شد. با پيدا شدن اين نشان، اين حکايت بر سر زبانها می افتد که احتمالا جلادان بعد از قطع سر شاهزاده، تخم درختی را در دهان او گذاشته و سر را دفن نمودند. تخم بعد از مدتی به درختی تبديل گشت و از اين همين روی بود که تا آن زمان کسی نمی دانست که چه بر سر، تن بی سر شاهزاده آمده است.

زن راهنما، بعد از پايان ماجرا به چهره های متعجب ما لبخند می‌زند و اضافه می کند: "در برخی منابع گفته شده که سر شاهزاده قطع نشده، بلکه جلادها زنده به گورش کردن و مامورها اون رو در حالی که دهن و گلوش از خاک پر شده بود، از زير خاک بيرون کشيدن. اما اينجا ماجرای قطع سر شاهزاده بيشتر شايعه تا زنده به گور کردنش."

ماری دلفين لا لوری

در اواخر قرن هجدهم، دلفين، دختری فرانسوی تبار، در نئواورلئان چشم به جهان گشود. او سه بار ازدواج نمود که حاصل آن پنج فرزند بود. همسر اولش افسر عاليرتبه ی اسپانيايی بود که به همراه او دلفين به اسپانيا رفت و ملکه اسپانيا تحت تاثير زيبايی او قرار گرفت. همسر دومش، بانکدار و تاجر بود و آخرين همسرش فيزيکدان.

دلفين، علاوه بر زيبايی خيره کننده، به رفتار خوب با بردگان سياه پوستش و هم چنين مهمانی‌های بزرگی که هر از چندی در عمارتش در خيابان رويال در فرنچ کورتر برگزار می‌نمود و در آن اشراف، ثروتمندان و مقامات عاليرتبه شرکت داشتند، نيز سخت معروف بود.

در سال 1834 آتش سوزی در آشپزخانه عمارت دلفين صورت می گيرد. آتشی که از سر عمد توسط بردگان افروخته شد تا بدين وسيله مردم را از اتفاقاتی که در آن خانه روی می داد باخبر سازند. ماموران برای فرو نشاندن آتش وارد خانه دلفين شده و در اتاقی از عمارتش با اجساد چند برده ی زن و مرد زنجير شده که به صورت وحشيانه‌ای مثله شده بودند، روبرو می شوند. دلفين آلت تناسلی مرد برده ای را تکه تکه کرده بود و اجزای بدن زنی را خرد. او در آن اتاق اجزای مختلف بدن بردگان را در شيشه‌های نگهداری می نمود.

14sep2011new-orleans4بنا به گفته‌ی راهنما، شکنجه بردگان در زمان برگزاری مهمانی‌ها توسط دلفين صورت می‌گرفت. صدای بلند موسيقی در آن زمان باعث نشنيدن صدای فرياد بردگان می شد. بعد از افشای راز دلفين، او به همراه اعضای خانواده اش از عمارت می گريزد. برخی بر اين باورند که او به پاريس رفته و در همان جا چشم از جهان فرو بسته است.

اگر چه رنگ سفيد از زيبايی کارهای اصیل و قديمی در عمارت اندکی کاسته بود، اما بعد از گذشت چند قرن هنوز در عمارت در جايگاه اصلی خود قرار داشتند. راهنما اضافه می‌کند که صاحب اين خانه هنرپيشه معروف هاليوود "نيکلاس کيج" است و با افتخار از حضور کيج در يکی از تورهايش و خونگرمی و صميميت او حکايت می کند. (1)

"چه رابطه‌ای بين ماجراهای اين خونه ها و تور روح وجود داره؟" اين سوال را يکی از افراد گروه می پرسد و زن راهنما پاسخش می‌دهد: "تا مدتها همسايه های خونه های نزديک عمارت دلفين ادعا می کردند که در بالکن عمارت او، برده‌ی سياه پوست زنجير شده‌ای ديده اند و يا همسايه‌گان عمارت شاهزاده ترکيه ای ادعا کرده اند که چندين بار شاهزاده رو با لباس سنتی‌اش مشاهده کرده اند. موارد مشابه ای هم در خانه های ديگه اتفاق افتاده، برای همينه که اسم اين تور رو، تور روح گذاشته اند."

*

(1) در برخی منابع ذکر شده است که در حال حاضر اين خانه ديگر در تملک نيکلاس کيج نمی باشد.

Saturday, September 3, 2011

نئواورلئان، شهر موسيقی جاز



سفرنامه ی زارا مجيدپور به شهر نئواورلئان ايالت لوئيزيانای آمريکا- 1
..

١٢ شهریور ١٣٩٠
.
شهرزادنیوز: صدای سوت تنها کِشتی بخار، که در اسکله ی شهر نئو اورلئان و در رودخانه ی "می سی سی پی" زيبا و با وقار پهلو گرفته است، از "فرنچ کورتر" به گوش می رسد؛ صدایی که برايم سخت آشناست. مارک تواين با هاکلبری فين و تام ساير، کِشتی بخار و رودخانه ی می سی سی پی را چنان با کودکهايم پيوند زد که در خردسالی، نه تنها نام می سی سی پی در ذهنم نقش بست بلکه با تمام دوری، برايم هميشه آشنا شد.

با فشار انگشتان زن مو طلايی بر کليدهای "کاليوپ"(1) نه تنها دود سفيد رنگی از لوله ها به هوا می جهد بلکه صدای سوت کِشتی بخار تا دور دستها در فضا می پيچد. از باجه بليط فروشی واقع در اسکله تقاضای بليط می کنم و زن بليط فروش، از تمام شدن بليطهای آن روز خبر می دهد. برای فردا شب بليطی تهيه می کنم.

محله ی فرنچ کورتر، با حدود سيصد سال قدمت، قديمی ترين و معروفترين محله ی شهر نئواورلئان- بزرگترين شهر ايالت لوئيزيانا- محسوب می شود. حضور فرانسوی ها و اسپانيايی ها را می توان در معماری ساختمانهای زيبای محله مشاهده نمود اگر چه در کوچه های باريک قديمی، بوی ادرار رهگذران مست، بی خانمانان و يا کسانی که شب ها آبريزگاهی را برای تخليه خود نيافته اند، مشام را سخت می آزارد.

هوای داغ شهر عرق جهانگردان به خصوص مردان را چنان درآورده که تی شرت هایشان به خيسی می زند. هوای خنکی که از داخل برخی از مغازه ها به خارج در جريان است حس خوشايندی است که گاه برخی از آنان را برای فرار از گرمای هوا هر چند برای لحظاتی به داخل می کشاند.

افراد کمی به مغازه های آنتيک فروشی محله ی فرنچ کورتر سرک می کشند. آنتيک فروشيهای که در مقايسه با مغازه های ديگر گل سر سبد محله اند. سرويس چای خوری نقره ی دست ساز انگليسی قرن نوزدهم، کمدهای نقاشی شده زيبای فرانسوی قرن هجدهم، ظروف ظريف چينی قرن نوزدهم کشور چين، مجسمه های خيره کننده قرن هجدهم و نوزدهم و غيره که هر قطعه از آنها از ذوق و هنر هنرمندی و تاريخ سرزمينی حکايت می نمود.

موسيقی خوش جاز در اغلب مکانها گوش ها را می نوازد و تصاوير "سلطان موسيقی جاز"، لويی آرمسترانگ، در شهر زادگاهش نئواورلئان در اکثر مغازه های سوغاتی فروشی به چشم می خورد. پربيراه نخواهد بود اگر نئواورلئان را شهر موسيقی جاز بنامم.

در طول روز مشتريان کمی در رستورانها و به خصوص در ميکده ها به چشم می خورند. چند مرد سياه پوست با پلاکاردهای تبليغ آبجو در دست روی صندلی جلوی در چند ميکده نشسته اند و رهگذران را برای نوشيدن آبجوی تگری آنهم با قيمتی مناسب ترغيب می کند. آبجوی تگری در این هوای داغ شهر، عابران گرما زده را به داخل ميکده ها می کشاند.

با تاريک تر شدن هوا و اجرای زنده موسيقی در اغلب ميکده ها بر تعداد مشتريان آنان نيز افزوده می گردد. برخی از موسيقی ها خوش و گوشنوازند و اغلب بسيار بلند و گوش آزار. مرد سياه پوست درشت اندامی جلوی در يکی از ميکده ها می رقصد و با اين کار توجه رهگذران را برای ورود به داخل جلب می کند.

مردی فربه لباس راهزنان دريايی را به تن نموده و در طول خيابان قدم می زند و با گردشگران عکس يادگاری می گيرد. مرد جوان لاغر و بلند بالای ديگری اندام خود را با کت چرم بلندی پوشانده و صورت خود را پشت ماسکی به شکل جمجمعه ی انسان پنهان نموده در حالی که یک داس بلند پلاستيکی بر روی شانه ی خود حمل می کند.

پيرمرد گُل فروشی، دسته ای گل رز به دست، بر روی چهار پايه ای که در وسط خيابان قرار داده ايستاده، در حالی که شلوار خود را برای جلب توجه مشتريان از عقب کمی پايين کشيده است. چند دختران جوان با دامنهای تنگ و کوتاه و آرايشهای غليظ با ديدن شلوار پايين کشيده پيرمرد با صدای بلند می خندند و دو نفر از آنان با موبايلهايشان از مرد گُل فروش عکس می گيرند.

"کلوب آقايان" با عکسهایی از دختران زيبا روی برهنه بيشتر از مکانهای ديگر جلب توجه می کند. در وروديه اغلب کلوب ها دختران بيکینی پوش خوش اندام با انجام حرکاتی ظريف، نگاه ها را به طرف خود جلب می کنند. اگرچه بر سر برخی کلوب ها کلمه ی" آقايان" به چشم می خورد و دختران بيکينی پوش اغلب از مردان رهگذر برای ورود به کلوب دعوت می نمايند، اما در صف وروديه برخی از این مکان ها دختران و زنان جوانی نیز به چشم می خورند.

بالکن های مشرف به خيابان محل تجمع مردان جوانی است که گردنبندهای پلاستيکی بسياری را بر گردن خود آويزان کرده‌اند. گردنبندهای بلند پلاستيکی که در اغلب مغازه ها به فروش می رسند. مردان ايستاده در بالکن ها گردنبندها را برای دخترها و زنان جوانی که پستانهای بزرگی دارند پرتاب می کنند و زنان، در قبال دريافت اين گردنبند، می‌بايست تاپ خود را برای پرتاب کننده گردنبند بالا بزنند که اغلب از اين کار سر باز می زنند. در بالکن ديگری چند مرد جوان خواسته اشان را در قبال دريافت گردنبند بر روی پارچه ای سفيد رنگی نوشته و آن را از بالکن آويزان کرده اند.

پرتاب گردنبند تنها به مردان خلاصه نمی شود. در يکی از بالکن ها دو زن به سوی دو مرد جوان خوش اندام گردنبند پرتاب می کنند و مردان بعد از دريافت گردنبند بلافاصله تی شرتهايشان را بالا می زنند و با اين کار صدای جيغ و خنده ی زنان بالکن را به هوا می برند.

عصر روز بعد بسيار زودتر از زمان حرکت کِشتی، به اسلکه می روم و بعد از کنترل بليط به کِشتی "ناچز" وارد شده و به سمت طبقه ی بالا حرکت می کنم تا از آنجا شاهد حرکت چرخ پره دار قرمز رنگ کِشتی باشم.

غروب رنگين خورشيد، صدای درهم آميخته ی موسيقی زنده نوازندگان جاز حاضر در کِشتی، گردش آب رودخانه در لابلای چرخ پرده دار و نسيمی که کامل کننده اين زيبايی است خاطره ای فراموش نشدنی از رودخانه ی می سی سی پی را برای هميشه در ذهنم نقش می بندد.


1-کاليوپ، آلت موسيقی پيانو مانندی است که از يک سری سوت تشکيل شده است.

ادامه دارد
...