|
نويسنده: زارا مجيدپور , ٢٢ مهر ١٣٩٢
|
شهرزادنیوز: بعد از انفجاری در مرکز تجاری نايروبی، پايتخت کنيا در شرق آفريقا، نام "سامانتا لوت ويت" معروف به "بيوه سفيدپوست" و احتمال رهبری او تيتر اغلب خبرگزاري های دنيا گشت. سامانتا زنی بيست و نه ساله، سفيدپوست و اهل بريتانياست که در سن هفده سالگی مسلمان شد و با "جرمی ليندسی"، مردی با مليت جامائيکايی، ازدواج نمود.
جرمی ليندسی، قاتل بيست و شش انسان
جرمی پنج ساله بود که به همراه خانواده اش از جامائيکا به بريتانيا وارد شد. او بعدها مسلمان شد و نام "عبدالله شهيد جمال" را برای خود برگزيد. عبدالله با زن ايرلندی ازدواج نمود و هشت روز قبل از ازدواجش با سامانتا لوت ويت، همسر اولش را طلاق داد.
جرمی در کلاس های درس امام عبدالله الفيصل(1)، مردی از کشور جامائيکا، شرکت می کرد و با او بسيار نزديک بود. جرمی ليندسی يکی از چهار بمبگذار متروی لندن در سال 2005 بود. در اين انفجار مجموعا 56 نفر به همراه بمبگذاران به قتل رسيدند که جرمی ليندسی، قاتل بيست و شش تن از آنها بود.
سامانتا لوت ويت، از مسيحيت تا مسلمانی
سامانتا در يک خانواده ی مسيحی در بريتانيا به دنيا آمد و در سن 17 سالگی مسلمان شد. او در سال 2002 با جرمی ليندسی ازدواج نمود و در حالی که دومين فرزندش را هفت ماهه حامله بود، شوهرش به همراه سه تن ديگر متروی لندن را به خون کشيد.
سامانتا در ابتدا هر گونه دخالت همسرش را در جريان بمبگذاری انکار کرد، اما بعد از شناسايی جرمی توسط پليس، ادعا نمود که همسرش تحت تاثير مسلمانان راديکال دست به چنين عملی زده است. سامانتا بعدها به سومالی رفت و به
شبه نظاميان اسلامگرای تندروی "الشباب" پيوست و در همان جا آموزش ديد. او چند روز پيش از انفجار در نايروبی کنيا با نام جعلی و با در دست داشتن پاسپورت کشور آفريقای جنوبی به خاک کنيا قدم گذاشت. بنا به گفته شاهدان، در جریان انفجار زن سفيدپوستی که به انگليسی سخن می گفت گروگانگيرها را رهبری می کرد.
زندگی سامانتا در آفريقای جنوبی
بعد از اعلام نام جعلی سامانتا و پاسپورت آفريقای جنوبی اش به هنگام ورود به کنيا، پليس آفريقای جنوبی دست به تحقيقات وسيعی زد. با وجود قرار داشتن نام سامانتا لوت ويت در ليست اينترپول، او توانسته بود با دريافت مدارک جعلی به نام "ناتالی فی وب" حدود سه سالی در شهر ژوهانسبورگ زندگی نموده و به عنوان متخصص آی تی در شرکتی مشغول به کار شود. سامانتا با استفاده از مدارک جعلی اش نه تنها پاسپورت واقعی دريافت داشت، بلکه سه خانه را اجاره و چند هزار دلار به عنوان وام از يکی از بانک های آن کشور دريافت نمود.
در کشور آفريقای جنوبی حدود 50 هزار سوماليايی به سر می برند که هشتاد درصد آنان جوانان بين 18 تا 35 سال می باشند. بعد از افشای هويت سامانتا لوت ويت، زنگ های خطر برای گردانندگان آن کشور به صدا در آمده است. احتمال جذب برخی از جوانان سوماليايی و یا ديگر مسلمانان اين سرزمين به گروه تندروی اسلامی الشباب از يک سو و احتمال بمب گذاری و خرابکاری در شهرهای مهم آن سرزمين چون ژوهانسبورگ، نگرانيهای را ايجاد نموده است. حدود دو درصد از جمعيت آفريقای جنوبی را مسلمانان تشکيل می دهند.
سامانتا و گروه الشباب
گروه الشباب شاخه ای است که از دل گروه "اتحاديه دادگاه های اسلامی سومالی" و به منظور ايجاد يک کشور بنیادگرای اسلامی در شرق آفريقا بيرون آمد. شبهه نظاميان تندروی الشباب تنها به جوانان سوماليايی خلاصه نمی شوند، بلکه جهادگرانی از کشورهای عربی، افغانستان، پاکستان و حتی آمريکا و اروپا را نيز در بر می گيرد. از نظر خط فکری الشباب به وهابيت عربستان نزديک است.
دو سال پيش نيروهای کشورهای کنيا و اوگاندا - وابسته به اتحاديه آفريقا - در کنار نيروهای سوماليايی توانستند شبه نظاميان الشبابی را از موگاديشو، پايتخت سومالی، و بندر کيسمائو بيرون برانند که اين عقب نشينی لطمه سياسی بزرگی به اين گروه وارد ساخت. از دست دادن بندر کيسمائو نيز ضربه ی اقتصاد عميقی بر آنان فرود آورد.
اين گروه به تلافی اين اقدام، در سال 2010 در رستورانی در شهر کامپالا، زمانی که تعداد زيادی از مردم به تماشای مرحله نهايی فوتبال جام جهانی نشسته بودند، بمبی منفجر کرد که 70 نفر را به قتل رساند. اخیرا نيز در پی گروگانگيری و انفجار بمبی در مرکز خرید "وست گیت" در نايروبی، 69 نفر جان خود را از دست دادند.
سال گذشته الشباب به طور رسمی به القاعده پيوست و رهبر آن به ايمن الظواهری، رهبر القاعده، سوگند وفاداری ياد کرد. الشباب قويترين گروه و حامی القاعده در قاره آفريقاست. آنان احکام اسلامی چون قطع دست، شلاق، و غيره را در قلمرو تحت اختيارشان به اجرا در می آورند.
گروه الشباب در سومالی به سر می برد؛ کشوری که بنا به گزارش نانسی ليندبرگ، در سال 2011 طی 90 روز 29 هزار کودک زير 5 سال در آن به دليل قحطی و گرسنگی جان خود را از دست دادند.
پی نوشت:
"ويليام فارست" مردی است اهل جامائيکا که در سن 16 سالگی مسلمان شد و نام عبدالله الفیصل را برای خود بر گزيد. او با استفاده از بورسيه دولت عربستان در آن کشور به مطالعه در زمينه های زبان عربی و اسلام پرداخت و عنوان امام را کسب نمود. در سال 1980 برای تدريس به بريتانيا رفت و با همسر دومش که پاکستانی- بريتانيايی بود، ازدواج کرد. الفیصل در جلسات کلاس هايش از قتل يهوديان، هندوها، مسيحيان و آمريکايي ها سخن می گفت و از همين روی به 9 سال زندان محکوم گشت. بعد از گذراندن 4 سال، او را به کشورش جامائيکا بازگرداندند. عبدالله الفیصل به آفريقا نيز سفر کرد و در سفرش به بوتسوانا، پليس او را به دليل تشويق کودکان بوتسوانايی به حمله های انتحاری، از آن کشور اخراج نمود. الفيصل از طريق کنيا به جامائيکا فرستاده شد.
|
Monday, October 14, 2013
زن بریتانیایی در ميان حامیان القاعده
Thursday, October 10, 2013
"من عاشق نيويورکم"
| ||
نويسنده: زارا مجيدپور - ١٨ مهر ١٣٩٢
شهرزادنیوز: نه فرودگاه جان اف کندی و نه ايستگاه های متروی گرم و شرجی نيويورک آغاز دلچسب و دندانگيری برای ورود به "پايتخت جهان" نبود. هر چه به ميدان تايمز نزديکتر می شدم بر تعداد جمعيت افزوده می شد و بوی عرق تند برخی با بوی ادراری که هر از گاهی از گوشه ای از خيابان به هم می آميخت، مشامم را سخت می آزارد. بيلبوردهای بسيار بزرگ در ميدان با آن تبليغات رنگارنگ تمام نگاه ها را به سوی خود جلب می نمود.
در روبروی هتل محل اقامتم، چند نفر لباس های تعدادی شخصيت های کارتونی و سينمايی را به تن کرده و برای عکس گرفتن به دنبال مشتری می گردند. ميکی و مينی دست در دست يکديگر قدم می زنند و در گوشه ای ديگر مرد عنکبوتی و مرد خفاشی مشتری شکار می کنند.
پسرکی کنار ميکی می ايستد و پدر چند عکس از او می اندازد. مرد اسکناس يک دلاری را از جيبش در می آورد و با لبخند به ميکی می دهد، اما ميکی بالای کيسه اش را نشان می دهد که بلافاصله صدای مرد را بلند می کند. "5 دلار برای يک عکس." گره ای به ابروانش می اندازد. دستش را دوباره در جيبش می کند و اسکناس يک دلاری ديگری می يابد و به او می دهد، اما ميکی با دست بزرگش به مرد می فهماند "بقيش؟" مرد در حالی که زير لب غر می زند دست پسرک را می گيرد و به سرعت از آنجا دور می شود.
هيچ يک از شخصيتهای معروف سرش به شلوغی دختر زيبا، جوان و مو بلوندی که جز شرت جيسترينگ چيز ديگری به تن ندارد نيست. تمام تنش با رنگ بسيار نازکی پوشيده شده است. بالای پستان هایش به انگليسی نوشته شده "من" درميان آنها قلبی نقش بسته و در پايين آن دو حرف اول نيويورک خود نمايی می کند. "من عاشق نيويورکم." اين جمله در روی شکم، پاها و پشت دختر هم نقاشی شده است. موهای طلايی اش با کلاهی همراه با پرهای صورتی پوشيده شده که به چهره اش زيبايی بيشتری می بخشد. مردها دختر را دوره کرده اند و زنان از دور نگاهش می کنند. مردها يکی بعد از ديگری کنارش می ايستند و در حالی که دختر دستش را روی شانه يا پشت آنها می گذارد، کسی از همراهان مرد عکسی می اندازد و سپس اسکناس های 20 دلاری دست به دست می شوند.
خيابان برادوی
نه آسمانخراش هايش، نه پارک مرکزيش، نه ساختمان مرکزی سازمان مللش، نه ... هيچکدام برايم جذابيتی چون خيابان برادوی نداشت. خيابانی که به "پايتخت تئاتر جهان" معروف است. تبليغات چند نمايش به چشم می خورد. بليط نمايش ها گران است، اما گرانی نمی توانست مرا از ديدن سه نمايش محبوبم دور نمايد.
"ماماميا" برگرفته از گروه موسيقی سوئدی آبا، "دوران راک" که اولين بار آن را در لاس وگاس ديده بودم و سومی "شبح اپرا" نوشته کاستون لورو که آندرو لويد آن را به صورت تئاتری موزيکال به صحنه آورد و شاهکاری خلق نمود که برای ديدنش لحظه شماری می کردم.
پل بروکلين
پل معلق بروکلين يکی از جذابيت های شهر نيويورک است، پلی که منهتن را به بروکلين متصل می کند. آن چه که اين پل را برايم جذابتر می ساخت، حضور زنی به نام "اميلی روبلينگ" است؛ زنی که در قرن نوزدهم ساخت آن را با کمک همسرش به پايان رساند.
پل بروکلين توسط "جان آگوستوس روبلينگ" که مهندس مهاجری از آلمان بود طراحی شد. اميلی بعد از ازدواج با "واشینگتن"، پسر طراح پل، به همراه همسرش به اروپا رفت تا در باره کيسون(1) تحصيل نمايد. جراحتی سبب شد که جان روبلينگ نتواند به ساخت پل ادامه دهد و از اين رو کار به پسر جوانش واشینگتن سپرده شد. بعدها جان روبلينگ بر اثر کزاز از جهان دست شست.
ابتلای واشينگتن به بيماری کيسون سبب شد که همسرش اميلی به ساخت اين پل همت گمارد. او از سویی از همسرش رياضيات پيشرفته و علومی که به آن نیاز داشت را می آموخت و از سوی ديگر دستورات همسرش را به مهندسان و کارگران منتقل می کرد. اميلی در جلسه هایی که با سياستمداران برگزار می شد شرکت و آنان را از آخرين جزئيات ساخت پل با خبر می نمود.
در سال 1883 ساخت پل بروکلين به پايان رسيد و اميلی اولين فردی بود که از آن عبور کرد. پل بروکلين تا سال 1903 طولانی ترين پل جهان محسوب می شد.
اميلی بعد ها در رشته حقوق تحصيل نمود. گفته می شود مهمترين دليلی که او به تحصيل در اين رشته همت گماشت آن بود که او خود را برای رويارويی با شکايت های احتمالی عليه همسر و خودش آماده می نمود تا با استفاده از "حقوق" از عملکرد خود و همسرش در ساخت پل به خوبی دفاع نمايد.
روز بعد دختر جوان سياهپوستی جايگزين دختر مو بلوند شده بود با همان آرايش، کلاه و پرها. مردها نگاهی به دختر می انداختند و از کنارش می گذشتند. مرد سياه پوستی که کنار دختر ايستاده بود مردهای عابر را برای عکس گرفتن با دختر فرا می خواند، اما کسی پا پيش نمی گذاشت. چند قدم آن طرفتر، دختر جوان ديگری با گيتاری در دست، کلاه و چکمه تگزاسی بر سر و پا نگاه ها را به خود جلب می نماید. دو تکه ای تنها پوشش بدنش است با طرح پرچم آمريکا؛ مردانی تک تک کنارش می ايستند و با او عکس می گيرند. 20 دلاری ها دست به دست می شوند.
پی نوشت:
از کيسون يا شالوده های صندوقه ای برای حفاری در عمق آب رودخانه ها استفاده می شود. بيماری کيسون يا بند نيز بيماری است که گريبانگير افرادی می گردد که در محيط پر فشار چون اعماق آب فعاليت می نمايند.
|
Monday, September 16, 2013
زنان در زندگی خصوصی نلسون ماندلا
|
|
نويسنده: زارا مجيدپور, ٢٥ شهریور ١٣٩٢
|
شهرزاد نیوز: نه چهار همسر داشتن پدرش،" گادلا "، و نه اشرافی بودنش که به او اجازه چند همسری می داد، سبب نگشت که نلسون ماندلا چند زن همزمان داشته باشد. پدرش از چهار همسرش، چهار پسر و نه دختر داشت و مادر نلسون همسر سوم او محسوب می شد.
پدر اِولين کارگر معدن بود که در دوران کودکی اِولين از دنيا رفت و همسر دومش را با شش فرزند تنها گذاشت. سه تن از اين فرزندان در همان خردسالی به پدرشان ملحق شدند و مادر نيز زمانی که اِولين 12 سال بيش نداشت او را برای هميشه تنها گذاشت و برادر بزرگش، سام، از او و خواهرش، کيت، مراقبت نمود. سام فعال سياسی عليه رژيم آپارتايد بود و اولين نيز در اين راه به او پيوست. اين خواهر و برادر رابطه ی نزديکی با فاميلشان "والتر سی سوله"(1) داشتند.
والتر و همسرش آلبرتينا، اِولين را به نلسون ماندلا، جوان حقوق خوانده وفعال سياسی، معرفی نمودند. اين آشنايی در سال 1944 به ازدواج منتهی شد و حاصل آن دو دختر و دو پسر بود.
تمبی، پسر بزرگشان، در حادثه رانندگی کشته شد. پسر دومشان در سال 2005 بر اثر ابتلا به بيماری ايدز درگذشت. اولين دخترشان، مکازيوه، در نه ماهگی از دنيا دست شست. از همين روی نلسون و همسرش دومين دخترشان را نيز مکازيوه ناميدند. مکازيوه، معروف به ماکی، تنها فرزند باقی مانده از ازدواج اول نلسون ماندلاست. او دارای دکتری در رشته انسان شناسی است.
فعاليت های سياسی نلسون ماندلا و ايمان آوردن اِولين به شاخه ای از مسيحيت به نام" شاهدان يهوه" (2) که يکی از ارکان آن بی طرفی در سياست است از يک سو و متهم کردن نلسون ماندلا به خيانت و بی وفايی توسط اِولين از سوی ديگر سبب شد که زندگی اين زوج تنها 14 سال دوام آورد. اِولين ماندلا را متهم کرده بود که با دو تن از اعضای حزب ای ان سی که يکی از آنان "ليليان انگويه" که رئیس شاخه زنان اين حزب بود، رابطه دارد؛ اتهامی که هيچگاه ثابت نشد.
اِولين در سن 82 سالگی به درود حيات گفت. در مراسم او نلسون ماندلا به همراه همسرش، گراسا ميشل، و همسر سابقش، وينی مدکيزا- ماندلا، حضور يافت.
وينی، همسر دوم
بی گمان وينی مدکيزا- ماندلا جنجالی ترين همسر نلسون ماندلا محسوب می شود. وينی اولين مددکار اجتماعی سياهپوست در دوران آپارتايد در آفريقای جنوبی بود. وينی جوان و زيبا در سال 1957 با نلسون ماندلا ملاقات نمود و يک سال بعد عليرغم تمايل پدرش با او ازدواج نمود.
در دهه هشتاد او يکی از معروفترين و محبوب ترين زنان جهان محسوب می شد، اما سخنرانی او در سال 1986 از اين محبوبيت بسيار کاست. سخنرانی ای که در آن چنين گفت: "ما با بسته های کبريتمان و گردنبدهايمان اين کشور را آزاد خواهيم کرد."
گردنبندی که وينی از آن ياد می کرد حلقه ی لاستيکی بود که از سر فرد محکوم – محکوم از ديدگاه وينی و همراهانش- می گذراندند و در کمرش جای می دادند. سپس روی لاستيک را بنزين ريخته و آن را آتش می زدند. گاه فرد را مجبور می کردند که پیش از مرگ از بنزين بنوشد و بعد از آن او را به آتش می کشيدند.
بيست و هفت سال از دوران سی و هشت ساله ی ازدواج آنان دور از هم گذشت، دورانی که نلسون ماندلا در زندان بسر می برد. وينی نيز در سال 1969 هجده ماه را در زندان گذراند.
اگر چه نلسون ماندلا بعد از آزاديش از زندان دست در دست وينی گام برداشت، اما در مراسم تحليف رياست جمهوریش در سال 1994، وينی حضور نداشت؛ هرچند که در آن زمان همسر قانونی او محسوب می شد.
وينی يازده ماه در کابينه همسرش به عنوان معاون وزير هنر و فرهنگ حضور داشت، اما از اين مقام برکنار شد. در سال 1996 نلسون ماندلا وينی را طلاق داد. حاصل ازدواج آنان دو دختر "زِنانی" و "زين زی" می باشد. در جريان طلاق وينی خواستار دريافت مبلغ پنج ميليون دلار از ماندلا بود که اين درخواست از طرف دادگاه رد شد.
امينا کاچاليا، همرزم و دوست ماندلا که به او"نه" گفت
امينا و همسرش، یوسف، از همرزمان ماندلا عليه رژیم آپارتايد بودند. چندی بعد از آن که يوسف رخ در نقاب خاک کشيد و نلسون وينی را طلاق داد، به امينا، اين دوست ديرينش، پيشنهاد ازدواج داد، اما امينا پيشنهاد او را نپذيرفت. امينا کاچاليا در کتاب اتوبيوگرافيک اش به نام "هم قافيه بودن اميد و تاريخ" به رابطه اش با ماندلا می پردازد، اما از پيشنهاد ازدواج او سخنی به ميان نمی آورد.
دخترش، کوکو، در مصاحبه ای با "ميل و گاردين" می گويد:" ما هميشه می دونستيم که نلسون مادر ما رو خيلی دوست داره و در اين مورد شکی نداشتيم." امينا در سن 82 سالگی از دنيا دست شست.
گراسا، همسر سوم
سه هفته قبل از به دنيا آمدن گراسا، پدرش از دنيا رفت و مادرش به تنهايی از او و شش برادرش نگهداری نمود. گراسا علاوه بر تحصيل، فعال سياسی عليه استعمار پرتغاليها بود. در جريان اين مبارزات بود که با همسرش "سامورا ميشل" آشنا شد و در سال 1975، سال استقلال کشورش موزامبیک، با سامورا ازدواج نمود. در همان سال همسرش به عنوان رئيس جمهور آن کشور انتخاب گشت.
گراسا ميشل، علاوه بر عنوان بانوی اول، وزير آموزش و فرهنگ در کابينه ی همسرش بود. سامورا میشل در جريان تصادف هوايی به قتل رسيد؛ قتلی که گراسا معتقد است تصادفی نبود، بلکه نقشه ای بود که توسط دولت آپارتايدی آفريقای جنوبی طرح ريزی و اجرا شد؛ اتهامی که تا به حال ثابت نشده است.
گراسا اولين بار نلسون ماندلا را بعد از آزاديش از زندان در کشورش موزامبيک ملاقات نمود. اين ديدار در سال 1990 روی داد و دو سال بعد زمانی که گراسا برای دريافت مدرک دکتری افتخاری از دانشگاه کيپ تاون به آفريقای جنوبی سفر نمود، برای دومين بار با او ديدار نمود.
بعدها اين ديدارها بيشتر و طولانی تر شد تا جايی که ماندلا به گراسا پيشنهاد ازدواج داد، اما تا زمانی که نلسون ماندلا رئيس جمهور آفريقای جنوبی بود، گراسا تن به ازدواج نداد. در سال 1998 نلسون ماندلا از قدرت کناره گيری کرد و بعد از آن بود که گراسا با او ازدواج نمود.
گراسا ميشل- ماندلا، تنها زن جهان است که دو همسرش رئيس جمهور بوده اند؛ اولی سامورا ميشل، رئيس جمهور موزامبيک، و دومی نلسون ماندلا، رئيس جمهور آفريقای جنوبی.
پای نوشت:
1- والتر سی سوله عضو حزب کنگره آفريقا و از دوستان نزديک نلسون مندلا بود. سی سوله و ماندلا شاخه نظامی حزب ای ان سی - که به "ام خونتو سی سوئه" Umkhonto we Sizwe يا "نيزه ملت" خوانده می شد - را تاسيس نمودند. دختر والتر، ليندی سی سوله، در کابينه تابو امبکی، جانشين نلسون ماندلا، وزیر مسکن شد و در کابينه جيکوب زوما پست وزارت دفاع به او سپرده شد. ليندی اولين زن آفريقای جنوبی می باشد که اين پست را از آن خود نموده است.
2- "شاهدان يهوه" شاخه ای از مسيحيت است که در قرن 18 به وجود آمد. پيروان آن به دوزخ آتشين، تثليث و روح فنا ناپذير اعتقاد ندارند. آنان در سياست بی طرف می باشند.
|
Tuesday, September 10, 2013
باورهای خرافی در قبيله "چ سوآنا" در آفريقای جنوبی
|
نويسنده: زارا مجيدپور, ١٩ شهریور ١٣٩٢
|
شهرزادنیوز: "دیدينتله" خبر می دهد که مادر و مادربزرگش برای ديدارش به خانه اش آمده اند و من آنها را برای روز بعد به خانه ام در شهر ژوهانسبورگ دعوت می کنم. مدتها بود که با ديدينتله در باره ی باورهای قبيله اش "چ سوآنا" – یا "تسوانا"- گفتگو کرده بودم و او مادر و مادربزرگش را افراد مناسبی می دانست برای پاسخ دادن به سئوالات بی شمارم.
برای مادر و مادربزرگ فنجان های پر از چای "رويبوس"(1) و برای ديدی و خودم ليوان های پر از قهوه را روی ميز می گذارم. کنار ليوان ها ظرف پر از "راسک" ( 2) را قرار می دهم و می گويم: ديدی، اين راسک خونگيه و کيفيتشم هم فوق العاده است. ديدی که به راسک علاقه عجيبی دارد دانه ای درشت را بر می دارد و آن را تا انتها در ليوان قهوه اش فرو می برد، لحظه ای بعد نيمی از راسک خيس خورده را داخل دهانش می برد و با لذت مشغول خوردن آن و نوشيدن قهو ه اش می شود.
مادر که قبلا توسط دخترش از موضوع گفتگو آگاه شده، بلافاصله به مسئله ی باورهای قبيله اش، "چ سوآنا"، می پردازد و من بی هيچ درنگی گفته هايشان را به دفترچه ام منتقل می کنم.
ورود ميهمان
"اگر کف دست راست کسی بخاره، يعنی پولی به دست می آره." و با لبخندی اضافه می کند کف دست من که هيچ وقت نمی خاره؛ اگر هم بخاره، دست راستم نيست." و سپس می افزايد: "اگر زنبوری در آشپزخانه باشه، يعنی به زودی مهمون گرسنه ای خواهيم داشت."
مهمان گرسنه گويا چيزی را به ياد ديدی می اندازد که بلافاصله می گويد: "اگر زبونت را گاز بگيری، هم مهمون گرسنه ای به خونت می آد." و ادامه می دهد: "وقتی چشمت پلک بزنه، يعنی کسی رو که خيلی وقته نديدی به زودی می بينی. هم چنين اگر خروسی جلوی در بياد، به معنی اين که مهمون خواهيم داشت."
ديدی ليوان قهوه اش را که تا قطره آخر نوشيده روی ميز می گذارد و در حالی که به ظرف راسک نگاه می کند می گويد: "يه پرنده ای هست که اسمش رو به انگليسی نمی دونم چی ميشه؛ اگر اون پرنده تو حياط خونه مون بشينه بلافاصله اونو کيش می کنيم. بنا به باور مردم قبيله امون اون پرنده، شوم و نحسه."
مادر در حالی که لبخند می زند و به نوشته های بد خطم که به تندی نوشته ام نگاه می کند با تأنی می گويد: "زنان نبايد از قابلمه غذا بخورند، چون باعث ميشه بارون بياد.
دختران جوان
مادر بزرگ که به آرامی از فنجان چايش می نوشد، ادامه می دهد: "دخترهای جوون نبايد تخم مرغ بخورند، چون اگه بچه دار بشن بچه هاشون مثل مرغ زود از خواب بيدار ميشن." نگاهی به دیدی می اندازم، ابروهای نازک قيطانی اش را بالا و پايين می کند و لبخند می زند.
"دختر جوون نبايد گوشت همراه با غضروف بخوره، دليلش اينه که وقت وضع حملش با سختی زايمان می کنه." و میافزايد: "نبايد روی پای زنی که شوهر نکرده رو لگد کرد، اين کار بخت رو از دختر دور می کنه."
زنان باردار
به چهره ی پر از چروک مادربزرگ نگاه می کنم و می پرسم در باره ی زنان حامله چه باورهای داريد؟
مادر بزرگ پاسخم می دهد: "زن حامله نبايد جلوی در بايسته، وگرنه وضع حملش با مشکلاتی روبرو ميشه يا زمان بيشتری برای به دنيا آوردن بچه اش درد ميکشه." و می افزايد: "زن حامله نبايد به قبرستان بره، چون ممکنه ارواح شرور به بچه آسيب برسونن."
مادر می گويد: "اگر زن حامله موی سرشو ببافه، وضع حملش با مشکل روبرو ميشه. زن حامله نبايد از روی حفاظ بپره، اين کار وضع حمل او را با مشکل روبرو می کنه و يا بچه اش را سقط می کنه." و می افزايد: "زن حامله نبايد دست خودش رو خيلی بلند کنه، مثلا رختی رو روی طناب آويزون کنه. اين کار باعث فشار آمدن به بند ناف نوزاد ميشه."
مادر بزرگ روی صندلی جا به جا می شود و می گويد: "زن بيوه تا زمانی که سوگوار مرگ شوهرشه نبايد توی روستا اين ور و انور بره، اين کار باعث بد شگونیه و هم چنين مانع اومدن بارون ميشه." و ادامه می دهد: "اگر فردی کيک بخوره، در روز عروسيش بارون مياد يا باد می وزه. اگر نوزاد پسری دارای آلت تناسلی خيلی کوچکی باشه، فرزند دوم پسر خواهد بود."
ديدی کاغذی را از کيفش در می آورد و می گويد: چند روز پيش با چند تا از دوستان هم قبيله ام در باره باورهای خرافی صحبت می کردم. آنها هم چيزهای گفتند که برات نوشتم: "با جارویی که داخل خونه رو تميز کردين، نبايد خارج از خونه رو هم تميز کنين. اين کار باعث ورود جادوگران به خونه ميشه و يا معنويت داخل خونه را از بين ميبره."
"بعد از غروب آفتاب نبايد به گدا يا کسی که خواهان آرد ذرت يا نمک باشه چيزی داد. اين کار هم معنويت را ازخونه فرد دهنده خارج می کنه." "با شمع روشن يا چراغ روشن نبايد از خونه بيرون رفت. اين کار افراد خونه رو از معنويت دور می کنه."
مادر که گويا چيزی به ياد آورده، می گويد: "در شب نبايد سوت زد."هم چنین: "اگر فردی با کلاه وارد خونه فردی بشه نشونه بی احترامی به مرد خونه تلقی ميشه."
پای نوشت:
ريبوس در زبان آفريکانس به معنی "بوته قرمز" است. چای ريبوس در آفريقای جنوبی بسيار محبوب است. اين چای دارای خواص بسياری است.
راسک يک نوع نان شيرينی خشک است که در کشور آفريقای جنوبی بسيار پرطرفدار است. اين شيرينی خشک را در
ليوان قهوه يا فنجان چای داخل فرو می برند و بعد از لحظاتی آن را خارج نموده و می خورند.
|
Tuesday, July 30, 2013
زنی که به پیشنهاد ازدواج نلسون ماندلا "نه" گفت
|
|
برگردان: زارا مجيدپور, ٨ امرداد ١٣٩٢
|
شهرزادنیوز: قبل از آن که نلسون ماندلا در هشتادمين سال تولدش با گراسا ميشل، همسر سومش، ازدواج نمايد، به دوست ديرين و مبارز پر دل و جرأت عليه رژيم آپارتايد "امينا کاچاليا" پیشنهاد ازدواج داد، اما امينا پيشنهاد او را نپذيرفت.
کاچاليا در 31 ژانويه امسال در سن 82 سالگی در گذشت. او در کتاب اتوبیوگرافيک اش با نام "هم قافيه بودن اميد و تاريخ" که به تازگی منتشر شده است، به جزئيات کامل رابطه اش با نلسون ماندلا پرداخت، اما در کمال شگفتی به پيشنهاد ازدواج ماندلا اشاره نکرد.
پسر او خالب کاچاليا، کسی که در نوشتن کتاب ياری اش داد، به نشريه ميل و گاردين گفت که مادرش او و خواهرش، کوکو، را از پيشنهاد ازدواج ماندلا با خبر نمود. اين مسئله بعد از مرگ پدرشان، يوسف، در ماه می سال 1995 روی داد.
در آن زمان ماندلا از همسرش، وينی مدکيزلا- ماندلا، جدا شده و در نهايت در ماه مارس سال 1996 او را طلاق داد. خالب می گويد: "در کتابش در اين باره حرفی نزد. نمی دونم چرا نمی خواست چيزی بگه. او من و خواهرم رو از اين پيشنهاد باخبر کرد."
"او از من خواست که باهاش ازدواج کنم، اما من نمی خوام اين کار رو انجام بدم." خالب در باره دليل مادرش چنين می گويد: "من خودم هستم و به تازگی شوهرم را که براش احترام فوق العاده زيادی قائلم، از دست دادم."
چهره ی با ثبات و ماندگار
قابل توجه ترين بخش کتاب "هم قافيه بودن اميد و تاريخ" که در اواسط اين ماه منتشر شد، به رابطه امينا و ماندلا اختصاص دارد. کوکو در مصاحبه ای که به تازگی با ميل و گاردين صورت داده است، چنين گفت:"ما هميشه می دونستيم که نلسون مادر ما رو خيلی دوست داره و در اين مورد هيچ شکی نداشتيم."
"از نحوه ی برخوردهای او با امينا، ميزان اوقاتی که تو خونه ی ما به سر می برد؛ حتی قبل از مرگ پدرم، نلسون چهره ثابت خونه ما بود و اين هم به خاطر امينا بود. او محبت زيادی به مادرم داشت. ماندلا ارتباط قوی سياسی با پدرم داشت، اما ارتباط شخصی بسيار قويتری را با مادرم داشت."
بنا به گفته ی خالب، در چرک نويس اوليه کتاب اطلاعات کمی درباره نلسون ماندلا وجود داشت. " من به مادرم گفتم: "مامان! اگه می خوای اين کتاب رو بنويسی، بايد جزئيات بيشتری رو بگی؛ مردم در اين باره سئوال خواهند کرد. اونا می خوان در اين باره بدونن. يا بايد همه چي رو بگی يا چيزی نگو. اين به انتخاب شما بستگی داره. به نظرم چون داری در اين کتاب درباره همه چيز حرف می زنی، پس چيزی را نا گفته نذار."
مادرم گفت:" نه اين خيلی سخته، نمی دونم آیا از عهده ام برمی آد که این کار رو بکنم." من گفتم: "در اين باره فکر کن و در موردش بنويس؛ انگار قرار نيست اين قسمت کتاب منتشر بشه. بعد می شينيم و می بينيم که برای انتشار اين قسمت به چه بافت و ساختکاری نياز داريم." کاری که بالاخره انجامش داديم.
امينا در متن نهایی کتاب که در ماه سپتامبر سال گذشته به پايان رساند، به موضوعات زیادی در باره ی رابطه اش با ماندلا اشاره نمود، ولی پيشنهاد ازدواج او را هم چنان ناگفته باقی گذاشت. خالب می گويد: او به اين مسئله در کتابش
اشاره نکرد - دليل اش رو از من نپرسين."
|
Tuesday, July 23, 2013
زنان و بهار عربی در مصر
|
زارا مجیدپور(سه سئوال از نامدارترين فمنيست دنيای عرب، نوال السعداوی), ١ امرداد ١٣٩٢
|
شهرزادنیوز:چند ماهی از به دست گرفتن قدرت توسط اخوان المسلمين در مصر و به رئيس جمهوری رسيدن محمد مرسی می گذشت، اما اخباری که از اوضاع زنان این کشور در سايت های خبری منتشر می شد خوشايند نبود. زنان در ميدان تحرير قاهره مورد تعرض قرار می گرفتند و در اين ميان احمد محمود عبدالله، واعظ سلفی معروف به ابو اسماعيل، در شبکه ی تلویزيون خصوصي اش تجاوز و آزار جنسی به زنان معترض را موجه و آن را "حلال" اعلام نمود!
بنا به گفته ی اين حامی محمد مرسی، زنان فعال نه به منظور اعتراض بلکه برای مورد تجاوز قرار گرفتن به ميدان تحرير میروند. ابو اسماعيل همان کسی است که به همراه پسرش کتاب انجيل را روبروی سفارت آمريکا پاره کرد و آن را به آتش کشید. دشمنی اين واعظ سلفی تنها به زنان معترض محدود نمیشود، بلکه او مسيحيان قبطی هموطنش را نیز "سگ" ناميده است.
چندی بعد از آن که تصوير محمد مرسی، رئيس جمهور مصر روی مجله "تايم" آمد و از او به عنوان "مهمترين مرد خاورميانه" نام برده شد، نهاد سازمان ملل برای برابری جنسيتی گزارشی را در 23 صفحه منتشر نمود. بر اساس آن گزارش 99.3 درصد زنان مصر برخی از انواع خشونت جنسی را تجربه کرده و از افزايش 50 درصدی آزار و اذيت زنان بعد از انقلاب خبر داد.
از همين روی خواهان گفتگو با معروفترين فمنيست دنيای عرب، نوال السعداوی، شدم. چند روزی درخواستم بی پاسخ ماند که اين برخلاف رويه السعداوی بود، چون پیش از این یک بار با او برای مصاحبه تماس گرفته بودم که بلافاصله پذیرفته بود.
بنابراين با دخترش دکتر مونا حلمی- که با او نيز قبلا مصاحبه ای انجام داده بودم- تماس گرفتم. مونا خبر داد که نوال السعداوی در روستایی خارج از قاهره مشغول نوشتن کتابش می باشد و ماه ديگر به خانه اش باز می گردد.
يک ماه گذشت و من دوباره با نوال تماس گرفتم. او بی هیچ درنگی پيشنهاد مصاحبه ام را پذيرفت، فقط شرط گذاشت که بيش از سه سئوال از او نپرسم!
سئوال اول: مردم مصر جان خود را برای دموکراسی به خطر انداختند، اما بعد از سرنگونی مبارک به اخوان المسلمين رای دادند. اخوان المسلمينی که برنامه ها و اهداف بسيار مشخصی دارند. آيا مردم مصر به سوی جهتی اشتباه حرکت نمی کند؟
نوال السعداوی: مصر توسط قدرت مذهبی داخلی و قدرت های استعماری خارجی که با يکديگر همکاری می کنند به عقب بازگشته است تا جنين انقلاب را سقط نمايند.
سئوال دوم: آينده مصر چه خواهد شد؟ آيا مصر به کشوری دموکراتیک تبديل خواهد شد يا به کشوری با حکومت اسلامی؟
السعداوی: مصر هرگز به کشوری با حکومت مذهبی يا استعماری تن نخواهد داد و انقلاب به راه خود ادامه خواهد داد، هر چقدر هم که با واکنش شديد روبرو گردد.
سئوال سوم: زنان در ردیف اول میدان تحرير قرار داشتند، اما حال ناديده گرفته می شوند و جای تعجب نخواهد بود اگر اين رويه ادامه پيدا کند و حقوق آنان نيز ناديده گرفته شود. شما برای کسب حقوق زنان در کشورتان سالهای طولانی مبارزه کرده اید. در باره اين وضعيت چه نظری داری؟
السعداوی: واکنش شديد عليه زنان و مردم فقير طولانی نخواهد بود. ما همگی عليه سرمايه داری پدرسالار مذهبی داخلی و خارجی مبارزه خواهيم کرد.
چند هفته بعد، ميليونها نفر از مردم مصر خواستار استعفای محمد مرسی و شايد درستتر پس گرفتن قدرت از دستان اخوان المسلمين، اين بزرگ ترين و قديمی ترين سازمان اسلامگرای مصر، شدند. ارتش با مردم معترض همراه شد و عدلی منصور، رئيس دادگاه قانون اساسی، به عنوان رئيس جمهور موقت جايگزين مرسی گشت. اين انتقال قدرت با مرگ دهها نفر همراه بوده است.
|
Thursday, April 18, 2013
لاس وگاس، شهر خدايان يا "شهر گناه
| نويسنده: زارا مجيدپور ٢٩ فروردین ١٣٩٢ |
شهرزادنیوز: لاس وگاس شهر بيتايی است در دل صحرای نوادا. شهری که در شب جان می گيرد و با روشن شدن چراغهايش، خون در رگهايش می دود. لاس وگاس شهر سلاطين موسيقی است، جايی که الويس پریسلی می خواند و می رقصيد و فرانک سناترا با صدای دلفريبش شهر را افسون می کرد.
اين اولين باری بود که در فرودگاهی چشمم به ماشينهای قمار می افتاد. روی صندلی اغلب آنها مسافرانی نشسته بودند تا در آخرين دقايق پيش از سفرشان بخت خود را برای پولدار شدن بيازمايند. در گوشه ای عکس بزرگی از چند مرد جوان با سينه های برهنه و پاپيونی بر گردن خودنمايی می کرد که حضور در شبی مخصوص در کلوب را به زنان یادآوری می نمود. بی گمان چهره های جذاب مردها با آن ماهيچه های برجسته ی سينه و شکمهايشان که از ساعتها بودن در سالن ورزشی حکايت می کرد، زنان بسياری را به آن کلوب می کشاند.
بعد از اجاره اتومبيل به سمت داخل شهر حرکت می کنم. مقصدم هتلی است در "بلوار يا باريکه لاس وگاس" که قلب تپنده ی شهر لاس وگاس است. از کنار هتل های مشهور شهر با آن ساختمانهای نامدارشان می گذرم. يکی به شکل اهرام مصر است با مجسمه ای از يکی از فراعنه در پیش، فرعونی که روزگاری دور خدای سرزمين مصر محسوب می شد. يکی يادآور ساختمانهای معروف پاريس است با برج و دروازه نامدارش و در گوشه ای ديگر ونيز زيبا در مساحتی کوچکتر خودنمايی می کند.
بعد از ساعتی استراحت در اتاقم به سمت لابی هتل حرکت می کنم تا دوستانم پاتريک و همسرش لورا را که چند ساعت زودتر از من به اين شهر رسيده اند، ملاقات نمايم. در لابی پاتريک را مشغول صحبت کردن با موبايلش می بينم در حالی که کاغذ در دستش را دائم تکان می داد. لورا در حالی که کودک دومش را در آغوش گرفته، با من روبوسی می کند. "باورت ميشه برای پرستار بچه ساعتی 45 دلار می خوان و پول چهار ساعت رو چه بخواهيم استفاده کنيم يا نه بايد بدیم. از هتل شماره سه تا شرکتی که پرستار بچه دارند رو گرفتم، يکیشون ساعتی 35 دلار می خواد با سه ساعت پرداخت اوليه، يکی دیگه تا هفته ديگه پرستار نداره." پاتريک به صحبتهايش خاتمه می دهد و با من احوالپرسی می کند.
"پرستار بچه پيدا کردی؟" اين را لورا از همسرش می پرسد و پاتريک جواب می دهد که پرستاری را يافته که ساعتی 45 دلار طلب می کند. لورا گرهی به ابروانش می اندازد. "من به پرستار بچه هام تو خونه ی خودم ساعتی پونزده دلار می دم و حالا بايد ساعتی 45 دلار بدم!" پاتريک در حالی که کالسکه فرزندش را هل می دهد می گويد: "اگه می خوای برنامه ها و شوهای هر شب رو ببينی، مجبوريم پرستار بچه بگيريم؛ وگرنه بايد تو اتاق هتل بشينيم و تلویزيون نگاه کنيم!"
همگی به سمت "ونيزها" حرکت می کنيم. در طول خيابان زنان و مردانی کارتهایی را عموما به مردها و کمتر به زوج ها می دهند. روی زمين کارتهای بسياری ديده می شود. دو کارت را از زمين بر می دارم. در هر طرف کارت عکس زن های جوانی با پستانهای برهنه نقش بسته و در پای عکس نوشته شده است:" تمام لخت، سرويس کامل در اتاق شما به مدت 20 دقيقه يا کمتر." پاتريک که کنار من حرکت می کند، نيم نگاهی به عکس ها می اندازد. "تصور کن پدر و مادری به لاس و گاس بيان و يکی از اين کارتها بهشون داده بشه که روی کارت عکس دخترشون باشه!" لورا دخترک در آغوشش را تنگتر در آغوش می فشارد. "وحشتناکه."
لورا می پرسد: "تو آمريکا تن فروشی قانونيه؟" پاسخش می دهم که در چهل و نه ايالت آمريکا تن فروشی غير قانونيست و تنها در ايالت نوادا که لاس وگاس شهری از اين ايالت محسوب می گردد، تن فروشی در مراکزی مخصوص قانونيست و زنانی که عکسشان رو کارتها نقش بسته است در همان مراکز به سر می برند. پليس با زنان تن فروش خارج از این مکانها با شدت برخورد می نمايد.
پاتريک با شيطنت می گويد: "اين دخترا خوشگلن، اما آدم از ترس اچ ای وی می ترسه دست بهشون بزنه."و ادامه می دهد: "اين دخترا اگه چکاپ نشن خيلی ها رو مريض می کنن." لورا شیطنت شوهرش را پاسخ می دهد:" می تونی به دخترا نگاه کنی، اما نمی تونی دست بهشون بزنی!"
در پاسخ سئوال پاتريک به مقالاتی که در اين زمينه قبل از سفرم به لاس وگاس خوانده بودم، اشاره می کنم. زنان ساکن در عشرتکده ها نه تنها می بايست ماهيانه چکاپ شده، بلکه تست هایی چون مواد مخدر نيز از آنان گرفته می شود. همچنين امکاناتی در اختيارشان گذاشته می شود تا مانع بارداری های ناخواسته اشان شود. نکته جالب اينجاست که اين زنان در قبال قانونی بودن کارشان، هر ماه می بايست ماليات بپردازند.
قبل از ورود به سالن، پاتريک با مشت به ديوار می کوبد و صدای ديوار چوبی بلند می شود. "من نمی دونم چرا اين آمريکايي ها به جای استفاده از "مقوا" از آجر استفاده نمی کنن تا با يه طوفان خونه ها و ساختموناشون به هوا نره." پاتريک خانه ها و ساختمانها در آمريکا را مقوايی می خواند، اصطلاحی که گاه صدای دوستان آمريکايی اش را در می آورد. البته من ناگفته، با گفته اش همراه بودم. در روزهای بادخيز، صدای باد از ديوار نازک چوبی خانه ام می گذشت و چنان سر و صدایی در داخل بپا می کرد که مرا به ياد فيلم هایی با جادوگران جارو سوار می انداخت که صدای حرکت جاروهايشان به صدای باد در خانه ام می مانست.
کانال آبی کوچکی در قسمت ونيزها وجود دارد با قايق های کرايه ای به قيمت هشتاد دولار. اگرچه اين رقم برای قايقرانی چند دقيقه ای در کانال آبی کوچک و مصنوعی رقم قابل توجه ای محسوب می شود، اما آواز خواندن قايقرانان به هنگام پارو زدن - آنهم آوازهای اپرايی به زبان ايتاليایی - جاذبه ايست برای توريست ها که با ميل پول را بپردازند.
اگر چه اغلب زنان لباسهای با دامنهای کوتاه و رنگهای شاد چشم نواز به تن دارند، اما در اين ميان گاه دختران جوانی با دو تکه بر تن نيز ديده می شوند. اکثر جوانانی که از کنارم می گذرند، بطری آبجو يا نوشيدنی های الکلی در ظرفهای متنوع و حجم های متفاوت در دستشان دیده می شود.
مرد مسلمانی با ريش بلند و سبيل تراشيده کالسکه پسرکی را هل می دهد و زنی با روسری بلندی که گردی چهره اش را با آن خوب پوشانده، از کنارمان می گذرند. پاتريک بدون آن که کسی را مخاطب سازد می گويد: " اينجا لاس وگاسه؛ "شهر گناه"، اينا تو شهر گناه چکار می کنن؟"
لاس وگاس، در زبان اسپانيايی به معنی "مراتع سبز" است، اما تنها يک روز در اين شهر ماندن کافيست تا هوای خشک صحرا چنان لبانت را به سوزش کشاند تا پی به حضور قدرتمندش ببری. ساليانه حدود چهل ميليون نفر از اين شهر ديدار می کنند و
ميليون ها دلار بر درآمد اين شهر صحرايی می افزايند.
شوها و برنامه های لاس و گاس
بی گمان لاس وگاس تنها به قمارخانه ها، هتل ها و عشرتکده هايش خلاصه نمی شود. در لاس وگاس می توان افسون کننده ترين صداها، خيره کننده ترين بازيهای نمايشی و حيرت انگیزترين شعبده ها را ديد.
شب اول به ديدن برنامه ای می رويم که به سلطان راک اند رول، "الويس پریسلی"، پرداخته است؛ برنامه ای با نام "خوانندگان چهارگانه يک ميليون دلاری" چهار بازيگر، موسيقیدان و آواز خوان در نقشهای الويس پریسلی، جانی کش، جی پرکينز و جری لی لويس روی صحنه می آيند. صدای هر يک گوشنواز تر از ديگری است، اما در آن ميان اين "مارتين کی" بود که در نقش جری لی چنان روی پيانو می رقصد و آواز می خواند که نگاه تحسين آميز بينندگانش را به تمامی از آن خود می کند.
لاس وگاس بهشتی است برای شيفتگان موسيقی، آواز، تئاتر و شعبده بازی. هنرمندانی اغلب نه چندان نامدار که آوازشان گوش ها را می نوازد، صدای موسيقيشان روح را به اوج می برد و بازی هنرمندانه اشان تحسين بينندگانشان را برمی انگيزد. البته در این ميان گروهی نيز هستند با نام های جهانی. اين سفر فرصت مغتنمی است برای شنيدن آواز زنده ی "شنآيا تواين" و ديدن برنامه ی نامدارترين شعبده باز جهان "ديويد کاپرفيلد."
جمعيت زيادی خارج از هتل "بلاجيو" جمع شده اند تا شاهد معروفترين رقص آب شهر لاس وگاس باشند. صداهای روح نواز و دل انگيز "سارا برايتمن" و "آندره بوچلی" آب را به اوج می برد و به رقص می کشاند. دستم را روی لبه ی ديوار کوتاه جلوی هتل می گذارم، رقص آب و صدای افسونگر خوانندگان محبوبم آرامشی را به درون رگهايم می دواند. به ياد فيلم "اوشن يازده" می افتم که در انتهای فيلم هنرپيشه های نامدار هاليوود در همان نقطه به رقص آب چشم دوخته بودند.
|
Subscribe to:
Posts (Atom)