All rights reserved. استفاده از مطالب با "ذکر منبع" آزاد است


contact: zaramajidpour@gmail.com


---------------------------------------------------------------



Friday, October 30, 2009

من زشتم و نمی تونم شوهر پيدا کنم

لبخند از لبان ژان محو نمی شد

سفرنامه زارا مجیدپور به ویتنام – 3



٧ آبان ١٣٨٨
شهرزادنیوز: در جاده ی سراسر خاکی و سربالايی روستای "تا-ون" حرکت می کنيم. خانه ای که قرار است شب را در آن به سر بريم در انتهای دهکده قرار دارد. در بالکن خانه، صاحب خانه لبخند بر لب به ما خوشامد می گويد و از ما می خواهد که وارد شويم تا خانه را نشانمان دهد. در سالن بزرگ خانه، پانزده تخت خواب به چشم می خورد که با پرده های نازکی از يکديگر جدا شده اند. يک يخچال، يک کمد بزرگ و يک کمد کوچک که به جای زير تلویزيونی هم از آن استفاده می شود، تمام اثاثيه ی سالن را تشکيل می دهد. اتاق کناری، آشپرخانه است با اجاق هيزمی در وسط. بوی هيزم سوخته در سراسر خانه پيچيده است.

در بالکن دو ميز و چند صندلی چيده شده است. گرما و طولانی بودن مسير همگي مان را تشنه و خسته کرده است. در بالکن خانه ی روستايی با آن نمای زيبايش، شيشه های آبجو و قوطی های کوکا کولاست که پشت سر هم خالی می شدند

.
ژان گاه با اعضای گروه گپ می زد و گاه در آشپزخانه به زن صاحب خانه در تهيه ی غذا کمک می کرد. از او می‌خواهم که با يکديگر به گفتگو بنشينيم و او با همان لبخندی که از لبانش محو نمی شود، تقاضايم را می پذيرد. ژان علاوه بر زبان مادری – زبان قوم همونگ سياه- و ويتنامی، به خوبی انگليسی صحبت می کند. او با زبان‌های اسپانيايی و فرانسه نيز اندکی آشناست و بنا به گفته ی خودش، زبان‌های خارجی را در طول 5 سال گذشته از گردشگران آموخته است.


از او می پرسم: چی شد که شغل راهنمای تور رو انتخاب کردی و چند وقته اين کار رو انجام ميدی؟ پاسخ می‌دهد: "چهار سال پيش بابام مرد، از اون وقت به بعد وضع زندگی ما بدتر شد. من دو تا خواهر و دو تا برادر کوچکتر از خودم دارم. مادرم کار درست و حسابی نداره، اون تو شاليزارمون که خيلی کوچيکه کار می کنه، بعد از درو هم می‌شينه تو خونه و سوزن دوزی می کنه. پارسال که کلاس نهم بودم، مجبور شدم ترک تحصيل کنم، از اون وقت شروع کردم به کار کردن تا خرج خانوادمو دربيارم. اوايل من هم مثل خيلي های ديگه چيزهایی رو سوزن دوزی می کردم و به توریست ها می فروختم، تا سه ماه پيش که تونستم به عنوان راهنمای تور شروع به کار کنم."


از او درباره ی دستمزدش می پرسم و او مغرورانه جواب می دهد: "خانواده من خانواده ی فقيريه، ما خونمون خيلی کوچيکه و تلویزيون هم نداريم، اما دستمزد من برای خورد و خوراک خانوادم کافيه" و اضافه می کند: "بعضی وقتها از مادرم بدم می‌آد، اون تو خونه مي شينه و کار خونه نمی کنه. من هم بيرون کار می کنم و هم تو خونه. عصرها از سر کار که برمی گردم تازه کارم تو خونه شروع ميشه، هم لباس می شورم و هم غذا درست می کنم."


می پرسم: "در روستاهای اين منطقه دخترها خيلی زود ازدواج می کنند تو خيال ازدواج نداری؟" ژان بلند می خندد و می‌گويد: "تو روستاهای اين اطراف دخترای خوشگل زود شوهر می کنند، من زشتم و نمی تونم شوهر پيدا کنم. تو روستا، اگه دختری زود ازدواج نکنه مردم مي گن که حتما دختر خوبی نيست که کسی به خواستگاريش نمی ره، دوست دارم با يه مرد خوب ازدواج کنم. اون برام يه خونه بسازه و من تو اون خونه راحت زندگی کنم."


از او درباره ی بزرگترين آرزويش می پرسم و او جواب می دهد: "دوست دارم برم هانوی- پايتخت-؛ من تو روستا به دنيا آمدم و بزرگترين شهری که در تموم عمرم ديدم همين شهر ساپاست که اونم يه شهر خيلی کوچيکيه. يکی از دوستام دوبار رفته هانوی، می گفت که شهر هانوی خيلی بزرگه و مردم اونجا خوب و راحت زندگی می کنند."


صاحب‌خانه اعلام می کند که شام آماده است. روی ميز انواع و اقسام غذاهای محلی به چشم می خورد. همگی با اشتهای تمام شروع به خوردن می کنيم. بعد از پايان غذا، ژان جلوی هر فردی گيلاسی می گذارد و سپس از بطری ای که در دست دارد، گيلاسها را پر می کند. او در حالی که بطری را نشان می دهد، می گويد: "اين شراب برنجه که ما بهش ميگيم "آب شنگولی". گيلاسهای شراب بالا می رود و با نوشيدن اولين گيلاس، طعم تلخ آن، نيمی از اعضای گروه را از ميدان به در می کند، اما گيلاسهای ديگران هم چنان پر و خالی می شوند و گونه ی می خواران بيشتر گل می اندازد، باده نوشی کم حرف ترين افراد گروه را نيز به روده درازی کشانده است.


ژان، با آن سن و سالش، پا به پای مردان و زنان باده نوشی می کند. به هنگام شب بخير گفتن، ژان مرا مخاطب قرار می دهد و می گويد: "تو فرهنگ ما اگه نخوای پا به پای ديگرون شراب بخوری، حداقل بايد سه تا گيلاس بخوری و گرنه به صاحب‌خونه توهين کردی." شانه های دختر شاد و خندان را که با نوشيدن آب شنگولی، شنگول تر شده می فشارم و می‌گويم: مطمئنم تو منو از شرمندگی صاحب خونه در مي آری.


در طول دوهفته گذشته، کيلومترها پياده روی کرده‌ام و ماهيچه های پايم سخت گرفته و خسته اند و هنوز دو هفته ديگر تا پايان مسافرت پيش رو دارم. هيچ چيزی نمی‌توانست مرا بيدار نگاه دارد، نه باده نوشی و خنده های بلند همراهانم و نه رختخواب بدون ملحفه با آن بوی دود و هيزم سوخته‌اش. فردا به هانوی باز می گردم و بعد از توقفی چند ساعته به سمت خليج اژدها يا "هالونگ بِی" حرکت خواهم کرد، هالونگ بِی ی زيبا با آن طبيعت شاعرانه و فراموش نشدنی اش.





Wednesday, October 28, 2009

کودکان دستفروش روستا

دخترکهای دستفروش در شهر کوچک ساپا



سفرنامه زارا مجیدپور به ویتنام – 2



٢ آبان ١٣٨٨

شهرزادنیوز: بعد از ديدار از روستای کت کت به سمت روستای" سين چای" حرکت می کنيم، روستايی که ساکنانش را هومونگهای سياه تشکيل می‌دهند. از ژان درباره‌ی حلقه ی قهوه ای رنگ روی پيشانی زنان و دختران و آبی بودن سر انگشتانشان سوال می کنم. پاسخ می دهد: "در روستا چند زن هستند که اگه کسی سردرد داشته باشه پيش اونا ميره، اونا يه زغال داغ رو توی شاخ بوفالو ميندازند و شاخ رو روی پيشونی کسی که سردرد داره می زارند، چند لحظه نگه ميدارند و بعد اونو از رو پيشونی بر می‌دارند. چند روز طول ميکشه تا حلقه ی قهوه ای رنگ از رو پيشونی پاک بشه." می‌پرسم: با اين کار سردرد خوب ميشه؟ می‌گويد: "بعضی وقتها خوب ميشه، بعضی وقتها درد کمتر ميشه." مرد هلندی همراهمان با شوخ طبعی می‌گويد: "اگر رو پيشونی من هم يه زغال داغ بزاريد سردرد که هيچ، اسمم هم يادم ميره



ژان درختی را نشان می دهد و ادامه می دهد: "اسم اين درخت، اين دی گوئه، از برگهای اين درخت برای رنگرزی استفاده می کنيم، همينه که سرانگشتامون آبی رنگه."



در گذرمان از دهکده، کودکی که از کنارمان می‌گذرد سرفه می‌کند، آن هم سرفه‌ای خشک و پشت سرهم. بر روی پوست سر کودکی ديگر، لکه‌های سياهی دیده می شوند و موهای بسيار کم پشتش نيز نتوانسته لکه‌ها را بپوشاند. سياهی پوست تن پسر بچه ای کاملا برهنه نشان می داد که مدتهاست تن به آب نزده است. دختر بچه های 7-8 ساله دور مانده از دوران خوش کودکی؛ به جای بازی و شيطنت، کودکی را بر پشت خود حمل می کردند و هم زمان مشغول دستفروشی بودند.



سراشیبی تند مسير بازگشت، عده ای را به نفس نفس زدن انداخته است. کنار جاده چند مرد بومی با موتورسيکلت هايشان منتظر گردشگران از رمق افتاده‌اند تا در قبال دريافت سه دلار آنان را به هتلشان بازگردانند. بعد از استراحتی کوتاه به سمت بازارچه تره باری که در خيابان اصلی ساپاست، حرکت می کنم. ابتدای بازارچه به انواع و اقسام ميوه ها و سبزيجات تازه اختصاص داشت و انتهای آن به گوشت مرغ و خوک. در جای جای اين قسمت قفس هایی به چشم می خورد که يکی پر از پرندگان کوچک بی آرام و قرار بود ديگری پر از قورباغه هایی که انگار زير لب غر می زدند.



در کنار يکی از اين قفس ها، مردی مشغول جدا کردن لاک یک لاک پشت و خارج کردن اعما و احشای آن بود. کمی آن طرف‌تر، سينی فلزی که بر روی چهاريايه ای قرار داشت، توجه ام را جلب نمود. نزديکتر که شدم لاشه ی تکه تکه شده سگی را مشاهده کردم با سری جدا شده در يک سو و دست و پای بريده شده در سوی ديگر؛ آن هم با سس مخصوص که در کيسه های پلاستيکی کوچکی ریخته شده بود.



يک هفته بعد در دهکده‌ای در 150 کيلومتری شهر هانوی، زن و مرد روستايی را ديدم که قفس بزرگی را با هفت، هشت سگ در داخل آن بر روی ترک موتور سيکلتشان سوار می‌کردند. به خوبی می‌دانستم چه بر سر سگ ها خواهد آمد، ناراحتيم از مشاهده اين صحنه گويا باعث تفريح راهنمايم شده بود که بلافاصله با آب و تاب از خوشمزگی گوشت سگ تعريف کرد و با لبخندی بر لب اعلام نمود که در صورت تمايلم، او می‌تواند مرا به يکی از رستورانهای مخصوص گوشت سگ ببرد. بنا به گفته‌ی راهنما، ويتنامی‌ها تنها از سگهای ويتنامی استفاده می‌کنند، نه سگهای خارجی. ناگفته نبايد گذاشت که برخی از غذاهای اين کشور نه تنها خوشمزه بلکه بسيار مطبوع است، يکی از آنها" فواِ" نام دارد که غذای سوپ مانندی است با ترکيبی از مرغ يا گوشت به همراه رشته های تهيه شده از برنج و سبزيجات تازه چون پيازچه يا گشنيز. اين غذای ساده با سس نسبتا تند و ليموی تازه همراهش طعم فراموش نشدنی دارد و در برخی شهرها مثل هانوی به عنوان صبحانه استفاده می شود.



روز دوم، ساعت 9 صبح به سمت دهکده های"لئوچای"و "تا- ون" حرکت می کنيم. برنامه آن بود که بعد از پياده روی مسير 12 کيلومتری، شب را در خانه ی يکی از روستاييان به صبح رسانيم. ناهمواری راه و سراشيبی تند آن، ما را به نفس نفس انداخته بود اما ديدن چالاکی زنان سالخورده همونگ و زنان جوان با کودکان بر پشتشان که پا به پای ما پيش می آمدند، سبب شد که کسی از خستگی دم نزند.



در نزديکی رودخانه" مونگ هوآ" گروهی از زنان قوم"زئو" منتظرمان بودند. چهره های زنان زئو با روسري‌های قرمز منگوله‌دارشان بسيار متفاوت از زنان هومونگ سياه بود. به دليل رنگ روسريشان، آنان را زئوهای قرمز نيز می‌نامند. دختران اين قوم بعد از ازدواجشان موهای ابرو و بالای پيشانی خود را می تراشند و اين تراشيدن موها به خصوص ابروها از زيبايی چهره زنان جوان بسيار می‌کاهد.



برای صرف ناهار به تنها رستوران محلی وارد می شويم؛ هنوز خستگی راه از تن به در نکرده ايم که زنان همونگ سياه و زئوهای قرمز ما را در حلقه ی خود می‌گيرند. چند زن کالاهايشان را يکی يکی نشانم می دهند ومن به دو کيفی که روز قبل خريده‌ام، اشاره می‌کنم. زنی از زئوها می گويد که کيفها را از همونگها خريده ام و حالا نوبت خريد از آنهاست و چند گوشواره در دستم می گذارد.
افراد گروه برای آن که زنان فروشنده دست از سرشان بردارند، نوشيدنی سفارش می دهند و شروع به صحبت با يکديگر می‌کنند. اما زنان محلی نه تنها ميدان را خالی نمی کنند، بلکه بر اصرارشان نيز بيشتر می افزايند.
يکی از زنان همونگ با صدای بلند و با انگليسی نه چندان درستی، همگيمان را مخاطب قرار داد و گفت: "شماها پول داريد نوشيدنی و سيگار بخريد، اما پول نداريد از ما خريد کنيد." هنوز جمله زن تمام نشده بود که "برنی"، پزشک استراليايی همراهمان که عنان صبر را از کف داده بود، کيفی را از دست همان زن بيرون کشيد و با تندی که در صدايش نهفته بود رو به ژان کرد و گفت: "اين کيف، ويتنامی نيست، چينيه. من ويتنام نيومدم که کيف چينی بخرم، کيفها، مچ بندها هيچ کدومشون سوزن‌دوزی دستی نشدند. اين زنها همشون يه تيکه پارچه دستشون گرفتند و اونو سوزن‌دوزی می‌کنند و توريستهای بيچاره هم فکر می‌کنند تموم وسايل اينا صنايع دستيه. تو به عنوان راهنمای تور بايد به اين زنها بگی که اسم اين کار تقلبه و اگر به اين کارشون ادامه بدند، به زودی ديگه گردشگری به اينجا نمی‌آد."



ژان که به خاطر عمل ديگران مورد عتاب و سرزنش برنی قرار گرفته بود، با دست پاچگی گفت: "اگر من چيزی به اينا بگم، می گند که دختر خوبی نيستم ونمی زارم که اونا کار و کاسبی کنند." چند لحظه بعد از تمام شدن حرف ژان، پايه‌ی صندلی پلاستيکی يکی از اعضای گروه می‌شکند و مرد نقش بر زمين می‌شود. ديدن اين صحنه همه را به خنده می‌اندازد، حتی برنی خشمگين را.



به هنگام خروج از رستوران، مدير رستوران از مردی که پايه ی صندليش شکسته بود، می‌خواهد که پول صندلی را بپردازد. مرد اعتراض می کند و می‌گويد: "شما بايد از من معذرت خواهی کنيد، نه اين که پول صندلی درب و داغونتو از من بخواهيد!" اما مدير گوشش به حرفهای مشتری بدهکار نيست و هم چنان خسارت را می خواهد. همه اعضای گروه منتظرند ومرد هم چنان که غرغر می کند، پول طلب شده را که چند برابر قيمت واقعی است را به زن می پردازد






Tuesday, October 27, 2009

شاليزارهای پلکانی

شاليزارهای پلکانی خارج از شهر ساپا

سفرنامه زارا مجیدپور به ويتنام -1


٢٨ مهر ١٣٨٨


شهرزادنیوز: با قطار"هانوی" را به مقصد "ساپا" پشت سر می گذارم، شهر کوچک ساپا در استان "لئوسای" ويتنام قرار دارد. استانی در شمال غربی این سرزمين و هم مرز با کشور چين

.
بعد از گذشت هشت ساعت و تحمل تکان‌های شديد و سروصدای آزاردهنده قطار به ساپا می‌رسم. خارج از ايستگاه، راننده‌ی هتل با پلاکاردی در دست، منتظرمسافرانش است و بعد از يافتن شان، آنان را به سمت اتومبيل هدايت می نمايد، چند دقيقه بعد به سمت هتل حرکت می کنيم. اتومبيل در جاده کوهستانی پيچ در پيچ و پر فراز و نشيب حرکت می کند و ما همگی به محيط اطرافمان که لحظه به لحظه بر زيبايي اش افزوده می شود خيره می شويم؛ زيبايی ای که حتی پر حرف ترين مسافران را نيز به سکوت می کشاند

.
چشم‌اندازهای طبيعی، سبک معماری متفاوت ساختمانهای ساپا، کليسای کاتوليک برجا مانده از دوران استعمار فرانسه و وجود رستوران‌ها و ميکده‌های غير بومی سبب شده است که ساپا به يک شهر کوچک اروپايی شباهت داشته باشد تا شهری در خاور دور

.
در لابی هتل چند دختر جوان قبيله "هومونگ سياه" نام اعضای گروهشان را با صدای بلند می خوانند و دقايقی بعد همگی در دسته های کوچک به همراه راهنماهای محلی به مقصدهای مختلف حرکت می کنيم. "ژان" دختر نوجوانيست که راهنمایی گروه ما را در اين سفر سه روزه بر عهده دارد
.
او به هريک از ما نقشه‌ای می‌دهد و در مورد مسير شش کيلومتری منتهی به دهکده "کت کت" توضيحاتی ارائه می دهد. در خارج از ساختمان هتل، عده ای از زنان و دختران قبيله هومونگ سياه مشغول سوزن دوزی اند، اما تا گروهها به راه می افتند بلافاصله دست از کار می‌کشند و با گردشگران همراه می شوند. قد بسيار کوتاه، لباسهای رنگين و سوزن دوزی شده، موهای بلند و گوشواره های بزرگ و سنگين شان چيزهای است که در اولين برخورد توجه ام را به خود جلب می کند

.
دختران بومی همراهمان با وجود کم سواديشان، به خوبی انگليسی صحبت می کردند. هريک از آنان با فردی از گروه هم کلام می شد و از او درباره ی مليت، سن و غيره سوالاتی می پرسید. گه گاهی آنها گياه خودرويی را از کنار جاده می کندند و با انگشتان ماهر و هنر آفرينشان پرنده ی کوچکی ساخته و آن را به دست گردشگر طرف صحبتشان می دادند

.
رشته کوههای نه چندان بلند با پوشش انبوه از گياهان و درختان از يک سو و شاليزارهای پلکانی از سوی ديگر منظره بی بديلی را به وجود آورده بود. اگر چه مسير سراشيبی و راه پيمایی در آن آسان بود، اما بعد از نيم ساعت پياده روی، ژان جلوی يک مغازه ی محلی ايستاد و اعلام نمود که برای دقايقی می توانيم استراحت کنیم. به محض توقف گروه، يک دفعه زنان و دختران هومونگ سياه، انواع و اقسام کيف، گوشواره، دست بند و کلاه را از سبدهایی که بر دوش می‌کشيدند، خارج نموده و با اصرار از ما خواستند که از آنان خريد کنیم
.
هر يک چيزی خريديم، اما فروشندگان محلی که از خريد ما راضی نبودند هم چنان محصولات بيشتری را به ما نشان می دادند و در اين کار چنان سماجتی از خود به خرج دادند که کاسه صبر دو نفر از اعضای گروه لبريز شد. روز اول اگرچه اعضای گروه با لبخند به سوالات بوميان پاسخ می دادند، اما روزهای بعد اکثر سوالات تکراری همراهان محلي مان ناديده گرفته می شد؛ زيرا همگی به خوبی می دانستيم که نتيجه ی سوالات عموما يک طرفه به کجا ختم خواهد شد





Tuesday, September 29, 2009

شوی قذافی در سازمان ملل


نويسنده: زارا مجيدپور


٦ مهر ١٣٨٨
شهرزاد نیوز: معمر قذافی، رهبر ليبی، در زمره ی رهبرانی است که به آداب و تشريفات ديپلماتيک سخت بی تفاوت و بی اعتناست. از همين روی حضورش در مجامع بين المللی همواره خبرساز است. قذافی با پيروزی در کودتای نظامی سال 1969 حکومت را در ليبی به دست گرفت و امسال بعد از گذشت 40 سال، برای اولين بار توانست در سازمان ملل حضور يافته و در نشست ساليانه مجمع عمومی سازمان ملل سخنرانی نمايد.

قذافی در سخنراني اش از يک سو شورای امنيت را " شورای ترور" خواند و از سوی ديگر از بودجه ی هفت تريليون و هفتصد ميلياری دلاری که به دستور همین شورا قرار بود از طرف کشورهای اروپايی به کشورهای آفريقايی پرداخت شود، با لحنی طلبکارانه سوال نمود


رهبر ليبی به منشور سازمان ملل که بر حقوق مساوی همه کشورهای عضو تاکيد دارد، اشاره نمود و سپس منشور را در حضور نمايندگان کشورهای جهان پاره کرده و آن را به سمت هيات رييسه مجمع عمومی پرتاب نمود


معمر قذافی در حالی از حکومت 40 ساله و "بدون مشکل" خود در ليبی سخن می راند که سانسور شديد و اختناق و سرکوب در کشور ليبی حاکم است. بنا به گفته ی وزير مشاور در امور حقوق بشر دولت فرانسه "مردم در ليبی ناپديد می شوند و کسی نمی داند چه بر سر آنها آمده است". ماجرای ربوده شدن امام موسی صدر در طرابلس تنها يکی از اين موارد است. عليرغم این که سالها حکومت قذافی اعلام کرده که در ربودن امام موسی صدر نقشی نداشته است، اما سرانجام در سال 2002 قذافی رسما به ناپديد شدن صدر در طرابلس اعتراف نمود


قذافی اين"شاه شاهان" در جريان بازداشت و زندانی شدن دو روزه ی پسرش "هانيبال" در سوييس، آن هم به دليل ضرب و شتم خدمتکاران، خواهان تقسيم آن کشور بين همسايگانش می شود، اما تا سالها کسی نمی توانست در ليبی از ماجرای زندان "بوسليم" و کشته شدن هزار نفر سخن بگويد تا آن که در سال 2008 "سيف الاسلام" فرزند ديگرش، برای اولين بار از محاکمه عاملان آن واقعه خبر داد.





Friday, August 28, 2009

ترديد درباره‌ی جنسيت سريع‌ترين دونده‌ی زن جهان




نگارش و ترجمه: زارا مجيدپور


٣ شهریور ١٣٨٨

شهرزادنیوز: "کاستر سِمِنيا" ديگر آن دختر بچه‌ی بی نام و نشانی نيست که در خانه‌ی پدر بزرگش در استان "ليمپوپو" به سر می‌برد و در روستايشان با پسرهای همسن و سالش فوتبال بازی می‌کرد. کاستر سمنيا با شرکت در دوازدهمين دوره بازي‌های دوميدانی 800 متر توانست با کسب مدال طلا، عنوان سريع‌ترين دونده‌ی زن جهان را از آن خود نمايد.
اگر چه کاستر سمنيا، به عنوان يک زن ورزشکار در مسابقات دوميدانی برلين حاضر شد اما چهره و صدای نه چندان زنانه‌اش، اندام عضلانی و برد آسان او سبب گشت که فدراسيون بين‌المللی دوميدانی از او بخواهد که برای از بين بردن ترديدها و شايعات مبنی بر مرد يا دوجنسی بودنش، به آزمايش‌های تعيين جنسيت تن دهد. آزمايشاتی که نتيجه‌اش هفته‌ها به طول خواهد انجاميد.


اين اولين بار نيست که جنسيت اين زن دونده زير سوال می‌رود. به گفته‌ی مربي‌اش "مايکل سِمی" در اوايل سال جاری، کاستر در جواب کسانی که از ورود و استفاده‌ی او از توالتی زنانه ممانعت به عمل آوردند، گفت: "می‌خواین شلوارم رو پايين بکشم تا بتونين ببينيد که من زنم؟" مايکل سِمی درباره کاستر سمنيا می‌گويد: "چيزی که در مورد او استثنايیه اينه که وقتی جنسيتش رو زير سوال می‌برند، او هم چنان آرامش و متانت خودشو حفظ می‌کنه".



مدير دبيرستانی که کاستر در آن تحصيل می‌نمود در گفتگو با نشريه آفريکانس"بِلد" درباره‌ی دانش‌آموز سابقش که به جای دامن، شلوار می‌پوشيد و با پسرها فوتبال بازی می‌کرد گفت: "وقتی کاستر سمنيا کلاس يازدهم بود برای اولين بار فهميدم که او يه دختره." طبق گفته‌ی مدير سابق دبيرستان، زمانی که پسرها و دخترهای مدرسه برای مسابقات دوميدانی دو تيم جداگانه تشکيل دادند، کاستر به تيم دخترها پيوست و آن زمان بود که مدير متوجه جنسيت مونث کاستر شد.


"لئونارد چونه نه"، رييس گروه ورزشکاران آفريقای جنوبی، "نژادپرستان آفريقای جنوبی" راعامل اصلی اتهام وارد شده به کاستر سمنيا می‌داند که با نوشتن نامه‌ای به فدراسيون بين‌المللی دوميدانی باعث بروز چنين افتضاحی شده‌اند. چونه نه، بر اين باور است که ترديد درباره جنسيت کاستر، يک مساله کاملا "نژادپرستانه" است و هيچ ربطی به چهره، صدا و فيزيک بدن اين ورزشکار ندارد.



پدر کاستر آرزو می‌کند که منتقدان دست از سر "دختر طلايی" بردارند. او درباره‌ی فرزندش چنين می‌گويد: "او دختر کوچولوی منه. من اونو بزرگ کردم و هيچ وقت هم درباره‌ی جنسيتش شک نداشتم. او يک زنه و من می‌تونم يک ميليون بار اينو تکرارکنم".



در سال 1960، ورزشکاران می‌بايست برای تعيين جنسيتشان، در برابر چندين پزشک لخت و عور ظاهر می‌شدند. خانم "سوزان اراسموس" در نوشته‌ای با نام "جدال بر سر زن يا مرد بودن" ابراز اميدواری می‌کند که اين روزها، به جای استفاده از روش‌های تحقيرآميز گذشته برای تعيين جنسيت ورزشکاران، از آزمايش‌های علمی استفاده می‌شود، هر چند که نتايج اين گونه آزمايش‌ها نيز هميشه صحيح و دقيق نمی‌باشد.




Tuesday, July 21, 2009

در انتظار مرگ نلسون مندلا در نودویکمین سالگرد تولدش



نويسنده: زارا مجيدپور



٣٠ تیر ١٣٨٨

شهرزادنیوز: در کمپين انتخابات رياست جمهوری سال 2009 در آفريقای جنوبی، تلوزيون آن کشور، تصوير نلسون مندلا را در حمايت از "جيکوب زوما" رييس حزب حاکم کنگره مردم آفريقا نشان داد. پخش صحنه ی حضور نلسون مندلای 90 ساله با آن ضعف جسمانی در حالی که با کمک نوه اش" مند-لا" به سختی گام برميداشت، سبب گشت که عده ای مند-لا را برای کسب پست سياسی از طرف حزب حاکم و واداشتن نلسون مندلا برای حضور در کمپين زوما مورد انتقاد قرار دادند.


به گفته‌ی منتقدان، مند-لا با اين کار نه تنها سلامت بزرگ مرد آفريقای جنوبی را به خطر انداخته، بلکه فرصتی را برای حزب حاکم مهيا ساخت تا از حضور ومحبوبيت نلسون مندلا به نفع خود بهره‌برداری سياسی نمايد. مند-لا مندلا، در رد اتهامات پاسخ داد که هيچ دخالتی در اين کار نداشته و پدر بزرگش به خواست و ميل خود در کمپين شرکت نموده است. قابل ذکر است که بعد از پيروزی حزب حاکم ای اِن سی، مند-لا به پارلمان راه يافت.


در هفته‌های اخير بار ديگر نام نوه ی 35 ساله ی نلسون مندلا به رسانه‌ها ی آن کشور راه يافت. بنا به افشاگری يکی از نمايندگان پارلمان، مند-لا مندلا، کليه حق و حقوق تصويربرداری از مراسم خاکسپاری پدر بزرگش، نلسون مندلا، را در قبال مبلغ سه ميليون رند- حدود 367 هزاردلار آمريکا- را به شبکه سخن پراکنی آفريقای جنوبی- اِس اِی بی سی واگذار نموده است. گويا اِس اِی بی سی، برای جبران کمبود بودجه خود به خصوص در سالهای اخير، حق مراسم خاکسپاری مندلا را که از آن به عنوان "پروژه ای اِم" ياد می کنند، خريداری نموده تا با فروش آن به شبکه های بين المللی سود هنگفتی را بدست آورد.


مند-لا در پاسخ خبرنگار روزنامه ی استار که از او درباره ی اين قرارداد سوال کرده بود، گفت:" نمی دونم در مورد چی حرف می زنيد". او کليه اتهام ها را بی اساس و اشتباه خواند. اگر چه سخنگوی اِس ای بی سی، نيز چون مند-لا، وجود چنين معامله و پروژه ا ی اِم را انکار کرده است، اما شواهد نشان می دهد که در چند ماه اخير، اِس اِی بی سی، در شهر کوچک " گُونو"؛ زادگاه مندلا و احتمالا محل دفنش، مبلغ 400 هزار رند- حدود 49 هزار دلار- سرمايه گذاری نموده است. با استفاده از اين سرمايه، چند کافه نت در شهر گُونو راه اندازی شده است.



اِس اِی بی سی، راه اندازی اين کافه نت ها را به منظور استفاده ی مردم به خصوص جوانان گُونو عنوان نموده، اما به نقل از رسانه ها، راه اندازی شبکه ی اينترنت نه برای استفاده ی مردم گُونو بلکه برای پوشش خبری مراسم تدفين نلسون مندلا سرمايه گذاری شده است. در آن زمان خبرنگاران خارجی برای پوشش دادن اخبار به شبکه اينترنت کافه نت ها نيازخواهند داشت و برای استفاده از آن نيز حاضرند ارقام کلانی پرداخت نمايند. گويا، چندين خبرگزاری بزرگ جهان با عده ای از ساکنان گُونو قراردادهایی را به امضا رسانده اند تا در روزهای مراسم خاکسپاری، از خانه های آنان برای اسکان موقت تيم خبرنگارانشان استفاده نمايند.


بی گمان نام مندلا، يکی از معروف ترين نامهای جهان است و مند-لا مندلا نيز نام و اعتبارش را مديون پدربزرگش می باشد. به دليل انتساب نلسون مندلا، به خانواده ی پادشاهی قبيله "کووزا"، مند-لا توانست به عنوان رييس طايفه ی"اِم ويزو" انتخاب گردد. اِم ويزو يکی از طايفه های قبيله کووزاست با جمعيتی حدود 250 هزار نفر. آنان در اطراف شهر گُونو در استان دماغه شرقی زندگی می کنند. نلسون مندلا صاحب دو فرزند پسر بود. پسر ارشدش در تصادف رانندگی کشته شد و فرزند ديگرش" ماک گتو"، پدر مند-لا، در سال 2000 به دليل ابتلا به ايدز درگذشت.




ژوهانسبورگ- آفريقای جنوبی


Thursday, July 16, 2009

جام جهانی فوتبال 2010 و قاچاق انسان




مترجم: زارا مجيدپور
٢٥ تیر ١٣٨٨

شهرزادنیوز: "لوئی سدی باکا"، سفير ايالات متحده، هشدار داد که در جام جهانی فوتبال 2010، آفريقای جنوبی با افزايش تن فروشی و قاچاق انسان روبرو خواهد بود. بنا به گفته ی او، سال 2010 تن فروشی و روسپيگری کودکان افزايش خواهد يافت و فاحشه خانه‌ها نيز به شهرها نزديکتر خواهند شد.


سدی باکا که در شهر پرتوريا سخن می گفت اعلام نمود که "براساس گزارش سال 2008 که در ژوئن امسال منتشر شد، 12.3 ميليون نفر در سراسر دنيا قربانی قاچاق انسانند. اکثر قربانيان به دليل پيشنهاد کار به دام قاچاقچيان گرفتار می شوند و سپس در کشور خارجی مورد سوء استفاده قرار گرفته و بدون هيچ حمايتی به حال خود رها می شوند." او اضافه کرد: "مردان، زنان و کودکان فقير چون برده گان، به عنوان مستخدم و يا کارگر مزرعه مورد بهره برداری قرار می گيرند. در عین حال - زنان و دختران- تحت فشار قرار می گيرند تا برای کسب درآمد بيشتر برای قاچاقچيان به تن فروشی روی آورند."


سفير آمريکا تأکید کرد: "پليس می بايست برای مبارزه با قاچاق انسانها، با مردم همکاری نمايد. پليس تنها به مساله ی تن فروشی متمرکز شده است نه قاچاق انسان. زنان تن فروش ابتدا قربانی قاچاقچيان می شوند و سپس تحت فشار آنان، به تن فروشی روی می آورند. آفريقای جنوبی می بايست در زمينه ی مبارزه با قاچاق انسان فعالتر عمل نمايد. دولت اين کشور به قاچاق جنسی بيشتر از "قاچاق کارگر" توجه نشان می دهد." او اشاره نمود که به خدمت گرفتن افراد در ارتش برای دراز مدت نيز گونه ی ديگری از برده داری محسوب می شود. وی ادامه داد: "ما درباره ی دکترها يا معلمها صحبت نمی کنيم... به عنوان مثال در کشور اريتره، دولت افرادی را مجبور می کند که به عنوان گارسون و با نام خدمات ملی در رستورانها کار می کنند- بدون آن که اين افراد اختياری در انتخاب شغلشان داشته باشند.


براساس گزارش وزارت خارجه ايالات متحده در سال 2008، آفريقای جنوبی منبع، محل عبور و کشور مقصد برای قاچاق مردان، زنها و کودکان می باشد. گزارش مذکور خاطر نشان می کند که دختران اين کشور در داخل سرزمينشان به عنوان مستخدم و يا در تجارت جنسی و پسرها نيز درزمينه‌های چون دستفروشی، خدمات غذايی- مثل تحويل غذا در منازل- و کارهای کشاورزی مورد استثمار قرار می گيرند.


اسناد و مدارک نشان می دهد که کودکان آفريقای جنوبی، برای حفظ شغل اعضای خانواده اشان در مزرعه و يا برای حفظ مکان اسکانشان، به عنوان کارگر بدون مزد برای صاحبان مزارع کار می کنند. زنان و دختران ديگر کشورهای آفريقايی نیز به منظور تجارت جنسی، مستخدم و يا ديگر کارهای خدماتی به آفريقای جنوبی قاچاق می گردنند و گاه به منظور تجارت جنسی به کشورهای اروپايی فرستاده می شوند.


مردان جوان و پسر بچه های موزامبيکی، زيمباوه ای و مالاويايی برای کار در مزارع به آفريقای جنوبی قاچاق می شوند. گاه آنان بعد از ماهها کار سخت و قبل از آن که حقوقشان را از مزرعه دار دريافت نمايند، توسط پليس دستگير می شوند. پليس آنان را به دليل ورود غير قانونی، به کشورهايشان ديپورت می کند. گروههای جنايی سازمان يافته شامل گروههای با مليت نيجريه ای، چينی و کشورهای اروپای شرقی درکشور آفريقای جنوبی فعالند. اين گروهها به همراه باندهای داخلی، وسايل تسهيل قاچاق انسانها را به خصوص در زمينه تجارت جنسی فراهم می آورند.