All rights reserved. استفاده از مطالب با "ذکر منبع" آزاد است


contact: zaramajidpour@gmail.com


---------------------------------------------------------------



Tuesday, March 30, 2010

فروش زنان جوان موزامبيکی به هفتصد دلار

عکس از سايت سی ام اف دی. اورگ

برگردان: زارا مجيدپور

١٠ فروردین ١٣٨٩

شهرزادنیوز: در بسياری از کشورهای جنوب آفريقا از جمله موزامبيک قانون ضد قاچاق انسان به تصويب رسيده است. از تصويب اين قانون در کشور ما بيش از يک دهه می گذرد، اما تحقيقات نشان داده است که سنديکای قاچاق انسان تقريبا از مصونيت مجازات در آفريقای جنوبی برخوردارند.

کاوش ما چهارهفته‌ی پیش از شهر ژوهانسبورگ آغاز شد. روزنامه‌نگار ما - سيتی پرس- با عنوان جعلی صاحب يک روسپی‌خانه، خواستار خريد زنان جوان تن فروش موزامبيکی شد. در ژوهانسبورگ ما به همدست سنديکای موزامبيکی، کسی که از سال 2004 با باند قاچاق دختران و زنان در اين شهرهمکاری می‌کند، معرفی شديم. زنان و دختران به باشگاه‌ها يا روسپی خانه‌های رندبرگ و هيلبرئو - در ژوهانسبورگ- تحويل داده می‌شوند


بنا به گفته‌ی او "بعضی از اونا شانزده ساله بودن." در موزامبيک به دختران گفته می‌شود که به عنوان گارسون به آفريقای جنوبی می‌روند، اما زمانی که به مقصد می‌رسند، قاچاقچيان به آنان می‌گويند که در واقع می‌بايست تن‌فروشی نمايند

کسانی که از اين کار سر باز زنند، تحت خشونت جسمی قرار می گيرند و حتی به آنها تجاوز می‌شود تا زمانی که به انجام آن رضايت دهند. قاچاقچيان، بدون اطلاع از هويت واقعي‌مان، به ما اجازه دادند که همراه آنان به ماپوتو- پايتخت موزامبيک- مسافرت نمايیم، جايی که ما به چهار تن از اعضای سنديکا معرفی شديم

ما اغلب مکالمات را- به صورت مخفی- ضبط نموديم. امبرتو کيوئه يکی از مردانی بود که ديدار نموديم، او کارمند بانکی در ماپوتو است و مسئول ارسال عکس دختران به مشتريان. اعضای سنديکا شامل پانزده نفر موزامبيکی و چند فرد چينی می‌باشند، بعلاوه افرادی که "حمل و نقل کننده‌ها"، "به خدمت درآورندگان"، "جستجوگران"، و "نگهبانان" خوانده می‌شوند. ما درخواست کردیم با رييس سنديکا که تاجری است به نام جتوله، ملاقات کنیم، اما او پيام فرستاد که زمانی با ما ديدارخواهد نمود که ما زنان را خريداری کرده باشيم

نندو ماسينگی، ساکن رستنويل ژوهانسبورگ، حمل و نقل کننده‌ی اصلی محسوب می شود. او به صورت هفتگی به ماپوتو سفر می‌کند و با استفاده از اتومبيل ايسوزو دو کابينه‌اش، زنان را به- آفريقای جنوبی- منتقل می‌نمايد. بنا به گفته‌ خودش، پليس‌ها "دوستانه" به او کمک می‌کنند تا او زنان را از طريق پست مرزی لمبومبو قاچاق نمايد

ماسينگی می‌گويد: "هفته پيش سه دختر، دو تا موزامبيکی و يک چينی – رو در ماپوتوی موزامبيک سوار کردم و آنها را در هيلبرئو تحويل دادم. حالا اونا رفته ن."

کار جوزه ماچاوا و آنتنيو تاولا يافتن اعضا و نيروی جديد- دختران و زنان جوان برای فروش- و نگهبانی از آنان است. از آنان سوال کرديم که آيا سنديکا قادر است دختران زير سن قانونی را به دست آورد؟ تاولا پاسخ داد: "بله، ما می‌تونيم هر زمانی اونا رو به دست بياريم. اين کار آسونه، فقط وقت لازم داريم."

چند روز بعد در ماپوتو قاچاقچيان زنان - به دليل جلب شدن اطمينان شان- موافقت کردند که کالاهای انسانی خود را به ما نشان دهند. دو هفته‌ی پيش به يک آپارتمان درب و داغان و کثيف در مرکز شهر وارد شديم؛ جايی که سه زن موزامبيکی، ظاهرا همگی هجده ساله به مبلغ پنج هزار رند- واحد پول آفريقای جنوبی - برای فروش به ما عرضه شدند.

زن مسن‌تری که از پالميرا، آليس و ماريا مواظبت می کرد به آنان دستور داده بود که برای جلوه‌گری لباس‌های زيبا بر تن نمايند و به ما نيز اجازه داده شد که از آنان عکس بگيريم. دختران جوان با خوشحالی جلوی دوربين ژست می‌گرفتند، آنان هنوز بر اين گمان بودند که به عنوان گارسون به آفريقای جنوبی خواهند رفت.

قاچاقچيان می‌گويند: "پنج هزار رند- معادل تقريبی هفتصد دلار آمريکا- برای هر زن؛ بعلاوه حمل و نقل و"آماده‌سازی" آنان برای تن فروشی. آنان به ما اطمينان می‌دهند که زمانی که دخترها به ما تحويل داده می‌شوند با آنها "صحبت" شده و آنان آمادگی همبستری با مردان را خواهند داشت.

تاولا می‌گويد: "در آفريقای جنوبی يک بارمستقيم به اونا مي گيم.- و سپس ما را مخاطب می‌سازد و ادامه می‌دهد- نگران نباش، تو هيچ مشکلی با اونا نخواهی داشت. ما باهاشون صحبت می‌کنيم." در طول تحقيقات پی می‌بريم که "صحبت کردن" گاهی شامل تعدی جنسی و تجاوز است.

هنگام ورود دختران به خانه‌های امن در ژوهانسبورگ، پاسپورت و پول آنان توسط قاچاقچيان ضبط می‌شود و به آنان گفته می‌شود که می‌بايست تن‌فروشی کنند. کسانی که به خواسته قاچاقپيان تن در ندهند و يا در برابر خواست آنان مقاومت نمايند، تهديد می‌شوند، مورد حمله قرار می‌گيرند و يا به آنان تعدی جنسی می‌شود و سپس به باشگاه‌ها يا روسپی‌خانه‌ها تحويل داده می‌شوند.
روز بعد ما به سمت راندون، عمارتی در ماتول که در حومه‌ی شهر ماپوتو است، حرکت کرديم. خیلی زود شش زن چينی به همراه محموله‌ی کشتی‌ی به شهر بندری بيرا، در مرکز موزامبيک وارد شدند.
چند نفر عضو سنديکا، زنان را به ماپوتو منتقل کردند، جايی که اعضای چينی سنديکا و چند تن ديگر از گروه تبهکار زنان را تا خانه- امن- اسکورت نمودند. قاچاقچيان به ما گفتند که تا به حال چهار زن چينی فروخته شده‌اند و غير قابل دسترس می‌باشند، اما هنوز دو دختر چينی يکی نوزده ساله و ديگری بيست ساله، به قيمت ده هزار رند برای هر يک- معادل تقريبی هزار و چهار صد دلار آمريکا- فروشی می‌باشند.

به ما گفته شد که آنان تمايل به تن‌فروشی دارند و می‌دانند که چه چيزی در آفريقای جنوبی در انتظارشان است. تاولا می‌گويد: "اونا با روی گشاده و رضايت اون کار رو انجام می‌دن. در حقيقت در حال حاضر اونا به ما پيام دادن."

خبرنگار ما موافقت نمود که دو زن موزامبيکی و دو زن چينی را خريداری نمايد. ما از سنديکا درخواست کرديم که زن‌ها را تا بازگشت ما به موزامبيک و هماهنگی برای انتقالشان به ژوهانسبورگ و تحويل به روسپی‌خانه ساختگی و قلابي‌مان نگاه دارند.

سه شنبه، هنگام ملاقات دوباره با تاولا، ماچاوا و ماسينگی، پی برديم که سه زن از پنج زنی که برای خريد به ما ارائه شده بودند، به ژوهانسبورگ و يکی به شهر دربن منتقل شده اند. قاچاقچيان گفتند که آنان قادرند دختران موزامبيکی بيشتری به دست آورند و شنبه دو زن چينی ديگر به موزامبيک وارد خواهند شد. آنان هنوز فروشی هستند و می‌توانند يکشنبه در ژوهانسبورگ باشند.

در اين ضمن، واسطه ما با وزير کشور موزامبيک تماس گرفت و او را از فعاليتهای سنديکا مطلع ساخت. در موزامبيک پليس تحت فرمان وزارت کشور است. سه شنبه ما با مقامات عاليرتبه در وزارت خانه ملاقات کرديم.
روز چهارشنبه طی ملاقات ديگری با اعضای سنديکا در ميخانه‌ای در مرکز ماپوتو، يک تيم پليس با پوشش غير رسمی، تاولا، ماچا و ماسينگی را دستگير کرد. پالميرای هجده ساله که تصور می‌رفت همان روز به آفريقای جنوبی منتقل شده، از قاچاقچيان گرفته شد و احتمالا به عنوان شاهد عليه آنان استفاده خواهد شد.

عبدل کريما عيسی، رييس شبکه ی ضد قاچاق کودکان در جنوب آفريقا می‌گويد: "در موزامبيک هيچ فردی به دليل قاچاق انسان محکوم نشده، اگر چه اين قانون در سال 2008 تصويب شده است



منبع: سيتی پرس، ۲۱ مارس2010

Wednesday, March 10, 2010

سفر به فیلیپین: اهميت قد و وزن در انتخاب خدمتکار

مجسمه های زيبا در شهر سيبو کشور فيليپين


زارا مجيدپور


١٩ اسفند ١٣٨٨
شهرزادنیوز: در يکی از خيابانهای فرعی شهر مانيل زن جوانی با سطل آب بزرگی در دستش از بقالی خارج شد. چند قدم دورتر از بقالی، کارتونی روی زمين پهن و نوزادی روی آن قرار داشت، در حالی که تنها دو سه تکه پارچه ی روی هم قرار گرفته حد فاصله کودک بود با کارتون. دو خواهر و دو برادر کوچک با اختلاف سنی نه چندان زياد کنار زن ايستاده بودند.


زن جوان بی توجه به گريه نوزاد، همان جا لباس کوچکترين پسر را از تنش در آورد و با کاسه ای پلاستيکی از سطل آب برداشت و روی سر پسرک ریخت. از کنار نوزاد که می گذشتم چشمم به چمدان رنگ و رو رفته ای افتاد که حکايت از کارتون خوابی زن و پنج کودکش می کرد


در برخی از نقاط شهر آژانس‌هایی وجود داشت که ديوار خارجی شيشه‌ای آن‌ها با برگه‌های تقاضای نيروی انسانی با انواع تخصص و عموما خدمتکار پوشيده شده بود. در چند متری يکی از اين آن‌ها آگهی‌ای بر روی ديوار ساختمانی نصب شده بود که وجود محدوديت‌هایی در قد و وزن افراد متقاضی خدمتکاری، دو شرط لازم برای استخدام محسوب می شد
.
يکی از شاخصه های بد شهر مانيل گدايی کودکان است. اگر چه در شهرهای چون سيبو هم شاهد چنين پديده ای بودم، اما اين مساله در مانيل به عنوان پايتخت و بزرگترين شهر فيليپين بعد بسيار وسيعتری داشت. نکته ای که اين مساله را آزار دهنده تر می کرد اين بود که برخی از اين کودکان نه تنها از سر و وضع مناسبی برخوردار بودند، بلکه به خوبی به زبان انگليسی صحبت می کردند و با ديدن توريستها دستشان را بلافاصله برای گدايی پيش می آوردند.

وجود ساختمانهای تاريخی و کليساهای قديمی به شهر مانيل اعتبار خاص بخشيده است، هرچند گشت و گذار در مرکز و جنوب شهر چندان خاطره انگيز نبود. از گوشه ی اغلب ديوارها تا زير پل ها، بوی تند ادرار مشام را سخت می آزرد و فقر و آلودگی در همان برخورد اول خود را نشان می داد.


فيليپين تنها کليساها، مجسمه ها و مکانهای تاريخی زيبا ندارد. سواحل شنهای سفيد در کنار دريای آبی رنگ و وجود امکانات برای ورزشهای مختلف آبی و البته خونگرمی مردم و رفتار دوستانه اشان سبب شده است که توريست های خارجی بسياری به اين کشور سفر نمايند. غواصی در آب های اين کشور با مرجانهای رنگارنگ و انواع ماهی های خوش نقش و رنگار، کاياک سواری و جت اسکی تجربه ی فراموش نشدنی را در ياد علاقمندان به اين رشته ها باقی می گذارد.

Wednesday, March 3, 2010

سفر به فيليپين

کالسکه ای در شهر مانيل پايتخت فيليپين

زارا مجيدپور



١٢ اسفند ١٣٨٨
شهرزادنیوز: دو مامور در چند متری در ورودی هتل تاکسی را متوقف می کنند. يکی از آن ها ميله ی بلندی را که آيينه ی نسبتا بزرگی در انتهای آن تعبيه شده، زیر اتومبيل هدايت می کند و هم چنان که آهسته دور تاکسی می چرخد اتومبيل را با دقت و وسواس کنترل می نمايد. مامور ميله به دست را با نگاهم دنبال می کردم که در تاکسی سمت من باز شد و کله ی سگی بزرگ و سياه رنگ وارد اتومبيل شد. سگ لحظه ای بو کشيد، سپس نگهبانش سه در ديگر تاکسی را باز نمود تا سگ برای کاری که به خوبی برای انجامش تربيت شده، عمل نمايد

بعد از گذشت از کنترل اوليه، به راننده اجازه داده شد که به سمت هتل حرکت نمايد. درِ ورودی هتل توسط مردی باز می شود و با احترام بسيار خوشامد می گويد. با باز شدن در چشمم به دستگاه قدی فلزياب می افتد که عموما در محيط هایی چون فرودگاه از آن استفاده می شود

قبل از عبور از دستگاه فلز ياب، دخترجوانی می خواهد که کيف دستی ام را بر روی صفحه ی متحرک دستگاه ديگری بگذارم تا مامور مربوطه با استفاده از اشعه ايکس محتويات داخل کيف دستی ام را در مانيتور روبرويش مشاهده نمايد. اين اولين بار بود که با چنين بازرسی ای در هتلی مواجه می شدم. هرچند تمام مراحل بازرسی با احترام بسيار و خوش رويی کارمندان هتل همراه بود، اما تکرار چند باره ی آن به هنگام هر بار ورود که در روز چندين بار تکرار می شد، چندان خوشايند نبود

يونيفورم دختران جوان قسمت پذيرش، پيراهن بلند مغزپسته ای با کمری تنگ بود با کتی نازک با سر آستين های پف کرده که قامت دخترها را نه تنها بلند بالا نشان می داد، بلکه بر زيبايی چهره آنان نيز می افزود. لوسترهای بزرگ طلايی رنگ که از سقف آويزان بودند و دو پرده ی بزرگ نقاشی زيبای رنگ روغن که دیوارها را می آراستند، با صدای موسيقی که توسط چند نوازنده در انتهای سالن نواخته می شد فضای زيبا و آرامش بخشی را ايجاد نموده بود

در شهر مانيل انواع و اقسام وسايل نقليه عمومی به چشم می خورد. از دوچرخه و موتور سيکلت گرفته تا درشکه و اتومبيل. به سمت پارک ريزال حرکت می کنم. در پارک، مجسمه و بنای يادبود دکتر خوزه ريزال، قهرمان ملی کشور فيليپين، قرار دارد. در چند متری بنای يادبود، زنجيری نصب شده که از ورود افراد و نزديک شدن به مجسمه ممانعت به عمل می آورد

روز تعطيل آخر هفته است و پارک مملو از جمعيت. برخی زير سايه ی درختان خوابيده يا استراحت می کنند و برخی ديگر مشغول گفتگو هستند. وجود کودکان بسيار خانواده‌ها، نکته ای بود که بلافاصله توجه ام را جلب نمود. اغلب زوج ها، گاه بسيار جوان، کودکی در آغوش داشتند و هر چه سن زوج ها به نظر بيشتر می رسید، تعداد فرزندانشان نيز بيشتر بود

مرد ميانسالی با ديدن من پسر بچه ی 5-6 ساله ای را چنان به سرعت به سمتم هل داد که کودک اندکی تعادلش به هم خورد. کودک انگشتان کوچک و از کثيفی سياه شده ی دستش را جوری جمع کرد که انگار لقمه ی بسيار کوچکی در ميان آنهاست و دائم آن را به دهانش نزديک و دور می کرد و نشان می داد که پولی می خواهد برای غذا. به مرد نگاه می کنم و او در حالی که به من لبخند می زند و دندانهای زرد و جرم گرفته اش را نشانم می دهد، با دست به کودک اشاره می کند و چند بار کلمه‌ی پول را تکرار می کند

در خيابان نزديک به پارک چند کالسکه به چشم می خورد. کالسکه رانی به سمتم می آيد و در حالی که صفحه ای که حاوی چند عکس از مکان‌های تاريخی را نشانم می دهد، می گويد: " نيم ساعت کالسکه سواری در اينترا می روس و محله چينی ها، هزار پزو." بلافاصله در ذهنم چرتکه می اندازم و هزار پزوی فيليپين را با رند- واحد پول آفريقای جنوبی- می سنجم. گران نيست اما قبول نمی کنم. همان قاعده‌ی هميشگی، توريست بودن و دولا پهنا حساب کردن مردم ميزبان به خصوص در کشورهای آسيايی و آفريقايی

"نيم ساعت گردش در اينترا می روس و محله ی چينی ها، دويست و پنجاه پزو." اين را مرد جوان کالسکه ران ديگری می گويد. پيشنهادش را می پذيرم، به خصوص که اسب او بر خلاف قبلی دهانش کف آلود نیست.
مرد کالسکه ران روی صندلی اش می نشيند و در حالی که افسار حيوان را به دست می گيرد، می گويد: "اسم من جريه و اسم اين اسب هم رامول"

رامول حرکت می کند و صدای برخورد سم اش با آسفالت خيابان صدای خوش و گوش نوازی را ايجاد می‌کند. در اولين چهار راه جری بی توجه به چراغ قرمز رامول را وادار می کند که به راهش ادامه دهد. چندين اتومبيل از پهلو به سمت کالسکه حرکت می کنند و با صدای بوق بلند و ممتدشان حيوان بيچاره را می ترسانند

من که شاهد بی توجهی مرد جوان نسبت به اسب هستم، می پرسم: اسب و کالسکه مال خودته؟ پاسخ می دهد: "نه. متعلق به يک شرکته و من يکی از کالسکه رانهاش هستم." سپس لحن کلامش تغيير می کند و ادامه می دهد: "شرکت فقط سی درصد هر کرايه رو به من ميده و من با اين پول بايد هزينه خودم و زن و بچه هامو دربيارم"

از او تعداد فرزندانش را می پرسم." پنج تا" با کنجکاوی سوال می کنم: چند سالته؟ می گويد:" بيست و نه سال." انگار که خودم را مخاطب ساخته ام با صدای نه چندان بلند می گويم: بيست و نه سال و پنج تا بچه؟ جری که صدايم را شنيده، بلند می خندد و می گويد:" اينجا همه بچه زياد دارند"

از مکانهای ياد شده بدون هيچ توقفی عبور می کنيم و من اسم و مکانهایی را که جری از آن ها نام می برد و يا نشانم می دهد، در دفترچه ای می نويسم تا فردا تمام اين مکانهای تاريخی را با دقت و بی هيچ شتابی دوباره ببينم. در مسير حرکت مان از کنار چندين کارتون خواب می‌گذريم. روزهای بعد شاهد تعداد بسيار زيادی از کارتون خوابها بودم که در گوشه گوشه شهر مانيل پراکنده بودند

جری کالسکه را کنار پارک ريزال متوقف می کند و می گويد:" دو ساعت گردش ميشه هزار پزو." به ساعتم نگاه می‌کنم. از زمان سوار شدن تا پياده شدن دقيقا نيم ساعت گذشته بود. در حالی که دويست و پنجاه پزو به دستش می دهم می گويم: نيم ساعت گردش دويست و پنجاه پزو. مرد جوان پول را در جيبش می گذارد و سوار کالسکه اش می شود، انگار نه انگار که تا چند لحظه ی پيش تقاضای هزار پزو برای دو ساعت گردش کرده بود


Wednesday, February 10, 2010

رييس جمهور عيالوار

جيکوب زوما، رييس جمهور آفريقای جنوبی در کنار همسرانش


زارا مجيدپور



٢١ بهمن ١٣٨٨

شهرزادنیوز: "بيست تا بچه؟ زوما، رييس جمهور ماست يا پدر ملت ما؟" رآدميلا، زن هندی تبار، چنان با صدای بلند جملاتش را ادا کرد که ناخود آگاه مرا به ياد کلاس‌های درسش انداخت. صدايش آن وقت که بالا می‌رفت، دانش آموزان نوجوانش را بلافاصله به سکوت می‌کشاند

از چند سال پيش، به خصوص در دو سال گذشته که "جيکوب زوما" به عنوان رييس جمهور کشور آفريقای جنوبی انتخاب شد، در هر جمع دوستانه يا فاميلی، صحبت از او به ميان می آيد و هر بار به دليلی
.
رحمان، وکيل رنگين پوست، رادميلا را مخاطب مي سازد: "تو می دونستی که اين "پسر زولو" از چند همسری حمايت می‌کنه؛ درسته؟" زن، سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان می دهد. "پس چرا بهش رای دادی؟

گويا رحمان دو سالی بود که چنين فرصتی را انتظار می‌کشيد. دوره، دوره‌ی انتخابات رياست جمهوری در آفريقای جنوبی بود و او در جمعی دوستانه تلاش می‌نمود که دوستانش را قانع سازد تا دست از حمايت از حزب حاکم کنگره ملی آفريقا- اِی اِن سی- بردارند. و آن شب رادميلا با درشتی با او سخن گفته بود.

رحمان از اواخر دوران نوجوانيش مبارزه عليه حکومت نژادپرست آفريقای جنوبی را آغاز کرده بود و بی گمان يکی از صادق‌ترين حاميان حزب کنگره محسوب می‌شد. حزبی که در آن زمان، غير قانونی بود. اين حمايت بی دريغ با خاتمه‌ی دوره‌ی اول رياست جمهوری "تابو اِمبکی"- جانشين مندلا- به پايان رسيد
.
"اِمبکی و زوما، جانشينان خوبی برای "مندلا" نبوده و نيستند"

اين جمله را بارها و بارها از رحمان شنيده بودم و حالا بعد از دو سال، فرصت مغتنمی بود برای گير انداختن دوست قديمی‌اش رادميلا.

"چی شد رَد؟ چرا جواب نمی‌دی؟"

زن، روی مبل کمی جا به جا شد. باریکه ای از موهای لخت و سياهش را دور انگشت سبابه اش چنان پيچيد که انگار می‌خواست آن‌ها را با انگشتش فر کند. رادميلا با تغيير موضوع گفتگو که در آن سخت استاد بود، از دام سوالات رحمان به سرعت و سهولت جست.
.
کشور ما تا چند وقت ديگه ميزبان جام جهانی فوتباله. عروسي‌های پشت سر هم رييس جمهور و بيست تا بچه‌اش- البته تا اين لحظه- چه تصويری از کشور و مردم ما به دنيا ارائه می‌کنه؟ ما تا اين لحظه سه تا بانوی اول داريم."
.
رحمان از روی صندلی ميز ناهارخوری بلند می‌شود و هيکل تنومندش را روی مبل راحتی رها می کند: "سونو، مادر بيستمين بچه‌ی زوما، دختر رييس کميته‌ی سازمان‌دهنده جام جهانيه. همين مساله نشون می‌ده که زوما، چقدر به جام جهانی فوتبال و پرستيژ کشورمون به عنوان ميزبان علاقه منده."
.
دُوميسانی، پزشک سياه پوست، تکه‌ای از "بيلتُونگ" را از ظرف روی ميز برمی‌دارد و قبل از آن که آن را در دهانش بگذارد می‌گويد: "رَد، اگه زوما، "دلامينی"- زن دوم- رو طلاق نمی‌داد و "کيت" – زن سوم- هم خودکشی نمی‌کرد الان پنج تا بانوی اول داشتيم. البته تا آخر دوره‌ی رياست جمهوری زوما که احتمالا دو دوره است تعداد بانوهای اول کشور حتما به پنج، شش نفر خواهد رسيد."

لبخند شيطنت آميزی روی لبان رحمان ظاهر می شود: "زوما، واقعا مساوات رو به خوبی بين زن هاش رعايت می کنه. اولی - سی زاکله- رو به عنوان بانوی اول کشور انتخاب می‌کنه. زن دوم طلاق داده ش رو به عنوان وزير به کابينه‌اش می‌آره و جوونترين زنش رو هم در مسافرتهای خارجی با خودش همراه می‌بره. به اين می‌گن رعايت مساوات.

اشاره‌ی رحمان به جوان‌ترين همسر زوما "اِنتولی" و همراهيش در سفرهای خارجی، مرا به ياد اجلاس بانوان اول کشورهای غير متعهد در رم انداخت. اِنتولی جوان در حالی در اجلاس بانوان اول کشورهای غير متعهد شرکت نمود که اصلا "بانوی اول" کشورش محسوب نمی‌شود. در حاشيه همان اجلاس اعظم السادات فراحی، همسر محمود احمدی نژاد با اِنتولی ديدار نمود. در عکس‌هایی که از آن ديدار گرفته شده بود، چهره‌ی اِنتولی چنان گرفته، جدی و خالی از لبخندهای زيبای هميشگي اش بود که انگار او را به زور به آن ملاقات فرستاده بودند

"دُومی، اگه از ترس زنت نبود تا حالا چند تا زن گرفته بودی؟"


دُوميسانی با همان آرامش هميشگيش به رحمان رو می‌کند و می گويد: "زولو بودن- هم قبيله با رييس جمهور- که دليل نميشه که من چند تا زن بگيرم. همين زنم تا آخر عمر برام کافيه."
.
کم نيستند مردان سياه پوست تحصيل‌کرده‌ای چون دُوميسانی که باوری به چند همسری ندارند. اگر چه در فرهنگ سنتی‌ی قبيله‌ی زولو، تک همسری، از فقر مرد حکايت می‌کند و زنان بسيار مرد از ثروت او. اما اين باور سنتی در ميان مردان طبقه‌ی متوسط شهرنشين چندان پر طرفدار نيست. زنان اين دسته از مردها، اغلب همچون شوهرانشان تحصيل کرده‌اند
.
يوهان، مهندس سفيد پوست، جام در دستش را به آرامی تکان می‌دهد. تکان‌ها، شراب قرمز خوش رنگ محتوی جام
را به رقص درمی‌آورند. "بيست تا بچه؟ ما ماليات‌دهنده‌ها بايد خرج اين يکی بچه زوما رو هم پرداخت کنيم." کمتر حرفی از يوهان شنيده می‌شد که با آمار و ارقامی همراه نباشد. شايد به دليل همان شناخت بود که همگی منتظر بوديم يوهان حرفش را تمام کند.

در جايی خوندم که از جمعيت چهل و هفت ميليونی آفريقای جنوبی، فقط "پنج ميليون" ماليات می‌دند، يعنی هر فرد ماليات‌دهنده، "نُه نفر" رو با مالياتش حمايت می‌کنه. البته چند ميليون مهاجر غير قانونی رو هم بايد به جمع اين چهل و دو ميليون ماليات نده اضافه کرد." و سپس می پرسد: "حالا قراره زوما چند دفعه‌ی ديگه ازدواج کنه و چند تا بچه به بيست تا بچه‌اش اضافه کنه؟"

می‌گويم: غير از اين سه زنش، دو تا نامزد هم داره که "لآبُولآ"ی- مهريه- آن‌ها رو هم پرداخت کرده، يکی از اين نامزدها، سه تا بچه از زوما داره. رادميلا، ادامه می‌دهد: "البته منهای اين سه تا زنش و دو تا نامزدش، يک زن در ژوهانسبورگ، يک زن در ريچاردبی و خواهر يک قاضی مجموعا پنج فرزند از زوما دارند."

دُوميسانی عينکش را روی بينی‌اش جا به جا می‌کند و می‌گويد: "همين ديروز در خبری خوندم که يک مرد جوون سی ساله اهل زيمباوه، ادعا کرده که پسر جيکوب زوماست. در همون خبر نوشته شده بود که پليسی که اون جوون رو ديده گفته که او خيلی شبيه زوماست."

رحمان بلند بلند می‌خندد: "با يه آزمايش دی اِن ای ميشه به صحت يا عدم صحت چنين ادعای پی برد. البته بعيد نيست که زوما در دوران طولانی تبعيدش، بچه‌های ديگه‌ای رو هم در ديگر کشورهای آفريقايی درست کرده باشه."

از رحمان می‌پرسم: حدود هشتاد درصد مردم کشور آفريقای جنوبی، مسيحی هستند و قانون اساسی هم از قانون تک همسری حمايت می‌کنه. با وجود چنين قانونی چه چطور يک مرد می‌تونه با بيش از يک زن ازدواج کنه؟

پاسخ می‌دهد: "در سال نود و هشت، تغييراتی در قانون به وجود آمد و ازدواج‌های سنتی – اديان بومی- و يا مذهبی- اسلام- به رسميت شناخته شد. با اين تغيير، دست مردهای سنتی و مذهبی باز گذاشته شد. البته زن اول مرد، زن قانونی او محسوب ميشه، نه زن‌های ديگه. مثلا اگر من چهار تا زن داشته باشم و فردا بميرم و وصيت‌نامه‌ای هم نداشته باشم، طبق قانون، زن اول تنها وارث من محسوب ميشه."

رادميلا، چند تايی چيپس از ظرف برمی‌دارد و همه را در دهانش جای می‌دهد. صدای خرد شدن آن‌ها با کلماتش مخلوط می‌شود: "شايد به همين دليله که زوما برای تک تک زن‌هاش خانه‌های گرون و مجزا خريده تا نشون بده چقدر زن‌هاشو دوست داره."

زوما در يکی ازمصاحبه‌هايش گفته بود: "من عاشق زن‌هام هستم و به بچه‌هام هم افتخار می‌کنم." با وجود ابراز چنان عشق و افتخاری، در وب سايت رسمی حزب حاکم، اطلاعاتی از تعداد همسران و فرزندان او وجود ندارد

زیرنویس:


*بيلتونگ؛ در آفريقای جنوبی، بر روی دو سطح تکه گوشت حيواناتی چون گاو، آهو، شترمرغ و غيره ادويه‌های مخصوص ماليده و سپس گوشت را خشک می‌کنند. بعد از خشک شدن، گوشت را به صورت ورقه های نازک بريده و مصرف می کنند.





Wednesday, January 27, 2010

گذرنامه ی ايرانی

عکس از سايت ايرانيان


زارا مجيدپور


٧ بهمن ١٣٨٨

شهرزادنیوز: در فرودگاه هنگ کنگ، بعد از گذر از باجه ی کنترل گذرنامه، منتظر می مانم تا همراهم به من ملحق شود. زن مامور مشخصات پاسپورت و ويزای هنگ کنگ او را بارها با کامپيوتر روبرويش کنترل می کند و بعد از تاخيری نسبتا طولانی می پرسد: "اين اولين باره که به هنگ کنگ می آیید؟"

با پاسخ مثبت او، زن مامور کاغذی را از کنار کامپيوترش بر می دارد و چيزهایی در آن می نويسد. سپس يکی از همکاران خود را صدا می زند و در حالی که کاغذ را به دستش می دهد به زبان کانتونی چيزی می گويد. مامور از همسفرم می خواهد که با او همراه گردد و من نيز اجازه می يابم که آنان را همراهی نمايم.

مرد بعد از گذر از راهروی طولانی به سمت چپ می پیچد و جلوی دری می ایستد و از ما خواست که وارد شويم. در قسمت راست، نزديک در ورودی سالنی که به آن وارد شده ایم، تعدادی ميز چيده شده است که بر روی آن، چند کامپيوتر، فکس و چند تلفن به چشم می خورد. چندين مامور هنگ کنگی بدون هيچ گپ و گفتگویی با يکديگر با جديت سرگرم کار خويش اند. يکی از آنها به نيمکت ها اشاره می کند و از ما می خواهد که منتظر بمانيم.


در سمت چپ سالن يک دستگاه فلز ياب قدی قرار دارد و در امتداد آن چند اتاقک کوچک به چشم می خورد. در مرکز سالن 7-8 رديف نيمکت پشت سر هم رديف شده‌اند. ما آخرين رديف را برای نشستن انتخاب می‌کنيم.


در نيمکت جلويی، يک زوج اسپانيايی با هم گفتگو می کنند. چند لحظه بعد هر دو به همراه ماموری به يکی از اتاقک ها وارد می شوند. به دليل نبود در صدای گفتگوی مامور با آنان به وضوح شنيده می شود:"شما از کلمبيا به هنگ کنگ آمديد. چرا به کلمبيا سفر کرديد؟
"
در سمت چپ ما مردی صفحات گذرنامه اش را ورق می زند. پاسپورت در دستش از مليت پاکستانی‌اش خبر می‌دهد. در سمت راست نيمکت زنی چينی خودش را با خواندن کتاب مشغول نموده است. چند دقيقه بعد مامور هنگ کنگی به طرف او می آید و با خواندن نامش، عکس زن را با چهره اش مطابقت می دهد. مامور چنان با دقت به چهره ی زن و بعد به عکس پاسپورتش زل می‌زند که بالاخره صدای اعتراض زن را در می آورد.


از اتاقکی ديگر صدای بلند زن ماموری به گوش می رسد. لحن بازجويانه ی او همراهم را که تا این لحظه آرام و ساکت بوده، عصبی می کند. برای اين که حواس او را نسبت به بازجوی زن مامور پرت کنم، به پوستری که به ديوار نصب شده، اشاره می کنم
.
در پوستر تبليغاتی، نسبت به جريمه نقدی پنج هزار دلاری "اخ و تف" هشدار داده شده است. به همسفرم می گويم: اگه اين قانون رو تو قسمتهای ديگه ی کشور چين به خصوص پکن وضع و اجرا کنند، حکومت به سرعت می تونه به پول قابل توجهی دست پيدا کنه.


مرد مامور بلند قامتی نام همراهم را از روی گذرنامه اش می خواند و با لبخندی بر لب از ما می خواهد به اتاقکی که نشانمان می دهد وارد شويم. بعد از نشستن روی صندلی، مرد هنگ کنگی از همسفرم بليط بازگشت، برگه ی رزرو هتل و کارت بيزينس اش را طلب می کند و با لحنی دوستانه می گويد: "برای اين که مدارکمونو تکميل کنيم، چند تا سوال از شما داريم."

همسفرم در حالی که مشغول درآوردن مدارک خواسته شده از کيفش است، از مامور می پرسد: "ويزا گرفتن از شما 4 تا 6 هفته طول ميکشه و من همه ی مدارکو کامل تحويل دادم. ديگه چه مدرکی رو می خواهید تکميل کنيد؟" سپس می افزايد: "شما از همه ی مسافرهایی که برای اولين بار به هنگ کنگ می آن، اين جوری پذيرايی می کنيد؟"


مامور با همان لحن دوستانه اش پاسخ می دهد:" نه. ما گه گاهی از برخی مليتهایی که برای اولين بار به اينجا می آن، برای تکميل کردن مدارکمون چند تا سوال می پرسيم" و سپس جلد پاسپورت همراهم را به او نشان می دهد.


همسفرم که تازه به علت حضورش در اینجا پی برده، می گويد: "پس به خاطر مليت ايرانيمه که شما منو اينجا آورديد؟" مامور سرش را به نشانه تاييد تکان می دهد، سپس از جايش بر می خيزد و اتاقک را ترک می کند. بعد از گذشت دقايقی باز می گردد و با ادب و متانت، به همراهم خوش آمد می گويد و اضافه می کند: "مطمئن باشيد در سفرهای بعدی تون به اينجا، ديگه مزاحمتون نمی شيم." و ما را تا در همراهی می نماید.


در مسير خروجمان از سالن فرودگاه، همسفرم می گويد: "می دونی، برای مسافرت به هنگ کنگ، بيش از صد و هفتاد کشور به ويزا احتياج ندارند و ايران، افغانستان، ليبی و چند تا کشور ديگه حتی برای تزانزيت در هنگ کنگ هم، به ويزا نياز دارند!"



Friday, January 22, 2010

نامه های آنلاین در غیبت روزنامه های مستقل



گفتگوی زارا مجيدپور با یک نویسنده زن زیمبابوه ای


٢٨ دی ١٣٨٨

شهرزاد نیوز: در سال 1965 دولت اقليت سفيدپوست کشور رودزيا - يک طرفه- استقلال خود را از بريتانيای کبير اعلام نمود و پنج سال بعد رييس کشور وقت، ايان اسميت، حکومت خود را جمهوری اعلام کرد. در سال 1979 دوران فرمانروايی سفيدپوستان به سر رسيد و سال بعد "رابرت موگابه" – در ابتدا به عنوان نخست وزير و سپس رييس جمهور- رهبری کشور را به دست گرفت و نام آن کشور را به "زيمباوه" تغيير داد


تا اواخر 1990 کشاورزان سفيدپوست - زيمباوه ای- هم چنان صاحب هفتاد درصد از زمينهای کشاورزی بودند. موگابه، با تاکيد بر مساله ی عدم در اختیار داشتن زمين توسط سياهان، آن را به عنوان معضلی بزرگ مطرح کرد و در سال 2000 اصلاحات اراضی خود را آغاز نمود. در اين اصلاحات اغلب کشاورزان سفيدپوست زيمباوه ای زمين های خود را از دست دادند. اصلاحات ارضی اسف بار، اين کشور را از "سبد نان آفريقا" به کشوری با کمبود مواد غذايی مبدل ساخت


در سال 1990 - ده سال بعد از استقلال زيمباوه - فروشنده ی مزرعه ای- بر اساس قانون آن زمان، خريد مزرعه را به دولت پيشنهاد نمود. بعد از رد این پيشنهاد، " کتی بآکل" مزرعه را خريداری نمود. مزرعه ی او دارايی به ارث رسيده از دوران استعماری نبود

در سال 2000 او مزرعه اش را از دست داد، اما اين مساله سبب نشد که مانند بسياری ديگر، مهاجرت نمايد. او در نامه هایی که به صورت هفتگی در وب سايت خود منتشر می کند، وضعيت کشور زيمباوه را چون آيينه ای بازتاب می دهد. مردم جهان – در نامه های هفتگی او- می توانند آن چه را که در زيمباوه اتفاق می افتد، مطالعه نمايند


در این کشور آزادی بيان وجود ندارد و روزنامه نگاران اغلب دستگير و مورد بازجويی قرار می گيرند. کتی بآکل که به نامه های هفتگی روی آورده، چندين کتاب منتشر نموده است. از جمله: " اشک های آفريقايی" و "در ورای اشک ها". جديدترين کتاب وی "قربانيان معصوم" نام دارد که اخيرا به چاپ رسيده است. با اینکه او نويسنده ای بسيار فعال و پر مشغله ايست، فرصتی را برای مصاحبه در اختیار من گذاشت تا با هم به گفتگو بنشینیم


در نبود رسانه ها و روزنامه نگاران مستقل در زيمباوه، شما نامه های هفتگی می نويسی و مردم جهان را تحت نام، کتی بآکل، از وضعيت کشورت آگاه می کني. خود را چگونه معرفی و توصيف می کنی؟

ک.ب : من يک مادر، يک زيمباوه ای و يک نويسنده ام. پيش از بسته شدن- روزنامه ی- "ديلی نيوز" توسط دولت، هميشه يک مقاله هفتگی در صفحه ی اول/ آخر می نوشتم. نامه های من به خانواده و دوستان، جايگزينی برای آن مقاله هاست. روزنه ای برای - شنيدن- صدای يک زيمباوه ای معمولی


- ده سال پيش، پس از آغاز اصلاحات ارضی، تو همه چيز را از دست دادی. چرا تصميم گرفتی به جای آن که مثل خيلی های ديگر مهاجرت کنی، در کشورت بمونی و تحت شرايط خطرناک موجود در زيمباوه شروع به نوشتن آنلاین کنی؟

- من در سال 2000، بعد از تصاحب مزرعه ام، شروع به نوشتن نکردم، بلکه به آن چه که از اوايل سال 1980 انجام می دادم، ادامه دادم. در زمان مصادره ی زمين ها، من چهار رمان منتشر کرده بودم. يک ستون هفتگی در روزنامه ی مستقل زيمباوه به نوشته های من اختصاص داشت و دائم مقالاتی را برای مجله های محلی تهيه می کردم. مهاجرت هيچ وقت برای من يک گزينه نبود. زيمباوه خانه ی من است. پسرم در اين جا به دنيا آمده و تحصيل کرده. ما هيچ وقت کشور ديگری را به عنوان ميهن نشناخته ايم. من تا حالا از طريق نوشته هایم صدای خودم را بلند کرده ام. در سال 2000، زمانی که متجاوزين به مزرعه ی من رسيدند، می دانستم که ماهيت حقيقی اين اتفاق ها بايد مطرح شود. از آن زمان به بعد، شرح حکايت زيمباوه، تبديل شد به نقطه ثقلی در زندگی من


- در يکی از نامه های هفتگی، نوشته بودی که در شهر روزانه تا پانزده ساعت و در حومه شهر تا چندين روز با بی برقی روبرو هستید. مردم تحت اين شرايط چگونه به اينترنت دسترسی دارند؟

- تعداد کمی از افراد به اينترنت با مودم دسترسی دارند و اکثر آنها برای دسترسی به ايميل، از سيستم شماره گيری استفاده می کنند. در خيلی از نواحی از جمله منطقه ای که خودم در آن ساکن هستم، تنها مشکل، معضل جريان برق نيست. ارتباطات تلفن هم شديدا ضعيف است و دائم خط روی خط می افتد و خيلی هم پر سرو صداست. با توجه به اين شرايط، دسترسی به اينترنت عملا غير ممکن است


- سی سال پيش موگابه يک قهرمان در آفريقا بود و شما هم از مبارزات آزادی خواهانه او حمايت می کردی. حالا او به يک ديکتاتور معروف آفريقا تبديل شده. به نظرت چه عواملی باعث اين تغيير شده است؟

- در دست گرفتن قدرت برای زمان بسيار طولانی، عدم اجازه فعاليت به نيروهای مخالف واقعی، جلوگیری از هیئت های تحقيق و تفحص درباره ی جنايت عليه بشريت به خاطر باقی ماندن در قدرت، نقض حقوق بشر و فساد گسترده


به نظر شما حزب حاکم- زانو پی اف- می تواند بدون موگابه، به حکومت بر کشور ادامه بدهد؟

نه، نه براساس اصول دموکراسی


- روزگاری نه چندان دور زيمباوه "سبد نان آفريقا" ناميده می شد، اما در دوران انتخابات رياست جمهوری اخير، ما شاهد قفس های خالی در فروشگاه ها و کمبود مواد غذايی بوديم. آیا با روی کار آمدن "مورگن چانگيرا" به عنوان نخست وزير، اين وضعيت بهبود پيدا کرده است؟

- وقتی مورگن چانگيرای" تِندای بی تی" را به عنوان وزير دارايی انتخاب کرد، در وضعيت دسترسی به مواد غذايی بهبود چشمگيری حاصل شد. در سال 2009 بی تی استفاده از دلار زيمباوه را به صورت تعليق درآورد و استفاده از دلار آمريکا را در تجارت قانونی اعلام کرد و يک شبه، بازار سياه مبادلات ارزی در هم شکسته شد. فروشندگان ارز ناپديد شدند و تورم شديد تا ميزان زیادی متوقف شد
.
فروشگاههای بزرگ که به ساختمانهای غار مانند و خالی مبدل شده بودند و در آنها مشتی کاندوم و يا کلم های زرد شده فروخته می شد، در کمتر از يک ماه قفسه هايشان پر از کالا شدند. آن هم به همت وزيردارايی، از حزب ام دی سی (حزب تغييرات دموکراتيک). اگر چه او گفت: که نود و پنج درصد مواد غذايی موجود در فروشگاه ها وارداتی هستند؛ داستانی غم انگيز برای کشوری که به "سبد نان آفريقا" شناخته شده بود و یک دهه پیش صادر کننده ی مواد غذايی بود


- رهبران جهان از وضعيت موجود در زيمباوه، به خصوص از گرسنگی و نقض حقوق بشر در آن به خوبی آگاهند. فکر می کنی چرا اين رهبران، مخصوصا رهبران آفريقا در اين باره سکوت کردند؟

- تصور می کنم در نه سال گذشته، رهبران در اروپا، آمريکا، کانادا، استراليا و نيوزيلند درباره ی شرايط ناراحت کننده و نقض حقوق بشر در زيمباوه سخن گفته اند. اگر چه در حال حاضر صدای آنها رو به خاموشی است. آنها منتظر نشسته اند تا ببينند آيا دولت متحد موقت می تواند موثر واقع شود يا خير؟ اکثر رهبران کشورهای آفريقايی بنا به دلايلی سکوت کرده اند. دموکراسی در اين کشورها به دليل نبود پايه و اساس شکننده است. انتخاباتشان پر از تناقض است و رهبرانشان برای دوره های مکرر در راس قدرت قرار دارند. گذشته از آن، درست مانند تاريخ استعماری گذشته، مسائل نژادی وجود دارد. براساس هنجارهای فرهنگی، نمی بايست کردار و گفتار بزرگان را به نقد کشيد، به خصوص در مجامع عمومی


عليرغم فقر موجود در زيمباوه، بانوی اول کشور، گريس موگابه، به خريد کردن علاقه ی خاصی دارد. نظرت درباره او چيست؟

- به عنوان يک مادر، پذيرفتن اين موضوع مشکل است که مادری به ويژه بانوی اول کشور، در حالی که اکثريت مردم بی خانمان، گرسنه و بی کار هستند و يا از محروميت های زيادی رنج می برند، برای خودش لباس و جواهرات بخرد و خانه خودش را به تزئينات پر زرق و برق آراسته نمايد


ديدگاهت نسبت به آينده ی زيمباوه چيست؟

- اگر زيمباوه بتواند از يک انتخابات آزاد و برابر برخوردار شود و يک نظارت بين المللی بر همه چيز، از برگه ی رای دهندگان تا جمع آوری و اعلام نتايج وجود داشته باشد، در آن صورت اين کشور به سمت جلو پيش خواهد رفت. آرزو برای دموکراسی کامل يا تغيير حقيقی در اين کشور مساله ی طاقت فرسایی است. مردم از صميم قلب آرزو دارند تا نقض کنندگان حقوق بشر و مجموعه ای از مجرمان به مکافات اعمال خود برسند. مجرمانی که تاکنون مجازات نشده و تحت عنوان سياست به چنين جرائمی دست زده اند



.