All rights reserved. استفاده از مطالب با "ذکر منبع" آزاد است


contact: zaramajidpour@gmail.com


---------------------------------------------------------------



Wednesday, September 14, 2011

داستانهای ارواح شهر نئواورلئان

2 سفرنامه زارا مجيدپور به نئواورلئان ايالت لوئيزيانای آمريکا

٢٣ شهریور ١٣٩٠


14sep2011new-orleans1شهرزادنیوز: مرد سياه پوست درشت اندامی در کيوسکی که برای راهنمايی گردشگران تعبيه شده نشسته و هر از چندی انگشت سبابه خود را برای تر کردن به دهانش می برد و سپس با انگشت تر کرده بروشوری را برمی دارد و آن را به دستم داده و با لهجه ای غليظ پشت سر هم در باره ی تک تک آنها توضيح مفصلی می دهد.

از ميان بروشورها، به گردش در باتلاق معروف لوئيزيانا و هم چنين ديدار از منطقه ی طوفان زده "کاترينا" بيش از ديگر گردشها علاقه نشان می دهم، اما مرد بروشور ديگری را با عنوان " تور روح نئواورلئان" به من می دهد و اضافه می کند که بعد از فستيوال "ماردی گرا"- بزرگترين فستيوال در آمريکا و چهارمين در جهان که در نئواورلئان برگزار می شود- تور روح، در اين شهر پرطرفدارترين تور است.

با تصور اين که تور روح چيزی چون برنامه ی تلوزيونی "شکارچيان ارواح" است، با بی ميلی نگاهی به بروشور می اندازم که مرد ادامه می دهد: "اين تور، يه تور تاريخيه و مطمئن باش که ازش خوشت مياد."

اصرار مرد باعث می شود که عصر آن روز جلوی يکی از مغازه ی "وودو" در فرنچ کورتر، حاضر شوم. حضور دهها تن که همگی بليط تور روح را در دست داشتند گفته ی مرد مبنی بر پر طرفدار بودن تور را تاييد می کرد. يکی از مردهای راهنما پيشانی بند قرمز رنگی روی موهای سفيد بلند خود بسته و کلاه بلند مشکی رنگی که با چند پر تزئين شده، را بر سر گذاشته بود. او که به کمک عصای به شکل جمجمعه انسان حرکت می کرد افراد را به چند گروه حدود پانزده نفری تقسيم می کند و هر گروه را با راهنمايشان آشنا می سازد. راهنمای گروه ما را زنی بر عهده داشت.

زن راهنما، علاوه بر شوخ طبعی، از قدرت سخنوری بالايی هم برخوردار بود و با حرکات دستها و تغييرات مناسب و به جا در چهره به کلماتش جان می بخشيد و شنوندگان را به شنيدن سخنانش علاقه مند می نمود. او در ابتدا از اجداد فرانسويش که در قرن هجدهم به نئواورلئان وارد شده و در آن شهر ماندگار شدند، سخن گفت و در حالی که می خنديد اضافه کرد: "بعد از چند نسل، حالا می تونم خودمو بومی نئواورلئان بنامم."

14sep2011new-orleans3

دو گروه ديگر در چند قدمی گروه ما به سخنان راهنمايشان گوش فرا می دهند و هر از چندی کالسکه رانی جلوی ساختمانی می ايستد و کالسکه چی با صدای بلند در باره ی ساکنان سابق و ماجرای آن برای سرنشينان خود داد سخن می دهد.

زن راهنما جلوی ساختمانی نزديک به کليسای معروف فرنچ کورتر که قبلا به عنوان زندان مورد استفاده قرار می گرفت، ما را متوقف می سازد و قبل از آن که حکايت "ژان لافايت" را برايمان شرح دهد می گويد: "ممکنه ماجراهایی که من براتون تعريف می کنم رو در بعضی منابع جور ديگه ای تعريف کرده باشند و با ماجراهای تعريفی من کمی فرق داشته باشن. خيلی از وقايع اين شهر به طور شفاهی از نسلی به نسل ديگه رسيده و ممکنه که چيزهایی در اين ميون کم و زياد شده باشه." و سپس به داستان ژان لافايت، دزد دريايی معروف فرانسوی، می پردازد.

لافايت به هنگام گرفتاری و به زندان افتادنش توسط آمريکائي ها با زيرکی توانست اطلاعات مهمی را در اختيار ژنرال "اندرو جکسون" قرار دهد و با اين کار نه تنها جان خود و ديگر زندانيان را نجات بخشيد، بلکه نيروهای آمريکائي توانستند با تعدادی محدود بر سربازان بسيار بريتانيايی در نبرد نئواورلئان غلبه نمايند. نبردی که در تاريخ آمريکا از اهميت زيادی برخوردار است. ژنرال اندرو جکسون بعدها به عنوان هفتمين رييس جمهور ايالات متحده آمريکا هدايت کشورش را به دست گرفت.

گروه در برابر خانه‌ای متوقف می شود و راهنما دو زن سياه پوست حاضر در گروه را مخاطب می‌سازد و می‌گويد: "قبل از اين که ماجرای اين خونه رو تعريف کنم، بايد يه توضيح درباره "مُولاتو" بدم. توضيحاتم ربطی به نژادپرستی نداره؛ من فقط تاريخ رو حکايت می کنم." يکی از زنان جوان در حالی که لبخند می زند و با اين کار دندانهای سفيد و زيبايش نمايان می شود، می‌گويد: "نگران نباش، ما می دونيم مُولاتو چيه."

در گذشته به فرزندان مرد و زنی از دو نژاد سفيد و سياه مُولاتو گفته می شد. مُولاتو ريشه‌ای اسپانيايی و پرتغالی دارد و به معنی "قاطر" می باشد، حيوانی حاصل آميزش اسب و خر. در جامعه آن روز مولاتوها از حقوق پايين‌تری نسبت به سفيدپوستان و از حقوق بالاتری نسبت به سياه پوستان برخوردار بودند. بنا به گفته‌ی راهنما، بيست درصد از بردگان شهر در تملک مُولاتوها قرار داشتند.

زنان زيبا روی مُولاتو حق ازدواج با مردان سفيد پوست را نداشتند، اما برخی از آنان به عنوان معشوقه ی مردان سفيد پوست به زندگی خود ادامه می دادند. يکی از زنان مولاتو در دام عشق معشوقش گرفتار می‌شود و با التماس از او می‌خواهد که با او ازدواج نمايد. مرد درخواست زن را به شرط انجام کاری از طرف او می پذيرد. او از معشوقه اش می خواهد که عريان شبی را در پشت بام و در کنار دودکش به سر برد و اگر زن تا صبح دوام آورد، همان روز با او ازدواج خواهد نمود.

زن بی خبر از آن که خواسته‌ی مرد تنها برای منصرف کردن او از ازدواج است، بلافاصله شرط را می‌پذيرد و در هوای بسيار سرد زمستان عريان به پشت بام می‌رود در حالی که صبح روز بعد، جسد سرمازده ی او را روی پشت بام می‌يابند. زن راهنما در حالی که دودکش خانه را نشان می دهد، ادامه می‌دهد که فيلمی از اين داستان عاشقانه ساخته شده است و با غروری که به صدايش می دود اضافه می کند که دختر او که در زمان ساخت فيلم، دختر بچه‌ای بود در نقش کودکيهای زن اصلی فيلم، ايفای نقش نموده است.

بعد از ديدن چندين خانه و شنيدن ماجراهای آنها سرانجام به عمارت شاهزاده ی ترکيه ای و سپس دلفين لالوری می رسيم. عمارتهای که اتفاقات روی داده در آنجا با ديگر ماجراها بسيار متفاوت بود.

14sep2011new-orleans2شاهزاده ی ترکيه‌ای

در خانه ای چند طبقه که در گذشته عمارتی اشرافی محسوب می شد، مردی زندگی می کرد که شايع بود سلطان ترکيه است. اما مرد شاهزاده ی ترکيه‌ای بود که بعد از روی تخت نشستن برادرش و دستور او برای کشتنش، به همراه زنان، فرزندان، خواجگان و چندی از خدمه خود از ترکيه می گريزد و به اين شهر پناه می آورد. زنان او از نژادهای مختلف و سنين متفاوت تنها حرمسرای شاهزاده را تشکيل نمی‌دادند، بلکه چند پسر بچه ی زيبا رو نيز جزء حرمسرایش محسوب می شدند. شاهزاده بعد از اجاره عمارت، دستور می دهد ميله‌هایی بر روی پنجره ها نصب گردد تا مانع خروج افراد حرمسرا شود. همسايگان در دوران دو سال اقامت شاهزاده جز شنيدن صدای بلند موسيقی، خنده های بلند ميهمانان و بوی ترياک چيز ديگری از ساکنان آن عمارت نمی دانستند.

روزی زن همسايه برای قدم زدن از کنار عمارت می‌گذرد که سکوت خانه و سپس خون آلود بودن پايين در و وروديه ساختمان باعث می گردد که او ماموران را آگاه سازد. ماموران با شکستن در عمارت با اجساد زنان، کودکان و خدمه‌ی شاهزاده روبرو می شوند، در حالی که اجزای بدن مقتولان به صورت وحشيانه‌ای قطع شده و هر قطعه به گوشه‌ای افتاده بود.

ماموران بدن بی سر شاهزاده را می يابند و اين داستان بر سر زبانها می افتد که جلادانی که از طرف سلطان برای قتل شاهزاده ماموريت يافته بودند، برای نشان دادن موفقيت در ماموريتشان سر شاهزاده را برای سلطان تحفه برده اند.

بنا به گفته ی راهنما، چند سال پيش توفان کاترينا درخت کهنسال خانه را از خاک بيرون آورد، در حالی که در قسمت ريشه درخت نشانهایی از جمجمعه انسانی مشاهده می‌شد. با پيدا شدن اين نشان، اين حکايت بر سر زبانها می افتد که احتمالا جلادان بعد از قطع سر شاهزاده، تخم درختی را در دهان او گذاشته و سر را دفن نمودند. تخم بعد از مدتی به درختی تبديل گشت و از اين همين روی بود که تا آن زمان کسی نمی دانست که چه بر سر، تن بی سر شاهزاده آمده است.

زن راهنما، بعد از پايان ماجرا به چهره های متعجب ما لبخند می‌زند و اضافه می کند: "در برخی منابع گفته شده که سر شاهزاده قطع نشده، بلکه جلادها زنده به گورش کردن و مامورها اون رو در حالی که دهن و گلوش از خاک پر شده بود، از زير خاک بيرون کشيدن. اما اينجا ماجرای قطع سر شاهزاده بيشتر شايعه تا زنده به گور کردنش."

ماری دلفين لا لوری

در اواخر قرن هجدهم، دلفين، دختری فرانسوی تبار، در نئواورلئان چشم به جهان گشود. او سه بار ازدواج نمود که حاصل آن پنج فرزند بود. همسر اولش افسر عاليرتبه ی اسپانيايی بود که به همراه او دلفين به اسپانيا رفت و ملکه اسپانيا تحت تاثير زيبايی او قرار گرفت. همسر دومش، بانکدار و تاجر بود و آخرين همسرش فيزيکدان.

دلفين، علاوه بر زيبايی خيره کننده، به رفتار خوب با بردگان سياه پوستش و هم چنين مهمانی‌های بزرگی که هر از چندی در عمارتش در خيابان رويال در فرنچ کورتر برگزار می‌نمود و در آن اشراف، ثروتمندان و مقامات عاليرتبه شرکت داشتند، نيز سخت معروف بود.

در سال 1834 آتش سوزی در آشپزخانه عمارت دلفين صورت می گيرد. آتشی که از سر عمد توسط بردگان افروخته شد تا بدين وسيله مردم را از اتفاقاتی که در آن خانه روی می داد باخبر سازند. ماموران برای فرو نشاندن آتش وارد خانه دلفين شده و در اتاقی از عمارتش با اجساد چند برده ی زن و مرد زنجير شده که به صورت وحشيانه‌ای مثله شده بودند، روبرو می شوند. دلفين آلت تناسلی مرد برده ای را تکه تکه کرده بود و اجزای بدن زنی را خرد. او در آن اتاق اجزای مختلف بدن بردگان را در شيشه‌های نگهداری می نمود.

14sep2011new-orleans4بنا به گفته‌ی راهنما، شکنجه بردگان در زمان برگزاری مهمانی‌ها توسط دلفين صورت می‌گرفت. صدای بلند موسيقی در آن زمان باعث نشنيدن صدای فرياد بردگان می شد. بعد از افشای راز دلفين، او به همراه اعضای خانواده اش از عمارت می گريزد. برخی بر اين باورند که او به پاريس رفته و در همان جا چشم از جهان فرو بسته است.

اگر چه رنگ سفيد از زيبايی کارهای اصیل و قديمی در عمارت اندکی کاسته بود، اما بعد از گذشت چند قرن هنوز در عمارت در جايگاه اصلی خود قرار داشتند. راهنما اضافه می‌کند که صاحب اين خانه هنرپيشه معروف هاليوود "نيکلاس کيج" است و با افتخار از حضور کيج در يکی از تورهايش و خونگرمی و صميميت او حکايت می کند. (1)

"چه رابطه‌ای بين ماجراهای اين خونه ها و تور روح وجود داره؟" اين سوال را يکی از افراد گروه می پرسد و زن راهنما پاسخش می‌دهد: "تا مدتها همسايه های خونه های نزديک عمارت دلفين ادعا می کردند که در بالکن عمارت او، برده‌ی سياه پوست زنجير شده‌ای ديده اند و يا همسايه‌گان عمارت شاهزاده ترکيه ای ادعا کرده اند که چندين بار شاهزاده رو با لباس سنتی‌اش مشاهده کرده اند. موارد مشابه ای هم در خانه های ديگه اتفاق افتاده، برای همينه که اسم اين تور رو، تور روح گذاشته اند."

*

(1) در برخی منابع ذکر شده است که در حال حاضر اين خانه ديگر در تملک نيکلاس کيج نمی باشد.

Saturday, September 3, 2011

نئواورلئان، شهر موسيقی جاز



سفرنامه ی زارا مجيدپور به شهر نئواورلئان ايالت لوئيزيانای آمريکا- 1
..

١٢ شهریور ١٣٩٠
.
شهرزادنیوز: صدای سوت تنها کِشتی بخار، که در اسکله ی شهر نئو اورلئان و در رودخانه ی "می سی سی پی" زيبا و با وقار پهلو گرفته است، از "فرنچ کورتر" به گوش می رسد؛ صدایی که برايم سخت آشناست. مارک تواين با هاکلبری فين و تام ساير، کِشتی بخار و رودخانه ی می سی سی پی را چنان با کودکهايم پيوند زد که در خردسالی، نه تنها نام می سی سی پی در ذهنم نقش بست بلکه با تمام دوری، برايم هميشه آشنا شد.

با فشار انگشتان زن مو طلايی بر کليدهای "کاليوپ"(1) نه تنها دود سفيد رنگی از لوله ها به هوا می جهد بلکه صدای سوت کِشتی بخار تا دور دستها در فضا می پيچد. از باجه بليط فروشی واقع در اسکله تقاضای بليط می کنم و زن بليط فروش، از تمام شدن بليطهای آن روز خبر می دهد. برای فردا شب بليطی تهيه می کنم.

محله ی فرنچ کورتر، با حدود سيصد سال قدمت، قديمی ترين و معروفترين محله ی شهر نئواورلئان- بزرگترين شهر ايالت لوئيزيانا- محسوب می شود. حضور فرانسوی ها و اسپانيايی ها را می توان در معماری ساختمانهای زيبای محله مشاهده نمود اگر چه در کوچه های باريک قديمی، بوی ادرار رهگذران مست، بی خانمانان و يا کسانی که شب ها آبريزگاهی را برای تخليه خود نيافته اند، مشام را سخت می آزارد.

هوای داغ شهر عرق جهانگردان به خصوص مردان را چنان درآورده که تی شرت هایشان به خيسی می زند. هوای خنکی که از داخل برخی از مغازه ها به خارج در جريان است حس خوشايندی است که گاه برخی از آنان را برای فرار از گرمای هوا هر چند برای لحظاتی به داخل می کشاند.

افراد کمی به مغازه های آنتيک فروشی محله ی فرنچ کورتر سرک می کشند. آنتيک فروشيهای که در مقايسه با مغازه های ديگر گل سر سبد محله اند. سرويس چای خوری نقره ی دست ساز انگليسی قرن نوزدهم، کمدهای نقاشی شده زيبای فرانسوی قرن هجدهم، ظروف ظريف چينی قرن نوزدهم کشور چين، مجسمه های خيره کننده قرن هجدهم و نوزدهم و غيره که هر قطعه از آنها از ذوق و هنر هنرمندی و تاريخ سرزمينی حکايت می نمود.

موسيقی خوش جاز در اغلب مکانها گوش ها را می نوازد و تصاوير "سلطان موسيقی جاز"، لويی آرمسترانگ، در شهر زادگاهش نئواورلئان در اکثر مغازه های سوغاتی فروشی به چشم می خورد. پربيراه نخواهد بود اگر نئواورلئان را شهر موسيقی جاز بنامم.

در طول روز مشتريان کمی در رستورانها و به خصوص در ميکده ها به چشم می خورند. چند مرد سياه پوست با پلاکاردهای تبليغ آبجو در دست روی صندلی جلوی در چند ميکده نشسته اند و رهگذران را برای نوشيدن آبجوی تگری آنهم با قيمتی مناسب ترغيب می کند. آبجوی تگری در این هوای داغ شهر، عابران گرما زده را به داخل ميکده ها می کشاند.

با تاريک تر شدن هوا و اجرای زنده موسيقی در اغلب ميکده ها بر تعداد مشتريان آنان نيز افزوده می گردد. برخی از موسيقی ها خوش و گوشنوازند و اغلب بسيار بلند و گوش آزار. مرد سياه پوست درشت اندامی جلوی در يکی از ميکده ها می رقصد و با اين کار توجه رهگذران را برای ورود به داخل جلب می کند.

مردی فربه لباس راهزنان دريايی را به تن نموده و در طول خيابان قدم می زند و با گردشگران عکس يادگاری می گيرد. مرد جوان لاغر و بلند بالای ديگری اندام خود را با کت چرم بلندی پوشانده و صورت خود را پشت ماسکی به شکل جمجمعه ی انسان پنهان نموده در حالی که یک داس بلند پلاستيکی بر روی شانه ی خود حمل می کند.

پيرمرد گُل فروشی، دسته ای گل رز به دست، بر روی چهار پايه ای که در وسط خيابان قرار داده ايستاده، در حالی که شلوار خود را برای جلب توجه مشتريان از عقب کمی پايين کشيده است. چند دختران جوان با دامنهای تنگ و کوتاه و آرايشهای غليظ با ديدن شلوار پايين کشيده پيرمرد با صدای بلند می خندند و دو نفر از آنان با موبايلهايشان از مرد گُل فروش عکس می گيرند.

"کلوب آقايان" با عکسهایی از دختران زيبا روی برهنه بيشتر از مکانهای ديگر جلب توجه می کند. در وروديه اغلب کلوب ها دختران بيکینی پوش خوش اندام با انجام حرکاتی ظريف، نگاه ها را به طرف خود جلب می کنند. اگرچه بر سر برخی کلوب ها کلمه ی" آقايان" به چشم می خورد و دختران بيکينی پوش اغلب از مردان رهگذر برای ورود به کلوب دعوت می نمايند، اما در صف وروديه برخی از این مکان ها دختران و زنان جوانی نیز به چشم می خورند.

بالکن های مشرف به خيابان محل تجمع مردان جوانی است که گردنبندهای پلاستيکی بسياری را بر گردن خود آويزان کرده‌اند. گردنبندهای بلند پلاستيکی که در اغلب مغازه ها به فروش می رسند. مردان ايستاده در بالکن ها گردنبندها را برای دخترها و زنان جوانی که پستانهای بزرگی دارند پرتاب می کنند و زنان، در قبال دريافت اين گردنبند، می‌بايست تاپ خود را برای پرتاب کننده گردنبند بالا بزنند که اغلب از اين کار سر باز می زنند. در بالکن ديگری چند مرد جوان خواسته اشان را در قبال دريافت گردنبند بر روی پارچه ای سفيد رنگی نوشته و آن را از بالکن آويزان کرده اند.

پرتاب گردنبند تنها به مردان خلاصه نمی شود. در يکی از بالکن ها دو زن به سوی دو مرد جوان خوش اندام گردنبند پرتاب می کنند و مردان بعد از دريافت گردنبند بلافاصله تی شرتهايشان را بالا می زنند و با اين کار صدای جيغ و خنده ی زنان بالکن را به هوا می برند.

عصر روز بعد بسيار زودتر از زمان حرکت کِشتی، به اسلکه می روم و بعد از کنترل بليط به کِشتی "ناچز" وارد شده و به سمت طبقه ی بالا حرکت می کنم تا از آنجا شاهد حرکت چرخ پره دار قرمز رنگ کِشتی باشم.

غروب رنگين خورشيد، صدای درهم آميخته ی موسيقی زنده نوازندگان جاز حاضر در کِشتی، گردش آب رودخانه در لابلای چرخ پرده دار و نسيمی که کامل کننده اين زيبايی است خاطره ای فراموش نشدنی از رودخانه ی می سی سی پی را برای هميشه در ذهنم نقش می بندد.


1-کاليوپ، آلت موسيقی پيانو مانندی است که از يک سری سوت تشکيل شده است.

ادامه دارد
...

Monday, August 15, 2011

رها کردن کودکان تشنه در جاده، انتخابی بيرحمانه در زمان قحطی




برگردان: زارا مجيدپور



٢٤ امرداد ١٣٩٠
شهرزادنیوز: واردو محمود يوسف برای فرار از خشکسالی، تشنگی و قحطی در سومالی به همراه دختر يک ساله اش بر پشت و پسر چهار ساله ای که کنارش حرکت می کرد به مدت دوهفته پياده روی می کنند. قبل از رسيدن به کمپ پناهندگان، پسر غش کرده و از حال می رود. مادر مقداری آب روی سر پسرش می ريزد تا بدين وسيله او را خنک نمايد، اما پسر بچه بيهوش شده و نمی تواند آبی بنوشد.

زن از ديگر خانواده های گريزان از قحطی کمک می طلبد، اما آنان برای بقا و زنده ماندن خود توقف نمی کنند و از کمک به زن دريغ می ورزند. در این هنگام مادر بيست و نه ساله مجبور می شود تصميمی بگيرد که هيچ پدر و مادری نمی بايست در چنان شرايطی قرار گيرد.

"بالاخره تصميم گرفتم که پسرم را به خدايش واگذار کرده و او را در جاده رها کنم." واردو چند روز بعد در مصاحبه ای با آسوشيتدپرس در کمپ پناهندگان در داداب کشور کنيا می گويد: "مطمئنم او زنده بود و همين مساله قلبم را به درد می آورد."

پدر و مادرها گاه با بيش از هفت کودک که به دنبال خود می کشند، با پای پياده از قحطی ويرانگر می گريزند و گاه مجبور می شوند که در چنان شرايط غير قابل تصوری دست به انتخاب بيرحمانه ای بزنند. هنگامی که ذخيره اندک غذا و آب به پايان می رسد، کدام کودک شانس بيشتری برای زنده ماندن دارد؟ کداميک از آنها را می بايست به حال خود رها نمود؟

واردو يوسف می گويد: "هرگز در زندگيم با چنين وضع دشواری روبرو نشده بودم. حالا از رها کردن کودکم احساس درد و ناراحتی می کنم. شبها از خواب بيدار می شوم و به او فکر می کنم. وقتی پسری هم سن او را می بينم، احساس وحشت می کنم."

دکتر جان کيولنگه که در بخش سلامت روانی کميته نجات بين المللی در داداب فعاليت می کند، در باره ی اجبار مادران و پدران سوماليايی برای رها نمودن کودکانشان می گويد: "اين يک عمل طبيعی در شرايط غير عادی است. آنها نمی توانند بنشينند و منتظر مرگ يکديگر باشند. اما آنان بعد از گذشت يک ماه دچار اختلال و نابهنجاری شده و با فلاش بک و کابوس روبرو می شوند."

او اضافه می کند :"تصوير کودکان رها کرده به ذهنشان باز می گردد و آنان را عذاب می دهد. همچنين آنان نمی تواند خوب بخوابند و با مشکلات اجتماعی عدیده ای روبرو می شوند."

براساس برآورد ايالات متحده آمريکا، در طول سه ماه گذشته بيش از 29 هزار کودک سوماليايی زير پنج سال بر اثر قحطی جان خود را از دست داده اند. آمار و ارقام مشخصی از کسانی که بر اثر تمام شدن ذخيره غذا و آب در جاده شنی به حال خود رها شده اند، وجود ندارد.

فادوما ساکو عبدالله، بيوه بيست و نه ساله، سفر خود را به مقصد داداب به همراه نوزاد و ديگر فرزندان پنج، چهار، سه و دو ساله در حالی آغاز نمود که يک روز قبل از رسيدن به کمپ پناهندگان، دختر چهار ساله و پسر پنج ساله اش بعد از استراحتی کوتاه از خواب بيدار نشدند. فادوما عبدالله می گويد: "او نمی خواست که ذخيره اندک آب پنج ليتری را برای کودکانی که در حال مرگ بودند "به هدر" بدهد وقتی که کودکان کوچکتر به آن نياز داشتند."

او نمی خواست بيش از آن منتظر بماند تا ديگر کودکانش نيز به حالت مرگ بيفتند. بنابراين به پا خاست و چند قدمی برداشت، سپس به اميد به هوش آوردن کودکانش به سويشان بازگشت. پس از چندين بار رفت و بازگشت، در حالی که از به هوش آوردن آنان مطمئن نبود، دو کودک را پای درختی رها نمود.

به علت چندين سال خشکسالی، بيش از دوازده ميليون نفر در شرق آفريقا محتاج کمک های غذايی اند. بنا به اظهارات سازمان ملل، 2.8 ميليون نفر از آنان به کمک فوری نيازمندند که اين شامل چهارصد و پنجاه هزار قحطی زده ی سوماليايی نيز می گردد.

احمد جعفر نور، پنجاه ساله و پدر هفت فرزند، سفر خود را به مقصد کمپ پناهندگان در کنيا با پسر چهارده ساله و دختر سيزده ساله اش خود آغاز نمود، اما بعد از دو روز پياده روی، ذخيره آب آنان به پايان رسيد. روز سوم آنان زير درخت بزرگی نشستند در حالی که تشنه، گرسنه و بسيار خسته بودند.

"دو فرزندم نمی توانستند بيشتر از آن پياده روی کنند. به جای اين که همگی در آنجا بميريم، مجبور شدم آنها را به دست تقدير و سرنوشتشان رها کنم؛ به خصوص وقتی که به پنج فرزند ديگرم که به همراه مادرشان در خانه رها کرده بودم فکر می کردم. به خودم گفتم: "زندگی خودت را به خاطر پنج فرزند ديگرت نجات بده. آن دو تا هم خدای خود را دارند."

"آن بدترين تجربه ی زندگيم بود. اين که مجبور شدم کودکانم که پاره تنم بودند را رها کنم قلبم را به درد می آورد. به مدت سه ماه روان پريش بودم. تصوير آنان همچنان جلوی چشمانم است." دو نوجوان به طور معجزه آسايی توسط صحرا نشينان از مرگ نجات پيدا کرده و به سوی مادرشان در سومالی باز گشتند. نور می گويد که به دليل هزينه بسيار بالا، قادر نيست اعضای خانواده اش را از سومالی به کنيا منتقل نمايد.

"من کشاورز بودم و سوادی هم ندارم که به من برای پيدا کردن کار کمک کند. فکر اعضای خانواده ام مرا پريشان حواس کرده است. هميشه از خودم می پرسم که آيا همه آنها از جمله مادرشان مرده اند يا چند نفر از آنها هنوز زنده هستند."

وقتی پسر سه ساله ی فقيد نور علمی، از شدت تشنگی در جاده جان داد مادرش تنها توانست بدن او را در ميان چند شاخه ی کوچک خشک دفن نمايد. او نمی توانست توقف کرده و برای کودکش سوگواری نمايد. مادر می بايست به زنده ماندن پنج کودک ديگرش فکر می کرد.

"از کجا انرژی و توان برای کندن قبر برای او به دست می آوردم. تنها فکر می کردم که چگونه می توانم بقيه ی بچه هايم را نجات بدهم. خدایی که پسرم را به من داد خودش او را از من گرفت، بنابراين خيلی نگران او نبودم، جان ديگر کودکانم در خطر بود."




توضيح:

تيتر اصلی: انتخاب بيرحمانه در زمان قحطی، کدام کودک زنده خواهد ماند؟

لینک مطلب:

http://www.time.com/time/world/article/0,8599,2088258,00.html

Monday, August 8, 2011

رقص با آهنگی متفاوت"

زرينا ماهاراج




مصاحبه زارا مجيدپور با زرينا ماهارج، فعال سياسی عليه رژيم آپارتايد در آفريقای جنوبی



١٢ امرداد ١٣٩٠


شهرزادنیوز: در دل تاریخ گزينه ای وجود دارد که نه از مورّخان، بلکه از زنان و مردانی نشأت می گیرد که زندگی شان به طرزی کامل، به بهای خطرات شخصی فراوان، وقف مبارزه سیاسی شده است. گواهی و شهادت زرینا ماهاراج و مک ماهاراج، که در این یادداشت توسط این بانو، با فصاحت و بلاغت بیان شده، دلیرانه بوده و بحث برانگیز است.1


زرینا ماهاراج، خاطرات خود را در کتابی با عنوان «رقصیدن با آهنگی متفاوت»، برشته تحرير درآورد، کتابی که جايزه ای بدان تعلق گرفت. این خاطرات چشم انداز و ديدگاه زنی است از اعضای حزب کنگره ملی آفريقا –ای اِن سی- نسبت به چگونگی زندگی در تبعید و سال های بعد از فروپاشی آپارتايد و روی کار آمدن حکومت جديد در آفریقای جنوبی2

زرینا، نویسنده، فیلم ساز و فعال سياسی در دوران رژيم آپارتايد در آفریقای جنوبی است. او دارای مدرک فوق ليسانس در رشته ریاضیات از انگلستان است.

همسر وی، مک ماهاراج، یکی از چهره های برجسته در مبارزه عليه رژيم آپارتايد است، او يکی از دوستان نلسون ماندلاست و در دوران ریاست جمهوری ماندلا، بین سال های 1994- 1999، وزیر راه و ترابری بود. مک 12 سال از عمرش را در زندان جزیره روبن با ماندلا سپری نمود.

اخیراً با زرینا ماهاراج مصاحبه ای انجام دادم و سوالاتم را از او پرسیدم:

سوال: شما قبل از آشنايی با همسرت، به عنوان فعال سياسی عليه رژيم آپارتايد فعاليت می کرديد. چه عاملی باعث شد که به فعاليت سياسی روی بياوری؟

زرینا ماهاراج: مادر من دارای حسی قوی از عدالت اجتماعی بود و من از همان ابتدای جوانی مجذوب ارزش های او شدم. زمانی که یک دختر مدرسه ای جوان بودم، شاهد خشونت های بسیاری عليه افراد سیاه پوست بودم. سفیدپوستان کم سن و سال حتی از حمله و تعرض به افراد سیاه پوست مسن ابایی نداشتند. این مساله من را سخت عصبانی می کرد.

- زندگی شما با مک ماهاراج، به عنوان يک عضو ارشد در حزب کنگره ملی آفريقا چگونه بود؟ به خصوص که او در "اوم خونتو وی سيزو"- شاخه ی نظامی حزب کنگره ملی آفريقا عميقا فعاليت می کرد؟

زرینا: زندگی بعنوان همسر یک فعال مشهور حقیقتاً بسیار مشکل بود. اول، فعالان سیاسی ندرتا وقتی برای بودن درکنار خانواده هایشان دارند و از همين روی عملاً من یک مادر مجرد بودم.

دوم، تهدیدات جانی برای او همیشه و در هرجايی وجود داشت و ما مجبور بودیم تا بر اين ترس غلبه کنیم.

سوم، نامدار بودن او، باعث می شد تا دیگران مرا، نه براساس مَنِ وجودی خودم، بلکه به عنوان «همسرِ مک» بنگرند. بنابراین، در آنجا مسائل زیادی برای سروکله زدن وجود داشت.

- شما در «عملیات وولا» دخالت داشتید. این عملیات درباره ی چه بود و شما چه نقشی در آن داشتيد؟

زرینا:
هدف از «عملیات وولا» خلق سیستمی بود که به رهبران حزب کنگره ملی آفريقا- ای اِن سی- تبعيدی امکان داده می‌شد که بدون آگاهی دشمن، به خاک آفریقای جنوبی نفوذ نموده و بدين گونه از داخل کشور مسئوليت خود را به عنوان رهبر ا به انجام برسانند. رئیس جمهور فقید حزب کنگره ملی آفريقا "اولیور تامبو"، فرمانده کل این عملیات بود. او مک، را بعنوان فرمانده داخلی برگزید تا وارد آفریقای جنوبی شده و روند تنظیم دستگاه نفوذی را آغاز نمايد.

سیستم ارتباطات وولا که من به برنامه ریزی و اجرای آن کمک می کردم، سیستمی بود که به کادرهای جنبش اجازه می داد به شکلی محرمانه – با استفاده از خطوط تلفن - با یکدیگر ارتباط برقرار نموده و پیام هایی کد گذاری شده را برای یکدیگر ارسال نمايند. این روش، نوعی پست الکترونیکی اولیه بود، پیام ها تقریباً به صورتی بلادرنگ ارسال و دریافت می شد.

- چه عاملی شما را برآن داشت که به ساخت فيلم «آپارتمان شماره 13» که به مبارزه ات علیه تبعیض نژادی می پردازد دست بزنيد؟

زرینا: حقیقت اين است که نسل جدید در آفریقای جنوبی، درباره ی تاریخچه ی مبارزات ما اطلاعات کمی دارند، بنابراین در پی روشی بر آمدم تا با بیان یک داستان افراد جوان را نسبت به مبارزاتمان مجذوب نمايم؛ چیزی که برای آنها خسته کننده نباشد. «آپارتمان شماره 13» آپارتمانی است که افراد جوان در آن وقت گذرانی می کنند، می رقصند، میهمانی می دهند و تفریح می کنند و در اين ميان درباره سیاست و آفریقای جنوبی آزاد بحث می نمايند. این مکانی است که در آن «اولین بذرهای عدم تبعیض نژادی کاشته شده، و یک مفهوم وسیع تر از ملت، موجودیت می يابد.»

- شانزده سال از روی کار آمدن حکومت دموکراتیک آفریقای جنوبی می گذرد. بعنوان فعال سياسی، آینده آفریقای جنوبی را چگونه می بينيد؟

زرینا: يک ضرب المثل چینی می گوید که نی خیزرانی (بامبو) که در طول نسل ها لگدمال شده باشد برای ایستادن مجدد و راست کردن قامت به زمان نیاز دارد. تصور می کنم شانس زیادی وجود دارد که آینده ای که برای آن جنگیده ایم روزی به یک واقعیت تبدیل شود و اين تغيير يک شبه صورت نمی گيرد، اين روند تدریجی خواهد بود. برای جا افتادن دموکراسی غربی که ما برای تحقق آن جنگیدیم اگر یک نسل هم طول بکشد، امر غیرعادی نیست.



Wednesday, August 3, 2011

'Dancing to a Different Rhythm'

Zarina Maharaj



An interview with Zarina Maharaj by Zara Majidpour


There is an alternative inside history that comes not from historians but from men and women whose lives have been totally dedicated, at great personal risk, to political struggle. The testament of Zarina Maharaj and Mac Maharaj, given eloquently by her in this memoir is brave, and will be controversial. 1

Zarina Maharaj is the award-winning author of a memoir ‘Dancing to a Different Rhythm’, which is a woman’s perspective of what life was like in the ANC–in –exile, and in the years following South Africa’s new political dispensation.2

Zarina is a writer, film maker and freedom activist during of Apartheid regime in South Africa. She has a M.Sc in Mathematics from UK.


Her husband Mac Maharaj, a major figure in the South African freedom struggle worked closely with Nelson Mandela. In Mandela’s presidency he was Minster of Transport between 1994 -1999. He spend 12 years on Robben Island with him.

I interviewed Zarina Maharaj recently and I ask these questions:

Questions: You had been active in fighting Apartheid even before you met your husband. What led you become freedom activist?

Zarina Maharaj: My mother had a strong sense of social justice and from a very young age I absorbed her values. And when I was a young school girl I witnessed a lot of violence against black people - even very young whites were not afraid to attack older black people. This outraged me.

Q: How was your life with Mac Maharaj, who was deeply involved in the liberation movement especially Umkhonto We Sizwe (the military wing of the ANC), and a senior ANC member during the Apartheid regime?
..
Zarina: Life as the wife of a high-profile activist was very difficult indeed. First, political activists hardly had any time to be with their families so I was effectively a single parent. Second, the threat to his life was something that was always there, so we had to learn to overcome that kind of fear. Third, his high-profile activism made others see me not as a person in my own right but as nothing more than 'Mac's wife'. So that was quite a lot to deal with.
.
Q: You were involved in “operation Vula”. What was it all about and what was your role?

Zarina: 'Operation Vula' was meant to create a system which would allow leaders of the ANC living in exile to be infiltrated back into South Africa without the knowledge of the enemy so that the ANC could begin to lead from inside the country. The late President Oliver Tambo was the overall commander of this operation. He chose Mac as the internal commander to enter South Africa and to start the process of setting up the infiltration machinery.
. .
The Vula communications system which I helped devise and operate was a system that allowed cadres of the movement to communicate secretly with each other - using telephone lines - to send encrypted messages to each other. This was pre-email, but the messages could be sent and received almost in real time too.
..
Q: You made a film called film “Flat 13”. What made you interested in doing a film on the struggle against apartheid?

Zarina: The fact is that the new generation in South Africa knows little about the history of our struggle, so I wanted to find a way to tell a story about that struggle that would appeal to young people. Something that they wouldn't find boring. "Flat 13' is about an apartment where young people used to hang out, dance, party have fun and discuss politics and the idea of a free South Africa. It has been called the place where "the first seeds of non racialism were sown, and a wider concept of the nation came into being."
..
Q: Sixteen years after South Africa's democratic transformation, what do you think of the future of South Africa as a freedom activist?
.
Zarina: The Chinese say that when a bamboo has been trampled on for generations then it will take time for it to stand straight again. So I think there is a great chance that the future that we fought for will become a reality, but not overnight. It will be a process. But if you consider how long it's taken established Western democracies to become established, then even if it takes a generation to realize the democracy we fought for, that is not unusual.


.

This interview was translated into Persian (Farsi) and published in
Shahrzadnews website

.

Friday, June 17, 2011

نوال السعداوی و تولدی دوباره در 82 سالگی

نوال السعداوی



گفتگوی زارا مجیدپور با یکی از برجسته ترین چهره های زن عرب



٢٥ خرداد ١٣٩٠
.
شهرزادنیوز: "من اينجا هستم چون که احساس می کنم دوباره متولد شدم. من هشتاد سالمه، من دوباره متولد شدم." در ميان تظاهرکنندگان ميدان تحرير قاهره، تشخيص او با آن موهای يکدست سفيد و آن چهره ی آشنايش کار آسانی است. دکتر نوال السعداوی، نويسنده، فعال حقوق بشر، روانشناس، زندانی سياسی و فمنيست برجسته است. او نه تنها مشهورترین زن در مصر و جهان عرب، بلکه يکی از زنان معروف جهان است.
.
"ما به قانون اساسی سکولار نياز داريم که همگی در برابر آن مساوی باشيم، هيچ جدايی بين زن و مرد و هيچ فرقی ميان مسيحی و مسلمان نباشد. ما مصري هستیم و می بايست برابری و مساوات بين ما وجود داشته باشد، ما برای آزادی، شرافت، برابری و عدالت از خانه های خود خارج شده و به ميدان تحرير آمده ايم.1
.
نوال السعداوی از تمام اديان انتقاد می کند. "من در ليست مرگ قرار داشتم. بنيادگرايان مسلمان در مصر عهد کرده بودند که مرا به قتل برسانند."2
.
او مخالف ختنه کردن دختران و پسران است و معتقد است که کودکان پسر و دختر شايسته حمايتند. او از مخالفان حجاب و هم چنين برهنگی زنان است و بر اين باور است که حجاب و عريانی زن، دو طرف يک سکه هستند. برخی از مردم نوال السعداوی را "سيمون دوبوار" دنيای عرب می خوانند.
.
اخيرا مصاحبه کوتاهی با نوال السعداوی انجام داده و از او این سوالات را پرسيدم:
.
سوال: به نظر شما چه چيزی باعث شده که مخالفانتان از شما بترسند؟
.
نوال السعداوی: مخالفان من در داخل و خارج مصر هستند. آنها در گروههای محلی و جهانی با استفاده از پول، مذهب، سياست، رسانه های جمعی، تسليحات نظامی و چيزهای ديگر از اکثريت مردم جهان و کشورهای ما بهره برداری می کنند. آنها از صداهایی (مثل صدای من) که خواستار عدالت، آزادی، شرافت و برابری بين همه مردم صرفنظر از مليت، مذهب، جنسيت، طبقه اجتماعی، نژاد و غيره است می ترسند. آنها از اين که منافع، هژمونی و استيلا و سود غير قانونی خود را از دست بدهند می ترسند.
.
سوال: به عنوان يک کنشگر، فکر می کنيد نتيجه کارهايی که در دوران فعاليتتان انجام داديد چه بوده است؟
.
نوال: بيش از چهل کتاب داستانی و غير داستانی ام بر روی پنج نسل مردم در مصر و کشورهای عربی تاثير گذار بود و راه را برای انقلاب در مصر، تونس، کشورهای عربی و ديگر کشورها هموار ساخت.
.
سوال: بزرگترين دستاوردتان در زمينه مبارزه در راه حقوق بشر چيست ؟
.
نوال: کتابها و سخنرانی هايم حجاب از روی ذهن مردان و زنان در جهان عرب و کشورهای ديگر که به زبانهای مختلف به کتابها و سخنراني هايم دسترسی دارند، برداشت. هم چنين از طريق تدريس در دانشگاه های مختلف تحت عنوان "خلاقيت و مخالفت"، مردان و زنان جوان تشويق شدند که نسبت به انواع بی عدالتی ها اظهار تنفر و انزجار نمايند.
.
سوال: زنان در مصر چگونه می توانند در هدايت زندگی خود نقش بيشتری ايفا نمايند؟
.
نوال: از 25 ژانويه تا کنون زنان در مصر نقش مهمی در انقلاب ها ايفا کرده اند. اين انقلاب به طور مداوم انواع ستم های وارد شده بر زنان، فقرا و جوانان دختر و پسر را ريشه کن می کند، ستم هایی در اشکال اقتصادی، سياسی، اجتماعی، جنسی، اخلاقی و حقوقی.

زنان دوباره اتحاديه زنان مصر(ای وی يو) را تشکيل داده اند تا پرده و حجاب را از ذهن زنان سازماندهی شده و مردان مترقی بردارند تا آنان در کنار يکديگر تا تشکيل يک قدرت سياسی، اجتماعی و فکری که قادر به تحقق اهداف ما از انقلاب باشد، به مبارزه و انقلاب ادامه دهند. حقوق زنان و تلاش برای استقلال مصر در دو جنبه اقتصادی و سياسی و هم چنين در دو سطح جهانی و محلی شامل اين موارد است.





Wednesday, June 15, 2011

Nawal Al Saadawi, born again at 82

Dr Nawal Al Saadawi, picture: Guardian


.

An interview with Nawal Al Saadawi by Zara Majidpour
.
“I am here because I feel I am born again. I am 80 years, I am born again.”

Her white-hair and familiar face amongst demonstrators in Tahrir Square in Cairo is easy to identify. Dr Nawal Al Saadawi is a writer, human right activist, psychologist, political prisoner and well known feminist. Not only is she the most famous woman in Egypt and the Arab world but she is also one the famous women in the world.
.

“We need constitution that makes us equal, no separation between man and woman, no distinction between Christian and Muslim. We are Egypt and there must be equality, we came out for freedom, dignity, equality and justice.”1



Nawal Al Saadawi is critical of all religion. “I had been put on a death list and the Muslim fundamentalists in Egypt have vowed to kill me.”2
.

She is opposed to female and male genital mutilation and believes both male and female children deserve protection. She believes that “veiling and the nakedness of woman are two side of the same coin.” Some people calls Nawal Al Saadawi the “Simon de Benvoire of Arab world.”
.

I interviewed her recently and asked these questions:
.

Q: What do you believe makes your opponents afraid of you?
.
Nawal Al Saadawi: My opponents are inside and outside Egypt, global and local groups using money, religion, politics, media, weapons and others to exploit the majority of people in the world and in our countries. They are afraid of voices (like my voice) calling for justice, freedom, dignity and equality between all people regardless of nationality, religion, gender, class, race or other. They are afraid to lose their interests and hegemony and illegal profits.
.

Q: What do you think you have an accomplished in the period during which you have been an activist?
.

Nawal: My books (more than 40), fiction and nonfiction affected 5 generations in Egypt and Arab countries, paved the way for revolutions in Egypt, Tunisia, other Arab countries and elsewhere.
.

Q: What is your biggest legacy in terms of struggle for human rights?
.
Nawal: My books and lectures unveiled the mind of men and women in the Arab world and other counties who have access to them in different languages.
.
Also through teaching my courses in different universities under the title “Creativity and Dissidence”, encouraging young men and women are encouraged to revolt against all types of injustices.

Q: How can women in Egypt become more involved in directing their own lives?
.
Nawal: Women in Egypt played important roles in the revolutions from 25 Jan 2011 till now; it is a continuous revolution to eradicate all types of economic, political, social, sexual, moral, legal oppressions affecting women, the poor and the youth of both sexes.
.
Women are re-establishing now the Egyptian Women Union ( EWU ) to unveil the mind and organize women and progressive men to fight together to continue the revolution and form a political, social and intellectual power capable of realizing all our revolutionary goals. This includes women rights and striving for the independence of Egypt both economically and politically as well as globally and locally.

.


This interview was translated into Persian (Farsi) and published in Shahrzadnews website