|
نويسنده: زارا مجيدپور, ١٢ اسفند ١٣٩٢
|
شهرزادنیوز: یهوديان سفيدپوست نقش بسزایی در جريان مبارزات آزاديخواهی عليه رژيم آپارتايد داشتند. اگرچه اغلب آنان عضو حزب کمونيست آن کشور بودند، اما به دليل رابطه ی تنگاتنگ حزب کمونيست با حزب کنگره آفريقا "اِی اِن سی" که نلسون ماندلا يکی از رهبران آن بود، با ای اِن سی هم همکاری می کردند.
نلسون ماندلا در دادگاهی که متهم به خيانت بود عضويتش در حزب کمونيست آفريقای جنوبی را رد کرد، اما تنها چند ساعت بعد از مرگش، حزب کمونيست آفريقای جنوبی اعلام نمود که "رفيق" نلسون ماندلا يکی از اعضای اين حزب بود - که درست تر آن است که نلسون ماندلا نه تنها عضو، بلکه يکی از برجسته ترين اعضای کميته مرکزی حزب کمونيست آفريقای جنوبی بود.
يهوديان آفريقای جنوبی از مزايای "سفيد" بودن برخوردار بودند، با این وجود برخی از آزاديخواهان در کنار سياه پوستان بودن و مبارزه عليه تبعيض را به امتيازات دولتی ترجيح دادند که تاوان آن آزار و اذيت، بازداشت، شکنجه و يا مرگ بود. تعداد زياد آزاديخواه برخاسته از جامعه ی کوچک يهوديان آفريقای جنوبی در مقايسه با پيروان مذاهب ديگر در آن کشور کاملا چشمگير است.
زنان آزاديخواه يهودی
صدای آزادی و برابری خواهی آنان از اقشار مختلف شنيده می شد. هلن سوزمن، يهودی عضو پارلمان آفريقای جنوبی با صراحت عملکرد رژيم آپارتايد را در پارلمان به چالش می کشيد. او اولين زن سفيدپوستی بود که برای ملاقات نلسون ماندلا به زندان روبن آيلند رفت.
نادين گلدیمر، نويسنده ی اهل آن سرزمين که جايزه نوبل ادبيات سال 1974 را از آن خود نمود، کسی بود که متن دفاعيه نلسون ماندلا در دادگاه را تصحيح نمود. بی گمان در ميان ليست نامهای زنان آزاديخواه يهودی نام "روت فرست" در صدر آن می درخشد. زنی که به خاطر باورهایش، کشته شد.
روت فرست و مرگ در راه باورها
پدر و مادر روت يهوديانی بودند که در اوايل قرن بيستم از کشور لتونی به آفريقای جنوبی مهاجرت نموده و سپس به حزب کمونيست آن کشور پيوستند.
روت در ژوهانسبورگ به دنيا آمد و همچون والدينش يکی از اعضای حزب کمونيست بود. او به عنوان روزنامه نگار و دانشگاهی در روزنامه گاردين که در داخل کشور ممنوع بود، عليه رژيم آپارتايد قلم می زد. همسر او، جو اسلوو، سال های بسيار طولانی رئیس حزب کمونيست بود و يکی از همرزمان نزديک نلسون ماندلا محسوب می شد.
در سال 1963 روت بدون آن که متهم به جرمی شود، به مدت 117 روز در بازداشت به سر برد. يک سال بعد به لندن رفت و کتابی در باره بازداشت و بازجويی خود تحت عنوان "117 روز"را به رشته تحرير درآورد. روت بین سالهای 73-78 محقق در دانشگاه منچستر بود.
برای دومين بار به همراه همسرش به تبعيد به موزامبيک رفت. در 17 سپتامبر 1982 زمانی که در دفترش در دانشگاه ادورادو مونه لنه بسته ی ارسال شده برايش را گشود، بمبی منفجر شد که بلافاصله او را به قتل رساند و سه تنی که در اتاقش حضور داشتند را مجروح نمود. روت فرست اولين قربانی بسته حاوی بمب در آفريقای جنوبی بود.
شاخه ی نظامی حزب اِی اِن سی به نام "اوم خونتو سی زوه" که توسط نلسون ماندلا، جو اسلوو و والتر سی سوله تاسيس شده بود، دست به اقدام تلافی جويانه ای زد. دو تن از اعضای اين شاخه به رهبری ابوبکر اسماعيل و تحت نظر اليور تامبو، رهبر آن زمان حزب، طرح انفجار بمب تعبيه شده در داخل اتومبيل در خارج از دفتر نيروی هوايی آفريقای جنوبی را ریختند، اما بمب ده دقيقه زودتر از زمان معين منفجر شد و 19 نفر را به قتل رساند و 217 نفر را مجروح نمود. اين انفجار در خيابان چرچ صورت گرفت و از همين روی اين بمب گذاری که يکی از بزرگترين بمب گزاري های شاخه نظامی حزب اِی اِن سی محسوب می شود، با نام بمب در خيابان چرچ نام می برند.
بعد از انتقال قدرت سفيدان به سياه پوستان، گِرگ ويليامسون و جری رآوان، عاملان قتل روت فرست، به فراخوان کميسيون آشتی و حقيقت ملی آفريقای جنوبی پاسخ دادند و در دادگاهی به رياست اسقف دزمند توتوف يکی از مردان آزاديخواه، محبوب، مورد احترام و يکی از دوستان نلسون ماندلا نحوه قتل روت فرست را با جزئيات تشريح کردند. دادگاه نيز با توجه به صداقت آنان و ابراز ندامتشان آنان را عفو کرد. دختر روت، جولين اسلوو، ديده ها، شنيده ها، و احساساتش را در جريان قتل مادرش در آن کميسيون در کتابی ثبت و ضبط نمود. ابوبکر اسماعيل هم به دليل انفجار بمب در خيابان چرچ و قتل و مجروح کردن بسياری از مردم از کميسیون تقاضای بخشش نمود که به درخواست او نيز پاسخ مثبت داده شد.
|
Monday, March 3, 2014
زنان يهودی سفيدپوست آزاديخواه عليه رژیم آپارتايد
Thursday, February 27, 2014
ایرنا سندلر و کودکان يهودی
نويسنده:
زارا مجيدپور
ايرنا سندلر، زن
جوانی بود که به کار پرستاری و مددکاری اجتماعی مشغول بود. اگر چه ايرنا، مسيحی
کاتوليک بود اما با اشغال سرزمينش، لهستان توسط آلمان نازی به سازمان مقاومت
"زگوتا" پيوست، سازمانی که هدفش نجات جان يهوديان از مرگ بود.
در دورانی که هيتلر، مرگ را
"راه حل نهايی مساله يهوديان" می دانست و در اردوگاههای چون آشويتس صدها
هزار نفر انسان در اتاق های گاز جان می
دادند و در کوره های آدم سوزی، خاکستر می شدند ايرنا و همکارانش 3 هزار مدرک جعلی
برای کمک به يهوديان تهيه نمودند.
کمک به يهوديان که
از طرف نازيها با کلمات توهين آميزی چون"موش" و غيره مورد خطاب قرار می
گرفتند نه تنها آسان نبود بلکه در صورت شناسايی فرد توسط گشتاپو؛ پلس مخفی آلمان
نازی مرگ گاه همراه با شکنجه عاقبت کار فرد
امداد رسان بود و اين سرنوشت اغلب اعضای خانواده ی او نيز در بر می گرفت.
ايرنا، در نقش متخصص
لوله کشی و فاضلاب
سازمان مقاومت
زگوتا، از ايرنا می خواهد که به عنوان رييس شاخه کمک به کودکان يهودی جان آنها را
نجات بخشد. ايرنا با کسب مجوز کار به عنوان متخصص لوله کشی و فاضلاب وارد محله ی
يهودی نشين ورشو می شود.
او با استفاده از
شگردههای مختلف توانست دو هزار و پانصد نوزاد؛ خردسال و گاه نوجوان را از محله
يهوديان خارج نمايد. گاه کودکی را در قسمت پايين جعبه ابزارش پنهان می کرد و گاه
آنان را در لوله جاسازی می نمود. ايرنا سگش را آموزش داده بود که به هنگام بازرسی
کاميونش توسط سربازان نازی پارس نمايد. پارس کردن سگ، پوششی بود برای مخفی کردن
صدای احتمالی نوزاد يا کودک پنهان شده از شنود سربازان.
در انتهای کاميون
ايرنا، علاوه بر لوله ها و سگ، کيسه ای هم وجود داشت که از آن برای مخفی کردن
کودکان بزرگتر استفاده می نمود. ايرنا، با کمک همکارانش ناجی جان دو هزار و پانصد
کودک يهودی از مرگ بود اما نتوانست تا پايان جنگ به کارش ادامه دهد. او توسط
نازيها دستگير و تحت شکنجه قرار گرفت. با آن که دو دست و پاهايش شکسته شدند اما
توانست جان به سلامت برد.
نام ها در ظرف شيشه
ای
کودکان نجات يافته،
يا به خانواده ها به عنوان فرزند خوانده سپرده شدند يا در يتيم خانه ها مورد
سرپرستی قرار گرفتند. جای که ديگر سايه مرگ بالای سرشان نبود. ايرنا، نام هر کودکی
خارج شده را ثبت و ضبط می نمود و سپس يادداشتهايش را در ظرف شيشه ای گذاشته و آن
را زير درخت پشت خانه اش پنهان می کرد. او اميدوار بود که روزی کودکان را به
خانواده هايشان بازگرداند اما اتاق های گاز اردوگاههای نازيها بيشتر پدر و مادرها
را از کودکانشان برای هميشه جدا نمود.
کودکی ايرنا
ايرنا، هفت ساله بود
که پدر پزشکش به علت بيماری تيفوس در گذشت. بعد از مرگ پدر چند نفر از رئوسای
جامعه يهودی به مادر ايرنا که زنی مسيحی کاتوليک بود پیشنهاد می نمايند که هزينه ی
تحصيل کودک پدر از دست داده را بپردازند. که مادر می پذيرد. در دوران دانشگاه،
ايرنا به حزب سوساليست که قدرتمندترين حزب دست چپ لهستان بود پيوست. در همان دوران،
شاهد سياست تبعيض مذهبی عليه يهوديان بود که عليه آن سياست قد علم نمود. اين
اعتراض سه سال اخراجش از دانشگاه را به همراه آورد.
جايزه صلح نوبل
در سال 2007، ايرنا
يکی از نامزدهای جايزه صلح نوبل بود اما به جای او سياستمدار آمريکايی "ال
گور" به جهت فعاليت هایش درباره محيط زيست و گرمايش جهانی انتخاب شد.
ايرنا سه فرزند داشت
که اولين آنها در نوزادی از دنيا رفت. فرزند دومش بر اثر سکته قلبی در سال 1999
دست از دنيا شست و تنها فرزند باقی مانده، دختری است که می کوشد نام مادرش را زنده
نگاه دارد. ايرنا در سال 2008، در سن 98 سالگی در شهر ورشوی لهستان چشم بر دنيا
بست.
Monday, February 3, 2014
"لوليتا"، زنی که نامش با تاریخ پرتوريکو گره خورده
نويسنده: زارا مجيدپور, ١٤ بهمن ١٣٩٢
|
لوليتا زن وطن پرستی بود باورمند به سوسياليسم، که برای باورش دست به اسلحه برد. از همين رو برخی از مخالفانش او را تروريستی می دانند که در صورت پيروزی او و هم فکرانش، پرتوريکو به کشوری غرق در فقر و فلاکت تبديل می شد. کشوری بی بهره از ابتدايی ترين امکانات و حقوق اوليه انسانی چون برخی از کشورهای دريای کارائیب.
شهرزاد نیوز: "پدرو" (1) به "لوليتا" دستور می دهد تا "مهمترين نقطه استراتژيکی دشمن" را هدف قرار دهد و لوليتا همان می کند که پدرو خواسته بود. در سال 1954 لوليتای جوان و زيبا رو با صورتی آرايش کرده و لباس شيکی بر تن به همراه سه نفر ديگر وارد پارلمان آمريکا می شود و در حالی که اسلحه ای به دست داشت، فرياد می زند: "زنده باد پرتوريکوی آزاد" و سپس پرچم سرزمينش را به اهتزار درمی آورد.
اگر چه لوليتا فرياد می کشد که "من برای کشتن کسی نيامده ام، آمده ام تا برای پرتوريکو بميرم"، اما سی گلوله از چهار اسلحه خارج می شوند که باعث مجروح شدن پنج تن از اعضای کنگره می گردند. بنا به گفته ی لوليتا، او تنها سه گلوله به سقف ساختمان شليک کرده بود.
پرتوريکو، سرزمينی تحت قيومت آمريکا
در سال 1493 کريستف کلمب وارد مجمع الجزاير پرتوريکو شد و آن سرزمين را "سان خوان باتيستا" نام نهاد و خود به عنوان اولين فرماندار بر آن سرزمين حکم راند. در قرن شانزدهم آن سرزمين جزو مستعمرات اسپانيا محسوب گردید و حاکمان اسپانيا چند قرن بر آن فرمان راندند. بعدها نام پايتخت و مجمع الجزاير با يکديگر عوض شد و بدين ترتيب نام پايتخت به سان خوان و مجمع الجزاير به پرتوريکو تغيیر نمودند.
در اواخر قرن نوزدهم يکی از کاپيتان ها و تئوريسين های نيروی دريايی آمريکا، کتابی در باره اهميت وجود پايگاه نظامی در دريای کارائيب برای مقابله با نيروی دريايی بريتانيا به رشته تحرير درآورد و اين آغازی بود برای جلب توجه سياستمداران آن کشور.
هشت سال بعد از نوشتن کتاب، در جنگی ميان اسپانيا و آمريکا که به پيروزی آمريکا خاتمه يافت، مجمع الجزایر پرتوريکو تحت قيومت آمريکا قرار گرفت. اگرچه در سال 1917 مردم پرتوريکو شهروند آمريکا محسوب شدند و از آن پس با پاسپورت آن کشور مسافرت می نمايند، اما حق رأی دادن در انتخابات رياست جمهوری آمريکا را ندارند.
ورود به دنيای سياست
"دولارس لبورن" دختر زيبارویی بود که در مسابقه "ملکه گل های ماه می" به عنوان زيباترين دختر انتخاب شد. او در نوجوانی به حزب آزادی پيوست، اما مرگ تعدادی از اعضای حزب ميهن پرست پرتوريکويی در جريان يک راهپيمايی صلح آميز سبب شد که از حزب آزادی خارج و به حزب ميهن پرستان پرتوريکويی ملحق گردد. اين الحاق در سن هجده سالگی او صورت گرفت. او نام مستعار لوليتا را برای خود انتخاب نمود و در سن 34 سالگی آن نام را برای هميشه در تاريخ سرزمينش به يادگار گذاشت.
لوليتا، قهرمان يا تروريست؟
در سال 1979، بعد از گذشت 25 سال، جيمی کارتر رئيس جمهور وقت آمريکا، فرمان عفو لوليتا را صادر نمود و او زندان را به مقصد سرزمينش پشت سر گذاشت. به هنگام ورود، لوليتا از طرف هوادارانش چون قهرمانی مورد استقبال قرار گرفت و تا زمان مرگش برای استقلال پرتوريکو مبارزه نمود. او در سال 2010 در سن نود سالگی دست از جهان شست.
لوليتا زن وطن پرستی بود باورمند به سوسياليسم، که برای باورش دست به اسلحه برد. از همين رو برخی از مخالفانش او را تروريستی می دانند که در صورت پيروزی او و هم فکرانش، پرتوريکو به کشوری غرق در فقر و فلاکت تبديل می شد. کشوری بی بهره از ابتدايی ترين امکانات و حقوق اوليه انسانی چون برخی از کشورهای دريای کارائیب.
پای نوشت:
1- پدرو آلبيز کمپوز، وکيل، سياستمدار و رهبر جنبش استقلال طلبانه پرتوريکو بود. او به شش زبان سخن می گفت و اولين پرتوريکويی بود که از دانشگاه هاروارد در رشته حقوق فارغ التحصيل شد.
|
Tuesday, January 14, 2014
سفر به "بندر ثروتمند"، به پرتوريکو
می پرسم: تن فروشی مگه در پرتوريکو غيرقانونی نيست؟ ميگل جواب می دهد: تو لاپرلا هيچ چيزی غيرقانونی نيست. پول بده هر چی بخوای برات فراهم مي شه. برخی از مردهای توريست برای دخترهای پرتوريکویی به اينجا می آن، البته زن های توريستی هم هستند که در پی شکار مردهای پرتوريکویی هستن." جمله آخرش را اولين باری بود که می شنيدم.
نويسنده: زارا مجيدپور, ٢٤ دی ١٣٩٢
شهرزادنیوز:هشت نفر در ميهمانی شب قبل از کريسمس درخانه ی "آنتونی" آمريکايی و همسر زيبای پرتوريکويش "ايوا" در "سان خوان" گرد آمده بودند. درخت کريسمس بزرگ تزئین شده با فرشته ای بالای آن اولين چيزی بود که نگاه ها را به خود جذب می نمود. آنتونی پشت ميز چوبی بار خانه اش ایستاده بود و با انواع نوشيدنی های الکلی از مهمان هایش پذيرايی می کرد.
دو روزی بود که به سان خوان، پايتخت مجمع الجزاير پرتوريکو، وارد شده بودم و از هوای دل انگيز، ساحل کارائيب و همنشينی با مردم پرتوريکويی لذت می بردم؛ مردمی با فرهنگ گرم کارائيبی. در آن ميان به جز آنتونی و همسرش، تنها "ميگل" را در فروشگاه هنری آنتونی ملاقات نموده بودم. مرد جوان دو رگه ای با چهره ای درشت و اندام درشتر ورزشکارانه. اولين چيزی که در برخورد با او به شدت توجه ام را به خود جلب نمود ابروهای بسيار نازک شده اش بود که با چهره اش هيچ تناسبی نداشت. البته در طول دو روز گذشته چند مرد جوان پرتوريکويی همچو او با ابروهای بسيار نازک شده ديده بودم.
ايوا با مهربانی خاصش و با لهجه ی غليظ اسپانيايی اش می پرسد:"از سان خوان خوشت اومده؟" پاسخش می دهم: از قدم زدن در خيابانهای تنگ و سنگفرش شده ی سان خوان قديمی خسته نمی شم." و ادامه مي دهم: "باورش سخته که اين جای زيبا آمار بالای جرم و جنايت داره."
مرد چاق و کوتاه قدی که در صندلی بار نشسته و ليوان ويسکی پر يخش را آرام آرام تکان می دهد و در عين حال از پشت عينکش به من نگاه می کند، مخاطبم می سازد. "ظاهرا جرم و جنايات در اينجا معروفتر از زيبائیهاشه؟" هنوز پاسخ مرد عينکی را نداده ام که آنتونی از کار مرد عينکی می گويد. "خوزه استاد دانشگاه در رشته حقوقه." من که انگار هم صحبت دندانگيری نصيبم شده بود، با اشتياق پاسخش می دهم. "قطعا نع! پرتوريکو مجمع الجزاير زيباییه و اين مهمترين دليل اومدنم به اينجاست. اما در کنار اين زيبايي ها، ميزان قتل در اينجا با جمعيت حدود 4 ميليون نفریش 5 برابره ميانگين عمومی اون در آمريکاست که البته خبر خوبی نيست."
خوزه جرعه ای از ویسکی اش را بالا می اندازد و درسم می دهد:" دليل هفتاد درصد اين قتل ها، مواد مخدره. کارتل ها مواد مخدر رو از کلمبيا و پرو به پرتوريکو و از اينجا به آمريکا می فرستن." من که برای اولين بار نام کشور پرو را به عنوان صادرکننده مواد مخدر می شنوم، می پرسم :"مواد مخدر منظورتون کوکائينه ديگه؟" استاد دانشگاه جواب می دهد: "البته عمده کوکائينه اما گاهی قاچاقچيان خرده پا هروئين هم به پرتوريکو وارد می کنند." سپس عينکش را جا به جا می کند و ادامه می دهد: "چند وقت پيش پليس هفت نفر رو به خاطر بلعيدن هروئين دستگير کرد. اين هفت نفر از "آرو"- جزيره ای در دريای کارئیب و متعلق به هلند- به پرتوريکو آمده بودند و می خواستند که به آمريکا ببرند."
می پرسم: در پرتوريکو مگه قوانين پرتوريکو- آمريکا حاکم نيست؟ پس چرا از پس اين مشکل بر نمی آن. ميگل با صدای نسبتا بلندی می گويد :"تازه بحث داره جوون می گيره." تازه آن وقت بود که متوجه شدم اغلب ميهمانان به گفتگوی من و خوزه گوش می کنند. حضور شنوندگان بيشتر، خوزه را در کانون توجه قرار داده بود و اين موقعيت شور سخن گفتن را در او به خوبی برانگيخته بود.
"همون جور که می دونی، پرتوريکو کشور مستقلی نيست و تحت قيمومت آمريکاست. در پرتوريکو قوانين پرتوريکو و آمريکا اجرا ميشه، اما مشکل اصلی فساد در دستگاه پليسه. چندين بار چندين پليس به خاطر فساد محاکمه شدند. چهار سال پيش 28 پليس که در زمينه مواد مخدرفعاليت می کردند، دستگير شدند که اين تعداد دستگيری پليس جزء موارد نادر در تاريخ پليس امريکا محسوب ميشه."
آنتونی در حالی که محتوی موهيتوی- موخيتو- را تکان می دهد، می پرسد: "پس چاره چيه؟" از اين که در مهمانی کريسمس از جرم و جنايت سخن گفته بودم، احساس ناخوشايندی زير پوستم دويده بود؛ هر چند هم صحبتی چون خوزه را نمی توانستم ناديده بگيرم، سئوال ميزبانم مرا از آن احساس رها نمود. خوزه ليوان خاليش را روی ميز بار می گذارد که تنها چند لحظه بعد آنتونی آن را با ويسکی اسکاتلندی جانی واکر به همراه يخ نيمه پر می کند. خوزه صدايش را صاف می کند:" چاره کار آزادی استفاده از مواد مخدره." ايوا با شنيدن اين جمله چيزی به زبان اسپانيايی زمزمه می کند و روی خود صليب می کشد.
الکل به ميگل نشاط بخشيده است. "خيلی چيزهای ديگه هم بايد آزاد بشه." آنتونی در حالی که ميگل را مخاطب می سازد، می گويد:"اونوقت "لاپرلا" مشتری مثل تو رو از دست مي ده." ميهمانان می خندند و ميگل بلندتر از ديگران. من که نه منظور ميگل را دريافته بودم و نه می دانستم لاپرلا چيست، از آنتونی کمک می طلبم و او پاسخ می دهد: "لاپرلا يه منطقه ای از سان خوانه که در اون عشرکتده های زيادی وجود داره. در اونجا هم مواد مخدر فروخته مي شه و هم دخترهای تن فروش کار می کنن."
می پرسم: تن فروشی مگه در پرتوريکو غيرقانونی نيست؟ ميگل جواب می دهد: تو لاپرلا هيچ چيزی غيرقانونی نيست. پول بده هر چی بخوای برات فراهم مي شه. برخی از مردهای توريست برای دخترهای پرتوريکویی به اينجا می آن، البته زن های توريستی هم هستند که در پی شکار مردهای پرتوريکویی هستن." جمله آخرش را اولين باری بود که می شنيدم.
زنان زيبای پرتوريکويی در جهان نامدارند. از سال 1970 تا 2006 دختران زيباروی این سرزمين 5 بار عنوان "دوشيزه جهان" را از آن خود نموده بودند. علاوه بر پنج دوشيزه ی جهان، زنان معروفی بسياری هم از اين سرزمين در هاليوود صاحب نام شده اند، زنانی همچو "جنيفر لوپز" و "روزالين سانچز". البته مردان پرتوريکويی بسياری هم نام سرزمينشان را در دنيا بلند آوازه ساخته اند، مردانی چون "ريکی مارتين" يا "مارک آنتونی".
"برونو"، يکی ديگر از ميهمانان که بوی سيگار برگ کوبای می دهد، بویی که مشامم را در همان ابتدای معرفیش تحريک نموده بود، مخاطبم می سازد. "آنتونی گفت که به هنر علاقه داری، وقت کردی کارهای هنری پرتوريکويی رو ببينی؟" آنتونی روز ورود به سان خوان و در ديدارش چند کار نقاشی او را نشانم داده بود، نقاشی هایی که نتوانستم با آنها ارتباط برقرار نمايم.
نمی دانم برونو از محور گفتگوی ما خسته شده بود و می خواست آن را به جهتی ديگر براند يا به راستی می خواست در باره هنر سخن رانده شود. برای آن که گفتگو را به مسير دلخواهم برگردانم، جوابش می دهم: متاسفانه در زمينه هنر در پرتوريکو اطلاعات چندانی ندارم و سپس ادامه می دهم: فکر می کنم هنرمندان اين سرزمين به دليل داشتن مليت آمريکايی لااقل در زمينه موسيقی و بازيگری می تونن راحتتر به دنيای هنر آمريکا وارد بشن.
با اين گريز، سئوال بسيار پرسيده ام در طول دو روز گذشته با افرادی که گپی با آنان زده بودم را بار ديگر مطرح می کنم و مشتاقانه منتظر پاسخشان می مانم. از خوزه می پرسم: دوست داری پرتوريکو کشور مستقلی بشه؟ خوزه قاطعانه "نع" می گويد و با کمی تامل می افزاید: "پرتوريکا تحت قيومت آمريکاست و به همين دليل ما از امکانات خوبی بهره مند هستيم. مثلا با اين که اين سرزمين در مقايسه با آمريکا چندان پيشرفته نيست، اما مردم پرتوريکو مليت آمريکايی دارند و با پاسپورت آمريکا هر کجا که بخوان ميرن. ما حق رای دادن در انتخابات رياست جمهوری آمريکا رو نداريم، اما درقبالش مالياتی هم به دولت آمريکا نمي ديم. بعد از پايان جنگ آمريکا-اسپانيا در سال 1898 که پرتوريکو تحت قيومت آمريکا در اومد، مردم اينجا به زبان اسپانيايی حرف می زنن. بچه های ما در مدرسه به زبان مادريشون، اسپانيايی درس می خونن و تنها در مدارس دوزبانه يا خصوصی زبان انگليسی در کنار زبان اسپانيايی تدريس ميشه. اگه قرار باشه مستقل باشيم، کشوری مي شيم مثل ديگه کشورهای کارئيب، مثل هائيتی يا چه می دونم کوبا."
آنتونی می گويد: "چند بار در پرتوريکو برای الحاق اين سرزمين به آمريکا به عنوان ايالت پنجاه و يکم رفراندم برگزار شد، اما مردم تن به اين الحاق ندادند. البته درصد بسيار کوچيکی از ناسيوناليست ها می خوان اينجا کشور مستقلی بشه و حتی در سال 1950 درصدد ترور رئیس جمهور آمريکا، ترومن، براومدند که موفق نشدند. اما چهار سال بعد زنی به نام "لوليتا" به همراه چند ناسيوناليست ديگه 5 نفر از اعضای کنگره آمريکا رو به ضرب گلوله زخمی کرد."
ميگل ته جام موهيتویش- موخيتو- را بالا آورده که آخرين سئوالم را از او می پرسم: چرا مردهای جوون پرتوريکويی ابروهاشونو اين قدر نازک می کنن؟ ميگل دستی به ابروهايش می کشد و پاسخم می دهد:"مده، مد شده که مردهای جوون هم ابروهاشونو نازک می کنند، هم موهای زير بغلشونو می زنن. بعضی ها حتی موهای پاهاشونو هم می زنن." صدای ايوا در سالن می پيچد. "شام آماده س. لطفا از خودتون پذيرايی کنين."
Saturday, December 21, 2013
ترک سرزمين
پدر خانواده با چشمهای درشت آبی رنگ و نگاه مهربانش درسم داد که "ما اهل زيمباوه ايم نه انگلستان. پدر بزرگ من از انگلستان به زيمباوه آمد، پدرم، من و فرزندانم همگی در زيمباوه بدنيا آمديم. سه نسل از خانواده من در آن خاک به دنيا آمد و بزرگ شد و از انگليسی تباريمان همين پوست سفيد و موی بلوند را به ميراث برده ايم
|
شهرزادنیوز: در دوران دانشجويی در دانشکدهای سياسی در تهران، کمتر دانشجويی فرق کشورهای آفريقايی چون نيجريه را با بوتسوانا می دانست و يا می توانست کشوری چون ساحل عاج را روی نقشه نشان دهد. به احتمال خيلی زياد خيلی از آنها نام کشور "کيپ ورد" را نشنيده بودند. برای برخی تمام کشورهای آفريقايی يک تصوير کلی داشت؛ فرقی هم نمی کرد کجای آن قاره باشد، کودکان استخوانی گرسنه در حال مرگ با مگس های موذی اطراف صورتشان و فقر و ديگر هيچ. تصويری برگرفته از ناخوانی و ناآگاهی که تلویزيون تغذيه کننده اصلی آن بود. برای برخی از ما دکتر ولايتی، وزير امورخارجهی سابق، کاشف کشورهای آفريقايی محسوب می شد! و آن گاه که می خواستيم از کشوری دور و ناشناخته مثال آوريم از بورکينافاسو، آنگولا يا زيمباوه نام می برديم، انگار آن کشورها آخر دنيا بودند.
سرنوشت چنان رقم خورد که يکی از همان کشورهای قاره ی سياه خانه ی دومم شود. اولين بار که خانواده ی زيمباوه ای مهاجری را در کشور بوتسوانا ملاقات نمودم، در شگفت شدم که مگر زيمباوهای هم سفيد و مو بلوند می شود؟ چند ماهی از گرفتن زمينهای کشاورزی سفيدپوستان زيمباوه ای توسط دولت موگابه می گذشت و خانواده های زيادی، علاوه بر دارائي هايشان چيزی بسيار با ارزشتری را پشت سر گذاشته بودند، سرزمينی که "وطن"می ناميدنش.
خانواده "اسپنسر" چند ماه بعد از تصاحب زمين هايشان به مهاجرت اجباری تن داده بودند. در خانه اشان در بوتسوانا، هنوز همه چيز رنگ و بوی زيمباوه را داشت. مجسمه های زيبای سنگی زيمباوه ای در جای جای خانه خودنمایی مي کرد. نقشه ی چوبی بزرگی از آفريقا که در اتاق پذيرايی آويزان بود، از عمق علاقه اشان به اين قاره حکايت می کرد. هر بار که از "رودزيا" که بعدها به زيمباوه تغيير نام يافت سخن می گفتند، به وضوح درد در چهره هايشان هويدا می شد.
خالی بودن انبان دانشم نسبت به اين قاره پهناور و زيبا را در همان روزهای اول ورودم دريافتم. در ديدار از دوستی که در کشور بوتسوانا به سر می برد، ميهمان خانواده اسپنسر شدم. وقتی ميزبان از تصرف زمين ها و آوارگي شان شکوه می کرد، ناآگاهانه پرسيدم: شما انگليسی تباريد نه زيمباوه ای! چرا به خانهتان در انگلستان برنمی گرديد؟ پدر خانواده با چشمهای درشت آبی رنگ و نگاه مهربانش درسم داد که "ما اهل زيمباوه ايم نه انگلستان. پدر بزرگ من از انگلستان به زيمباوه آمد، پدرم، من و فرزندانم همگی در زيمباوه بدنيا آمديم. سه نسل از خانواده من در آن خاک به دنيا آمد و بزرگ شد و از انگليسی تباريمان همين پوست سفيد و موی بلوند را به ميراث برده ايم." و بلافاصله ادامه می دهد: "تصور کن که فرزندان و نوادگان تو در آفريقای جنوبی بدنيا آيند، در آن کشور بزرگ شوند و سرزمينی جز آن کشور را "وطن" ندانند و روزی دولت آن سرزمين تصميم بگيرد که تمام دارائي های آنان را تصرف کند؛ آن هم به دليل رنگ پوستشان و يا به اين دليل که آنان بعد از چندين نسل، هنوز "اهل" و بومی آن کشور محسوب نمی شوند. آيا تو اين "حق" را برای آن دولت قائل خواهی شد؟... مرد، پاسخ منفيم را در سکوتم شنيد.
تنها سفيد پوستان زيمباوه ای طعم تلخ مهاجرت را نچشيدند. در چند سال اخير متخصصان و روشنفکران سياه پوست زيمباوه ای نيز مهاجرت را به ماندن ترجيح دادند.
تيموتی پزشک متخصص سياه پوست زيمباوه ای است که به همراه خانواده اش به آفريقای جنوبی مهاجرت نمود و در يکی از روستاهای مرزی اين کشور به طبابت مشغول است. تيموتی که متخصص اطفال است، در باره علت مهاجرتش چنين می گويد:
"اگر عضو حزب زآنو- پی اف – حزب موگابه – باشی به راحتی می تونی به مراتب بالا صعود کنی و اگر با سياستهای دولت سازگار نباشی، مهاجرت آخرين و بهترين راه حله."
البته عضويت در اين حزب برای اعضايش امنيتی به وجود نمی آورد. در حال حاضر چندين نفر از وزرای دولت موگابه و افراد عاليرتبه حکومتش نیز در زندان بسر می برند. او ادامه می دهد: "در سالهای مبارزه برای استقلال به عنوان يک جوون زيمباوه ای "رابرت موگابه" را ستايش می کردم. برای من و خيلي های ديگه اون تنها يه قهرمان و رهبر استقلال نبود، ما همه ی آمال و آرزوهايمان را در او می ديديم. در سخنراني هايش با شادی و اميد به صحبت هايش گوش می داديم، اما حالا بعد ازحدود سی سال، هيچ چيزی از زيمباوه که روزی سبد نون آفريقا بود، باقی نمونده. ديگه نمی تونستم شاهد مرگ بچه ها باشم، بچه هایی که برای نجات از مرگ، به دارو نياز دارن. بالاخره تصميم گرفتم به آفريقای جنوبی مهاجرت کنم و حالا در اين روستای مرزی به کارم ادامه مي دهم. حداقل اينجا بچه ای بخاطر نبود دارو نمی ميره."
برای کسانی چون تيموتی پزشک يا خانواده ی اسپنسر مهاجرت با تمام سختي هايش بسيار آسانتر از ديگر مردم زيمباوه است. بارها از تلویزيون شاهد ورود غير قانونی پناهجويان زيمباوه ای از روی سيم خاردارها برای ورود به خاک آفريقای جنوبی بوده ام.
با "سايمون" نوجوان سياه پوست زيمباوه ای که در يکی از مراکز مرزی آفريقای جنوبی بسر می برد ملاقات نمودم. او نيز به همراه صدها زيمباوه ای ديگر با عبور از مرز، خود را به آفريقای جنوبی رسانده بود. از او می پرسم: بخاطر ورود غير قانونی ممکنه تو رو به زيمباوه برگردونند. اون وقت چکار می کنی؟ سوالم هيچ واکنشی در چهره ی نوجوانش برنمیانگيزد. با خونسردی می گويد: "دوباره برمیگردم، اينجا میتوانم کاری پيدا کنم و ديگه گرسنه نمونم، آدم گرسنه به هر کاری دست می زنه به هر کاری." سپس دستهايش را در جيبهای شلوارش فرو می برد و آن گاه جيبهای خالی را بيرون می آورد و ادامه می دهد: "خالی خاليه." لباس مندرس و روزها نشستهاش ، تمام دارائی اوست از اين جهان. می پرسم: پدر و مادرت کجان؟
سايمون: "چند سال پيش هر دوشون از ايدز مردند. بعد از مرگ اونها با مادربزرگم زندگی می کردم که اونم دو ماه پيش فوت کرد." به چهره ی نوجوانش می نگرم. می بايست به جای رد شدن از سيمهای خاردار مرزی پشت ميز مدرسه می نشست و برای آينده ای درخشان نقشه می کشید، دستش را به گرمی می فشارم و برايش آرزوی موفقيت می کنم.
سلينا، زن خدمتکار اهل آفريقای جنوبی، از زنان زيمباوهای گله میکند که در قبال يک روز کار، به نصف درآمد روزانه ی يک خدمتکار بومی قانعند، از اين روی کارفرمايان آنان را بر بوميان ترجيح می دهند. او همچنين از حضور مردان زيمباوه ای در سرزمينش شکوه میکند و از آنان بعنوان مسبب اصلی افزايش جرم و جنايت در کشورش نام می برد، شکوه ای که از ديگران نيز بسيار شنيدهام و من به سايمون نوجوان میانديشم با آن جيبهای خالی که برای سير کردن شکم گرسنه ی خود از سرزمينش گريخته بود.
|
Monday, December 16, 2013
نلسون ماندلا، قهرمان يا قديس؟
نويسنده: زارا مجيدپور, ٢٥ آذر ١٣٩٢
|
پيش از مرگ ماندلا، پژوهشگر بريتانيايی با ارائه مدرک اعلام نمود که ماندلا نه تنها عضو حزب کمونيست آفريقای جنوبی بود، بلکه يکی از اعضای رده بالای اين حزب شمرده می شد. چند روز بعد از درگذشت نلسون ماندلا، حزب کمونيست آفريقای جنوبی اعلام نمود که رفيق ماندلا يکی از رهبران اين حزب بود.
شهرزاد نیوز: نلسون ماندلا نه کينه ای بود و نه اهل انتقام، و اين را می توان بزرگترين راز جاودانگی نامش دانست. ماندلا در طول اسارتش در زندان روبن آيلند، به جای کينه و نفرت از سفيدپوستان آفريکانر- هلندی تبارها- به يادگيری زبان آفريکانس همت گماشت و در اين راه بسيار جدی و با پشتکار بود. هدف او تنها سخن گفتن به آن زبان خلاصه نمی شد، بلکه او با استفاده از زبان می خواست با فرهنگ و انديشه ی مردمی آشنا گردد که چون او اهل کشور آفريقای جنوبی بودند.
در کنار اين خصوصيت والای شخصيتی، نلسون ماندلا سياستمداری زيرک و کار کشته بود و ازهر وسيله ای برای اتحاد مردم سرزمينش فارغ از رنگ و نژاد مدد می گرفت که در اين نوشته به چند مورد به صورت اختصار پرداخته
خواهد شد.
وزرای سفيدپوست در کابينه
از دوران رياست جمهوری نلسون ماندلا با نام "دوران طلايی" نام می برند که با نگاهی به دوران رياست جمهوری دو جانشين او به خوبی می توان دليل اين نام گذاری را دريافت. زمانی که نلسون ماندلا به عنوان رئيس جمهور انتخاب شد، چندين سياستمدار سفيدپوست به کابينه اش راه يافتند. کاری که بعد از او ديگر در هيچ کابينه ای تکرار نشد. وزرای کشاورزی، انرژی، محيط زيست، معادن و انرژی به سفيدپوستان اختصاص يافت.
جادوی ورزش
نلسون ماندلا در دوران جوانی به دو استقامت و به خصوص بوکس بسيار علاقمند بود. او به عنوان يک ورزشکار به جادوی ورزش به خوبی واقف بود و از آن برای هدف خود به خوبی استفاده نمود. در کشور آفريقای جنوبی سياه پوستان به فوتبال عشق می ورزند و سفيد پوستان به رگبی و کريکت- هندی تبارها نيز جزو علاقمندان کريکت محسوب می شوند.
در سال 1995 مسابقات جهانی رگبی به ميزبانی آفريقای جنوبی برگزار شد و ماندلا از اين فرصت طلايی به بهترين شکل بهره برد. او با همکاری کاپيتان وقت تيم ملی رگبی آفريقای جنوبی "فرآنچوآ پينار" و ديگر بازيکنان توانست تيم "اسپرينگ باک" را قهرمان آن دوره از مسابقات گرداند. شادی روز پيروزی اسپرينگ باک يا غزال آفريقایی تنها به سفيدپوستان اختصاص نداشت، بلکه در آن روز مردم این سرزمين فارغ از هر نژادی به غزال آفريقایی سخت می باليدند.
در کنار ويژگي های والای انسانی نلسون ماندلا و اقدامات مثبت او، انتقاداتی نيز عليه او مطرح است:
مبارزه مسلحانه
اگر چه نلسون ماندلا در ابتدای مبارزه اش پايبند به عدم توسل به خشونت بود، اما رقابت حزب کنگره آفريقا - که ماندلا يکی از رهبران آن محسوب می شد – با پان آفريکانيست ها از يک سو و افزايش خشونت عليه مبارزان سياسی از طرف حکومت آپارتايد از سوی ديگر سبب شد که ماندلا به همراه چند نفر ديگر شاخه نطامی حزب کنگره آفريقا به نام "اوم خونتو سی زوه" يا نيزه ملت را تاسيس نمايد.
در طول سال ها بارها بمب هایی در شهرهای مهم کشور آفريقای جنوبی توسط اعضای اين شاخه منفجر شد و اگر چه گفته می شد که اهدافشان مراکز نظامی بوده،ذ اما در جريان اين بمب گذاري ها ده نفر از مردم عادی از جمله زنان و کودکان کشته و زخمی شدند.
کمونيست بودن ماندلا
هنگامی که دادستان وقت در دادگاهی که ماندلا متهم به خيانت بود، از او در باره کمونیست بودنش سئوال نمود، با پاسخ منفی ماندلا روبرو شد. پيش از مرگ ماندلا، پژوهشگر بريتانيايی با ارائه مدرک اعلام نمود که ماندلا نه تنها عضو حزب کمونيست آفريقای جنوبی بود، بلکه يکی از اعضای رده بالای اين حزب شمرده می شد. چند روز بعد از درگذشت نلسون ماندلا، حزب کمونيست آفريقای جنوبی اعلام نمود که رفيق ماندلا يکی از رهبران اين حزب بود.
اچ آی وی – ايدز
سياست سکوت عليه اين بيماری که از زمان نلسون ماندلا شروع و سپس به سياست انکار در زمان جانشين او تابو امبکی وصل گشت، مردم آفريقای جنوبی را در چنگال اين بيماری گرفتار ساخت. از هر 5 نفر در آفريقای جنوبی يک نفر مبتلا به بيماری اچ آی وی – ايدز است. يکی از دو پسر نلسون ماندلا نیز بر اثر ابتلا به بيماری ايدز درگذشت.
مهاجرت سفيدپوستان
در اواخر دهه 90 و در دوران رياست جمهوری نلسون ماندلا، گروه بسيار بزرگی از سفيدپوستان از آن سرزمين مهاجرت نمودند. با توجه به اين که اغلب اين مهاجران را اقشار روشنفکر و کاردان تشکيل می دادند، طبيعتا خروج مغزها ضربات جبران ناپذيری را بر این کشور وارد ساخت.
نلسون ماندلا بزرگ بود و بزرگوار، اما بعد از رخ در خاک کشيدنش، رسانه های جمعی از اين قهرمان جهان، چنان قديسی ساخته اند که گويا هيچ انتقادی عليه او وارد نيست. ماندلا در باره ی خود چنين می گويد: "من قديس نيستم، مگر آن که قديس را گناهکاری بدانيد که از تلاش دست نمی کشد."
|
Monday, November 25, 2013
سرزمينم، آفريقای جنوبی
| برگردان: زارا مجيدپور, ٣ آذر ١٣٩٢ |
آفريقای جنوبی من، مردی است که برای آزادی 27 سال در زندان به سر برد و زمانی که از زندان رها گشت، اسيرکنندگان خود را در آغوش گرفت و آنها را از بدبختی ای که در آينده در انتظارشان بود نجات داد.
شهرزادنیوز: آفريقای جنوبی من، مرد کارگری است که از فرودگاه تماس می گيرد تا کيف پولم را بدون کم شدن حتی سنتی به من باز گرداند.
زن سفيد پوستی است که سه فرزند خدمتکار سياه پوستش را در همان مدرسه ای که فرزندان خود در آن درس می خوانند، ثبت نام کرد و هزينه ی تحصيلشان را پرداخت. سياستمدار روستايی در استان "پوملانگا" است که حقوق و دستمزدش را به دولت بر گرداند تا در راه فقرا مصرف گردد. او با اين کار نشان داد که ادعای در کنار فقرا بودن نبايد تنها در کلمات خلاصه گردد.
معلمی است که در روزهای اعتصاب، هر روز در ساعات بعد از مدرسه، کلاس های درسش را بر گزار می نمايد تا دانش آموزانش به دليل اعتصاب از يادگيری و آموزش دور نمانند.
آفريقای جنوبی من، دانشجوی سال اولی شهر "بلوم فونتن" است که تمام هدايای تولدش را با اجازه هديه دهندگان، به کودکان يک خانواده در روستایی که با بيماری اچ آی وی- ايدز دست و پنجه نرم می کند، بخشید.
مردمی هستند آسيب ديده از اقدامات نژاد پرستانه که از روی صفای قلب، عوامل آن اقدامها را در ملا عام بخشیدند. گروهی از کشاورزان مرفه ساکن در "پال" هستند که فرزندان کارگرانشان را به بهترين مدرسه فرستادند تا زمانی که پدر و مادرشان در تاکستان ها مشغول به کارند، آنان در مدرسه از بهترين آموزش موجود بهره مند شوند. همسر مرد سفيدپوست کشاورزی است که مرکزی را برای زنان سياه پوستی که شوهرهای کارگرشان در مزارع مشغول به کارند، به وجود آورد تا به آنها مهارت های پيشرفته برای راه اندازی مراکز آموزش معتبر برای خود و کودکان ديگر را آموزش دهد.
آفريقای جنوبی من، پسر سفيدپوست کوچکی ای است در مدرسه ای نامدار در استان کيپ شرقی، که تصميم می گيرد به پسرهای سياه پوست بازی کريکت را آموزش دهد و برايشان لباسهای مخصوص آن بازی را فراهم آورد تا هنگام بازی چون نجيب زادگان باشند.(1) دو پسر سياه پوست خيابانی درشهر دربن می باشند که پول خود را در قوطی شير خالی گدای سفيد پوستی می اندازند و فردی اين کارشان را مخفيانه با دوربين ضبط می نمايد.
کشيش ساکن در شهر ژوهانسبورگ است که درهای کليسای محل خدمتش را به عنوان سر پناه به روی مهاجرين غير قانونی گشود. زن سفيد پوست ساکن باکسبرگ شهر ژوهانسبورگ است که مشخصات مرد سفيدپوستی که يکی از بزرگترين آزاديخواهان را خارج از خانه اش به قتل رساند، را به اطلاع پليس رساند.
آفريقای جنوبی من، مردی است که برای آزادی 27 سال در زندان به سر برد و زمانی که از زندان رها گشت، اسيرکنندگان خود را در آغوش گرفت و آنها را از بدبختی ای که در آينده در انتظارشان بود نجات داد.
کشيشی است که دل به دريای مردم خشمگين می زند تا زنی که را می خواستند حلقه لاستيکی به دور شانه اش بياندازند و او را به آتش کشند، نجات بخشد.(2) رِئیس پليس سابقی است که به زانو افتاد تا پاهای مادری را که در دوران رياستش فرزندانش مفقود شده بودند، را برای کسب حلاليت و بخشش بشويد.
مادرانی که مردی را که می بايست از بچه هايشان مراقبت می نمود اما به دليل سهل انگاريش بچه هايشان ناپديد شدند را بخشيدند. روانشناس دانشگاه کيپ تاون است زمانی که با يکی از مجريان رِژيم آپارتايد مصاحبه نمود دلش برای او سوخت که رِژيم وقت افرادی چون او را مجبور به چه کارهای کرده بود.
آفريقای جنوبی من آرام است و موقر. چون مادر تسليم ناپذيری از محله ی لانگا، کسی که کمر زير سالهای ظلم و ستم خم نکرد و تصميم گرفت که فرزندانش را به خوبی بار آورد؛ با اطمينان از اين که آنها به تلخی ها تسليم نمی شوند. با وجود آن که شانس پيروزيشان بسيار پايین بود اما بالاخره موفق شدند.
دو دختر جوانی که تا پايان دبيرستان هر روز 20 کيلومتر برای رفتن به مدرسه راه می پيمودند و بالاخره توانستند وارد دانشگاه شوند. دانشجویی که برای پرداخت هزينه دانشگاهش سه شغله در طول شب و تعطيلات آخر هفته کار می کرد.
آفريقای جنوبی من، پسر نوجوانی است که روی ويلچر می نشيند و در محله ی فقير به مردم کمک می کند. کشيش کليسای کنورث، جايی که اعضای کليسايش در آن قتل عام شدند، به ديدار قاتلان رفت و از آنان به دليل ذينفع بودن از وجود رژيم آپارتايد حلاليت طلبيد. سياستمداری که از سياست دوری گزيد و حقوق و دستمزدش را نپذيرفت تا بدين صورت عليه سياست اجتماعی حزب سياسي اش اعتراض نمايد. وکيل جوانی که تصميم گرفت زندگی خود را وقف کسانی نمايد که از پس پرداخت خدمات حقوقی بر نمی آيند.
آفريقای جنوبی من، کشور عصبانی، فاسد و خشونت آميزی نيست که صفحات اول روزنامه ها و تيترهای اخبار ساعت هفت را به خود اختصاص می دهد. آفريقای جنوبی اغلب پنهان است با مردمی فوق العاده که زندگی بسيار عادی دارند. شهروندانی که روزانه کشور را با ميليون ها اعمال مهربانانه حفظ می نمايند.
آفريقای جنوبی من، مردمی هستند با داستانهای ذکر شده در بالا. آنها واقعی هستند و من آنهار ا می شناسم. آنها کسانی هستند که به من اميد می دهند.
پای نوشت:
1- بازی کريکت، يکی از بازيهای ملی بريتانياست و در قرنهای گذشته به نجيب زادگان آن کشور اختصاص داشت و به هنگام بازی لباس های مخصوص بر تن می نمودند. اين بازی، همچون بازی رگبی، در ميان سفيدپوستان آفريقای جنوبی بسيار پرطرفدار است.
2- "گردنبد آتشين" روش وحشيانه ای بود برای مجازات افراد، که بيشتر در دهه هشتاد از آن استفاده شد. در اين روش لاستيکی را به دور کمر فرد می انداختند و آن را به همراه فرد به آتش می کشيدند. "وينی مديکزا- ماندلا" زن دوم و سابق نلسون ماندلا در سخنرانی اعلام نمود که با کبريت و گردنبندهايمان، اين کشور- آفريقای جنوبی- را آزاد خواهيم کرد!
توضيح:
تيتر اصلی اين مطلب " آفريقای جنوبی من" است که در برگردان به "سرزمينم، آفريقای جنوبی" تغيير يافت.
|
Tuesday, October 29, 2013
با خار به واژن ام بخيه زد
واريس ديری، "گل صحرا"، يکی از آن زنان است؛ کسی که به صدای بچه ها تبديل شد. او در سال 1965 در سومالی به دنيا آمد و در نوجوانی به لندن رفت. در آنجا بود که زيبايی او توسط عکاس مد "ترنس داناوان" کشف شد و خيلی زود به مانکنی مشهور تبديل گردید.
گفتگوی زارا مجيدپور با واريس ديری، مانکن، هنرپيشه، نويسنده و فعال حقوق کودکان, ٦ آبان ١٣٩٢
شهرزادنیوز: سالهاست که سومالی با خبرهایی چون کشور سياسی بی ثبات، تجاوز، گرسنگی، دزدان دريايی و به تازگی گروه شبه نظامی الشباب - گروهی که با القاعده گره خورده - همراه است. اما در ميان اين هرج و مرج زنانی زيبا، هنرمند، باهوش و روشنفکر قد کشيده و تصوير ديگری از کشورشان را به جهانيان ارائه می نمایند.
واريس ديری، "گل صحرا"، يکی از آن زنان است؛ کسی که به صدای بچه ها تبديل شد. او در سال 1965 در سومالی به دنيا آمد و در نوجوانی به لندن رفت. در آنجا بود که زيبايی او توسط عکاس مد "ترنس داناوان" کشف شد و خيلی زود به مانکنی مشهور تبديل گردید. به عنوان هنرپيشه نیز در يکی از فيلم های جيمز باند با عنوان "روزهای روشن زندگی" ايفای نقش کرد. واريس درکتابی به نام "گل صحرا" داستان زندگی خود را به رشته تحرير درآورده است. او همچنين عليه ختنه زنان مبارزه می کند.
با واریس ديری گفتگو نموده و او به سئوالاتم پاسخ داد:
به روزی برگرديم که ختنه شدی. آن روز چه بر شما گذشت؟
مادرم مرا از اردوگاه صحرايی به صحرا برد. جايی که پيرزن ختنه کننده را ملاقات کرديم. در حالی که مادرم مرا نگه داشته بود، پيرزن لبه های داخلی و خارجی فرج و کليتوريسم را با تيغی بريد و با تيغ های يک بوته، واژن ام را بخيه زد. او فقط سوراخ خيلی کوچکی برای ادرار کردن باقی گذاشت. من سه ساله بودم و هيچ کس نمی تواند دردی را که کشيدم حتی تصور کند. آن بدترين شکنجه ای است که می توان به دختر بچه ای اعمال نمود. روزها با تب خيلی بالا و با بی هوشی مداوم برای زنده ماندن مبارزه می کردم.
خواهر بزرگم بعد از ختنه شدنش زنده نمانده بود؛ مثل خيلی از دخترهای ديگر. با اين که من دختر بچه ای بيش نبودم، می دانستم که اين کار درست نيست و روزی عليه اين جنايت مبارزه خواهم کرد. اما نمی دانستم کجا، کی و چگونه.
در سن سيزده سالگی زمانی که می خواستند شما را به اجبار به پيرمردی شوهر دهند، از خانه گريختی. برای دختری بسيار جوان می بايست بسيار دشوار باشد که سنت های کشور سنتی چون سومالی را به چالش بکشد. چطور اين کار را کردی؟
تنها شانسی که برای من وجود داشت، فرار از خانه بود. سنت ها گاه چيزهای زيبايی هستند و گاه بسيار مضر. سنت هایی چون ختنه و مثله کردن جنسی زنان، ازدواج اجباری و جنايت های ديگر عليه زنان می بايست متوقف شود. اين ها به زنان و جامعه ای که زنان در آن زندگی می کنند آسيب می رسانند.
جوامعی که قادر نيستند سنت های آسیب رسان را متوقف نمايند، به جوامع بسيار فقير با کمترين ميزان سواد در دنيا اختصاص دارند. آموزش کليد حل اين مشکل است.
روزانه هشت هزار دختر بچه مثله جنسی می شوند. چگونه می توان اين عمل غير انسانی را متوقف ساخت؟
همان طور که قبلا هم گفتم، آموزش کليد حل اين مشکل است. بسياری از مردم آن کشورهایی که دخترانشان را مثله جنسی می کنند بيسواد هستند. پدر و مادرها از فرستادن دخترانشان به مدرسه امتناع می ورزند؛ چون دخترها را با پسرها برابر نمی دانند. علاوه براين ما به قانون نيازمنديم. قانونی که اگر کسی از آن سرپيچی نمود، به پای ميز محاکمه کشیده شود وگرنه اين مساله جدی گرفته نمی شود.
جامعه بين المللی، دولت ها و رهبران مذهبی با نفوذ از کمک و حمايت از اين دخترها امتناع می ورزند. تلاش آنها در اين زمينه به صورت مضحکی ناچيز است. من نمی فهمم چرا آنها اين قدر از زن ها متنفر هستند. بدون زنان آنان به وجود نمی آمدند. اما همه چيز در تغيیر است، به خصوص جوانانی که با اين اعمال جنايی مخالفند. بسياری از آنان از طريق اينترنت به رسانه های اجتماعی دسترسی دارند. ما دو ميليون نفر در رسانه اجتماعي مان داريم. کسانی از آفريقا، آسيا، دنيای عرب، اروپا، آمريکا و استراليا. همه چيز در حرکت است.
شما بنيادی داريد به نام گل صحرا. در اين بنياد چه کار می کنيد؟
اسم بنياد گل صحراست، اسمی بر گرفته از اولين کتابم که در سال 1997 منتشر شد و فيلمی که در سال 2009 با همان نام ساخته شد. ما از طريق بالا بردن آگاهی به صورت بين المللی عليه مثله جنسی زنان مبارزه می کنيم. ما دختران در خطر ختنه شدن را از مثله شدن نجات می دهيم و برای قربانيان مثله جنسی شده امکانات جراحی فراهم می کنيم. شما می توانيد همه اين اطلاعات را در وب سايت ، توئيتر ، فيسبوک ويوتوب پیدا کنيد.
اگر روزی شما رئيس جمهور سومالی شويد، چه برنامه ای برای کودکان داريد؟
می گذاشتم در صلح و آرامش بزرگ شوند. برای همگي شان امکان مدرسه رفتن را فراهم می کردم و مانع انجام ختنه ی زنان و آزار و اذيت کودکان و زنان می شدم. به کودکان ياد می دادم که همديگر، طبيعت و جهانی که در آن زندگی می کنند، را دوست بدارند و به آن احترام بگذارند.
|
Monday, October 28, 2013
Stitching my vagina with a thorn
An interview with Waris Dirie by Zara Majidpour
We have been
hearing bad news about Somalia for many years, an unstable country, rape, starvation,
piracy and recently the armed group of Al-Shabab which has ties to Al-Qaida.
But within the chaos, some beautiful, artistic and intelligent women rose
and are showing another image of the country.
Waris Dairi is one of those women, a “Desert flower” who became the voice
of the children.
She was born in the Somali in 1965 and as a
teenager moved to London. There her
beauty was discovered by “Terence Donovan”, a fashion photographer and she became
a famous supermodel. As an actress, she
played in the James Bond movie “The Living Daylights”. She wrote a book called
“Desert Flower”, a powerful story of her life and is a fighter against female
circumcision.
I interviewed Waris Dirie and she answered my questions:
Question:
Let's go back to the day you were genitally mutilated. Will you tell us what you went through on
that day?
Waris
Dirie: My mother
took me from our nomad camp to the desert, we met an old woman, the cutter.
While my mother held me down the woman cut with a razorblade my inner and outer
labia, the clitoris and then she stitched up my vagina with thorns of a bush. She
left just a tiny whole for urinating. I was only three years old and nobody can
imagine the pain I had to go through. It´s the worst torture you can do to a little
girl. For days I was fighting for my life, I developed high fever and fainted
many. My older sister did not survive, as many other girls. Even I was a
little girl, I knew that this was wrong and I knew that I will fight against
this crime one day. But I did not know where, when and how.
Q: You
left your home at the age of 13 after being forced to marry an old man. It should be difficult for a young girl to
challenge tradition in a traditional country like Somalia. How did you do it?
Q: Every
day 8000 female children undergo the inhuman procedure of female genital
mutilation (FGM). How can this inhuman
practice be stopped?
Waris: As I said: Education is key, many
people in those countries where FGM is practiced are still illiterate. Parents
refuse to send their girls to school as they do not respect them as equal to
boys. Furthermore we need laws and perpetrators have to be brought to justice,
otherwise they will take this seriously. The international community, the
governments and the religious leaders, who have great influence, refuse to
protect these girls, their efforts are ridiculous small. I do not understand
why they hate women so much. Without women they would not even exist. But
things are changing, especially young people oppose those criminal practices,
many of them have access to social media via internet. We have more than 2
million people on our social media platforms, from Africa, Asia, Arab World,
Europe, America and Australia. Things are on the move!
Q: You
have a foundation called Desert Rose.
What exactly does it do?
Waris: The name of the Foundation is Desert
Flower Foundation – named after my first book, published in 1997 and the
feature film, produced in 2009 “Desert Flower”
We raise awareness
against FGM through international campaigns, we save girls threatened by FGM
and we offer reconstructive surgery for victims of FGM. You can find all
information on our website,
Twitter,
Facebook and YouTube.
Q: If you
become president of Somalia, what is your plan with children?
Waris: Let them grow up in peace, give all
of them the chance to go to school, stop Female Genital Mutilation and the
abuse of children and women. Teach them to love and respect each other, the
nature and the world they live in.
This
interview was translated into Persian (Farsi) and published in Shahrzadnewswebsite.
Monday, October 14, 2013
زن بریتانیایی در ميان حامیان القاعده
|
نويسنده: زارا مجيدپور , ٢٢ مهر ١٣٩٢
|
شهرزادنیوز: بعد از انفجاری در مرکز تجاری نايروبی، پايتخت کنيا در شرق آفريقا، نام "سامانتا لوت ويت" معروف به "بيوه سفيدپوست" و احتمال رهبری او تيتر اغلب خبرگزاري های دنيا گشت. سامانتا زنی بيست و نه ساله، سفيدپوست و اهل بريتانياست که در سن هفده سالگی مسلمان شد و با "جرمی ليندسی"، مردی با مليت جامائيکايی، ازدواج نمود.
جرمی ليندسی، قاتل بيست و شش انسان
جرمی پنج ساله بود که به همراه خانواده اش از جامائيکا به بريتانيا وارد شد. او بعدها مسلمان شد و نام "عبدالله شهيد جمال" را برای خود برگزيد. عبدالله با زن ايرلندی ازدواج نمود و هشت روز قبل از ازدواجش با سامانتا لوت ويت، همسر اولش را طلاق داد.
جرمی در کلاس های درس امام عبدالله الفيصل(1)، مردی از کشور جامائيکا، شرکت می کرد و با او بسيار نزديک بود. جرمی ليندسی يکی از چهار بمبگذار متروی لندن در سال 2005 بود. در اين انفجار مجموعا 56 نفر به همراه بمبگذاران به قتل رسيدند که جرمی ليندسی، قاتل بيست و شش تن از آنها بود.
سامانتا لوت ويت، از مسيحيت تا مسلمانی
سامانتا در يک خانواده ی مسيحی در بريتانيا به دنيا آمد و در سن 17 سالگی مسلمان شد. او در سال 2002 با جرمی ليندسی ازدواج نمود و در حالی که دومين فرزندش را هفت ماهه حامله بود، شوهرش به همراه سه تن ديگر متروی لندن را به خون کشيد.
سامانتا در ابتدا هر گونه دخالت همسرش را در جريان بمبگذاری انکار کرد، اما بعد از شناسايی جرمی توسط پليس، ادعا نمود که همسرش تحت تاثير مسلمانان راديکال دست به چنين عملی زده است. سامانتا بعدها به سومالی رفت و به
شبه نظاميان اسلامگرای تندروی "الشباب" پيوست و در همان جا آموزش ديد. او چند روز پيش از انفجار در نايروبی کنيا با نام جعلی و با در دست داشتن پاسپورت کشور آفريقای جنوبی به خاک کنيا قدم گذاشت. بنا به گفته شاهدان، در جریان انفجار زن سفيدپوستی که به انگليسی سخن می گفت گروگانگيرها را رهبری می کرد.
زندگی سامانتا در آفريقای جنوبی
بعد از اعلام نام جعلی سامانتا و پاسپورت آفريقای جنوبی اش به هنگام ورود به کنيا، پليس آفريقای جنوبی دست به تحقيقات وسيعی زد. با وجود قرار داشتن نام سامانتا لوت ويت در ليست اينترپول، او توانسته بود با دريافت مدارک جعلی به نام "ناتالی فی وب" حدود سه سالی در شهر ژوهانسبورگ زندگی نموده و به عنوان متخصص آی تی در شرکتی مشغول به کار شود. سامانتا با استفاده از مدارک جعلی اش نه تنها پاسپورت واقعی دريافت داشت، بلکه سه خانه را اجاره و چند هزار دلار به عنوان وام از يکی از بانک های آن کشور دريافت نمود.
در کشور آفريقای جنوبی حدود 50 هزار سوماليايی به سر می برند که هشتاد درصد آنان جوانان بين 18 تا 35 سال می باشند. بعد از افشای هويت سامانتا لوت ويت، زنگ های خطر برای گردانندگان آن کشور به صدا در آمده است. احتمال جذب برخی از جوانان سوماليايی و یا ديگر مسلمانان اين سرزمين به گروه تندروی اسلامی الشباب از يک سو و احتمال بمب گذاری و خرابکاری در شهرهای مهم آن سرزمين چون ژوهانسبورگ، نگرانيهای را ايجاد نموده است. حدود دو درصد از جمعيت آفريقای جنوبی را مسلمانان تشکيل می دهند.
سامانتا و گروه الشباب
گروه الشباب شاخه ای است که از دل گروه "اتحاديه دادگاه های اسلامی سومالی" و به منظور ايجاد يک کشور بنیادگرای اسلامی در شرق آفريقا بيرون آمد. شبهه نظاميان تندروی الشباب تنها به جوانان سوماليايی خلاصه نمی شوند، بلکه جهادگرانی از کشورهای عربی، افغانستان، پاکستان و حتی آمريکا و اروپا را نيز در بر می گيرد. از نظر خط فکری الشباب به وهابيت عربستان نزديک است.
دو سال پيش نيروهای کشورهای کنيا و اوگاندا - وابسته به اتحاديه آفريقا - در کنار نيروهای سوماليايی توانستند شبه نظاميان الشبابی را از موگاديشو، پايتخت سومالی، و بندر کيسمائو بيرون برانند که اين عقب نشينی لطمه سياسی بزرگی به اين گروه وارد ساخت. از دست دادن بندر کيسمائو نيز ضربه ی اقتصاد عميقی بر آنان فرود آورد.
اين گروه به تلافی اين اقدام، در سال 2010 در رستورانی در شهر کامپالا، زمانی که تعداد زيادی از مردم به تماشای مرحله نهايی فوتبال جام جهانی نشسته بودند، بمبی منفجر کرد که 70 نفر را به قتل رساند. اخیرا نيز در پی گروگانگيری و انفجار بمبی در مرکز خرید "وست گیت" در نايروبی، 69 نفر جان خود را از دست دادند.
سال گذشته الشباب به طور رسمی به القاعده پيوست و رهبر آن به ايمن الظواهری، رهبر القاعده، سوگند وفاداری ياد کرد. الشباب قويترين گروه و حامی القاعده در قاره آفريقاست. آنان احکام اسلامی چون قطع دست، شلاق، و غيره را در قلمرو تحت اختيارشان به اجرا در می آورند.
گروه الشباب در سومالی به سر می برد؛ کشوری که بنا به گزارش نانسی ليندبرگ، در سال 2011 طی 90 روز 29 هزار کودک زير 5 سال در آن به دليل قحطی و گرسنگی جان خود را از دست دادند.
پی نوشت:
"ويليام فارست" مردی است اهل جامائيکا که در سن 16 سالگی مسلمان شد و نام عبدالله الفیصل را برای خود بر گزيد. او با استفاده از بورسيه دولت عربستان در آن کشور به مطالعه در زمينه های زبان عربی و اسلام پرداخت و عنوان امام را کسب نمود. در سال 1980 برای تدريس به بريتانيا رفت و با همسر دومش که پاکستانی- بريتانيايی بود، ازدواج کرد. الفیصل در جلسات کلاس هايش از قتل يهوديان، هندوها، مسيحيان و آمريکايي ها سخن می گفت و از همين روی به 9 سال زندان محکوم گشت. بعد از گذراندن 4 سال، او را به کشورش جامائيکا بازگرداندند. عبدالله الفیصل به آفريقا نيز سفر کرد و در سفرش به بوتسوانا، پليس او را به دليل تشويق کودکان بوتسوانايی به حمله های انتحاری، از آن کشور اخراج نمود. الفيصل از طريق کنيا به جامائيکا فرستاده شد.
|
Subscribe to:
Posts (Atom)


